برگزیده

فایل کامل آوای زن شماره ۹۰/۹۱

فایل کامل آوای زن شماره ۹۰/۹۱

avaye zan 90-91-pdf sist-3

در این شماره از جمله:
گفتگو با سیمین نصیری به مناسبت انتشار اسناد سمینارهای سراسری سالانه ی تشکل های مستقل زنان و زنان دگر و همجنسگرای ایرانی در آلمان.
زیر ذربین این شماره به موضوع محیط زیست و نقش و نظرات زنان فعال در این جنبش اختصاص یافته است. دو مقاله در زیر ذربین این شماره به قلم اعظم بهرامی – دانش آموخته ی رشته ی فیزیک محیط زیست و انرژی های تجدیدپذیر و فعال در حوزه ی مسایل محیطزیست و حقوق زنان – به مسایل ایران و تخریب زیست محیطی در سال های اخیر اختصاص دارد

Advertisements
برگزیده

صفحات ادبی آوای زن شماره ۹۰/۹۱

 

فایل صفحات ادبی آوای زن ۹۰/۹۱

omslag zan 90-91adabi

 

برگزیده

آوای زن شماره ۸۸/۸۹

فایل کامل شماره جدید آوای زن را ببینید!

https://indd.adobe.com/view/39f7d601-3dc1-46a3-aa57-88a6caac4118

avaye-zan-88-89-1

برگزیده

آوای زن شماره ۸۸/۸۹ منتشر شد!

برای اطلاعات بیشتر از نوشته بازدید کنید.

Source: آوای زن شماره ۸۸/۸۹ منتشر شد!

برگزیده

فایل کامل آوای زن شماره ۸۷

فایل کامل آوای زن شماره ۸۷

برگزیده

سرمقاله آوای زن شماره 87 : جنبش فمینیستی، راسیسم، مسلمان هراسی و سکولاریسم

avaye zan 87 jeld

تبعیض علیه زنان در ایران به نقض حق آزادی پوشش محدود نیست. سرکوب زن در ایران و نقض حقوق پایه ایی میلیون ها نفر به جرم زن بودن، ابعاد وسیع و در هم تنیده ایی دارد. این محدودیت ها شامل ابعاد گسترده ی فرهنگی و حقوقی است که زن را از بدو تولد از فردیت و حضور مستقل و مشارکت موثر در حیات جامعه محروم کرده و او را آشکارا به یک ابژه جنسی تبدیل می سازد. در جمهوری اسلامی سرکوب و تحقیر زن به یاری احکام اسلامی سازماندهی می شود. اما این سرکوب در کلیتش، در راستای تاریخ زن ستیزی و تبعیض جنسیتی در جهان و تمدن بشری شکل می گیرد و استثنایی در تاریخ و حیات کلی آن نیست. سرکوب زن جهانی، تاریخی و سیستماتیک است و مبارزه با آن نیز باید چنین باشد! 

جوامعی که به واسطه ی رشد بیشتر اقتصادی و فرهنگی و به یمن مبارزات تاریخی جنبش زنان، اشکال ابتدایی سرکوب زن را پشت سر گذاشته اند نیز تاریخی مملو از زن ستیزی دارند و حتی هم اکنون با شکل هایی از آن بیگانه نیستند. استفاده ابزاری از بدن زن و به بردگی کشیدن صدها هزار زن در صنعت پر رونق سکس و پورنوگرافی، و یا  اختلاف دستمزد زن و مرد در مقابل کار مشابه از جمله موارد است. در بسیاری از کشورهای پیشرفته چون سوئد تا همین یک صد سال پیش زنان از حق مالکیت و مشارکت سیاسی محروم بودند و جدایی جنسی عرفی پسندیده و حیاتی برای «سالم نگه داشتن» جامعه و آسایش مردان به شمار می آمد. کتک زدن زن و به بردگی خانگی کشیدن او نه ممنوع بود و نه نکوهیده. هنوز هم در کشور سوئد با وجود همه قوانین مدافع حقوق زنان و فرهنگ سازی های ضد سکسیتی که جنبش زنان در صف مقدم آن قرار دارد، مناطقی هستند معروف به «کمربند انجیل» که زنان بی سر و صدا در آنها با اصول و قواعد انجیلی تربیت می شوند و زندگی می گذرانند. هنوز هم می توانید زنان میان سالی را در سوئد ملاقات کنید که در جوانی از کوتاه کردن موی سر و یا سینما رفتن و معاشرت با پسران محروم بودند زیرا والدین و ساکنین شهرک محل زندگی شان از کلیسای آزاد پروتستان و مقررات آن پیروری می کردند.

در دیگر مناطق جهان همین امروز بنیادگرایان مسیحی، یهودی و هندو بر جدایی جنسی، کهتری زن و کنترل بر بدن او توسط مراجع مذهبی و دولت و حتی بر پوشش حجاب گونه اجباری زن پای می فشرند. آنها در مناطق تحت سیطره ی خود این قوانین را به اجرا در می آورند. بنیادگرایان یهودی در مناطق تحت کنترل خود در کشور اسراییل که به دمکراسی خاورمیانه ملقبش کرده اند، زنان را با خشونت به جدایی جنسی در اماکن عمومی و رعایت پوشش مذهبی وا می دارند.

با کسب آگاهی بیشتر و عمیق تر از تاریخ سرکوب زن و مبارزات متنوع جنبش جهانی زنان در می یابیم که هرچند زن ستیزی در جمهوری اسلامی با ویژه گی های هولناک و قرون وسطایی بروز می کند اما در درازای تاریخ و گستره جغرافیا، پدیده ایی بیگانه و بی همتا نیست. درک این نکته می تواند مبارزات زنان در ایران را به مبارزه جهانی برای محو سرکوب جنسیتی و الغای نظام پدرسالاری، نه از موضع موجوداتی قابل ترحم و بی صدا، بلکه از موضع کنشگران هم طراز گره زند.

در سال های اخیر در عرصه بین المللی٬ افشای سرکوب زن در ایران بیشتر به مسئله حجاب اجباری – به جهت مقبولیت رسانه ایی و جذابیت تصویری آن در غرب و ساده بودن صورت مسئله – محدود شده است. اما این روش آسان که دیگر حتی افشاگرانه هم نیست – زیرا همگان از آن مطلعند- ابعاد و عمق سرکوب زن ایرانی در هم پیوندی با سرکوب جهانی زن در چارچوب سیاست های نولیبرال اقتصادی را پرده پوشی می کند. حجاب اجباری با همه خفتی که بر زن روا می دارد تنها یکی از پر شمار جنبه ها و ابزارهای ستم جنسی و آپارتاید جنسی است. خشونت خانگی و قوانین ضد انسانی، حذف زنان از عرصه سیاست گذاری، ممنوعیت تشکل مستقل، عدم دسترسی عموم زنان به استقلال مالی و استثمار قرون وسطایی نیروی کار زنان در کارهای خانگی که به ندرت موضوع افشاگری ها است، تاثیرات نهادی تر و ماندگارتری در ابقای ستم جنسی در ایران دارند.

عدم آگاهی لازم از پیچیده گی های تبعیض جنسیتی در غرب که با تفکر برتری طلبانه، از بالا و راسیستی نسبت به مردمان پیرو مذاهب و رسوم متفاوت عجین شده، چشم بسیاری را بر بغرنجی  و زوایای متعدد و مهم مبارزه در این کشورها می بندد. این موضوع باعث شده که شکاف مهمی میان فمینیست های جوان ضد راسیست کشورهای اروپایی از یک سو و برخی طرفداران سکولار حقوق زنان با پیشینه ایرانی، کرد، ترک  و امثال آن از سوی دیگر شکل گرفته است.

جنبش نوین و رادیکال فمینیستی در غرب هر چه بیشتر به سمت پذیرش و به کارگیری نظریه اینترسکشنالیتی می رود که هم پیوندی اشکال مختلف ستم و ضرورت مبارزه همگام با اشکال در هم پیچیده ستم را مبنای تحلیل از ستم جنسیتی قرار داده است. این نیروها معتقد ند که تنها با پیشبرد مبارزه ایی همگام علیه همه اشکال ستم می توان با زن ستیزی و یا بازگشت عریان آن و همچنین اوج گیری فاشیسم در غرب مقابله کرد. مبارزه ایی که آنها معتقدند باید در همسویی با مبارزات رهایی طلبانه کشورهای دیگر جهان پیش برود. این جنبش در حال رشد به ویژه خطر رشد فاشیسم اروپایی-آمریکایی را که تاریخی مملو از نفرت و خشونت نسبت به دگراندیشان و اقشار آسیب دیده جامعه یعنی اقلیت های نژادی، قومی و مذهبی دارد، برجسته می کند. فمینست های نوین با تکیه بر تجربیات مبارزات گوناگون خود، در مقایسه با تازه واردین، اشراف همه جانبه تری بر اشکال پنهان و پیچیده ی نظام حاکم در کشورهای خود دارند. آنها جنبه هایی از ریاکاری کولنیالیستی را در سیاست های رسانه ایی می بینند که اغلب از چشم کسانی که بدون آگاهی جدی از تاریخ مبارزاتی اروپا وارد آن شده اند، پنهان است.

شکاف در حال تعمیق میان فمینیست های جوان اروپایی که بخش بزرگی از جوانان نسل دوم ایرانی، عرب و ترک را نیز در بر می گیرد، با پناهندگان و مهاجرین سکولار نسل اول ساکن اروپا، سازنده نیست. این شکاف به پولاریزه شدن جنبش زنان حول مشکلاتی چون سلب حقوق پایه ایی اقلیت های به حاشیه رانده شده که بی قدرت ترین اقشار جامعه هستند، انجامیده است. شکافی که از جمله می تواند به تقویت یارگیری اسلامگرایان میان جوانان مسلمان تبار بیانجامد.

بخشی از کسانی که لائیسیته و مقابله با مذهب را به واسطه تجربیات سیاسی و شکست های خود، امری مهم تر از مبارزه فمینیستی و سوسیالیستی – به معنای نگرش طبقاتی به دلایل سرکوب-  تلقی می کنند، از هم زبانی و درک فمینیست هایی که با اتکا به تاریخ اروپا و راسیسم نهادینه شده و با نگرش پساکولونیالیستی جهان را تحلیل می کنند، عاجزند. فمینیست های نوین اروپا معتقدند که محدود کردن مبارزه علیه ستم جنسیتی به مبارزه علیه یک مذهب و اعتقادات و رسومات پیروانش -در سایه سیاست مبهم مبارزه با تروریسم-  البته آسان تر و خوشامد دولت ها و نیروهای راست افراطی است. این هم نوایی٬ جوایز و موقعیت های اجتماعی را نیز از جانب جامعه اکثریت و بنیادهایی که عمدتا مقاصد سیاسی را دنبال می کنند، به ارمغان می آورد. فمینیست ها و نیروهای چپ ضد راسیست مبارزه تک بعدی، تک موضوعی و مکانیکی را جز در راستای تثبیت نولبیرالیسم و تضعیف جنبش فمینیستی در جذب زنان مهاجر نمی بینند و معتقدند که این شیوه تک بعدی و باب روز شده تنها به تقویت نیروهای شبه فاشیستی که در کمین قدرت سیاسی اروپا نشسته اند، می انجامد.

فمینیست های ضد راسیست بر اصول پایه ایی چون حقوق فردی و آزادی های بی قید و شرط سیاسی- اجتماعی، به مثابه پرنسیپ های بنیادین جنبش آزادی خواهی پای می فشرند. آنها از تفرقه افتادن میان زنان، محرومان جامعه و مهاجرین به حاشیه رانده شده که با مذهب ستیزی و اسلام هراسی توجیه و تعمیق می شود، می هراسند. چون معتقدند که این امر در دوران اوج گیری مجدد فاشیسم در غرب و شرایط جنگی حاکم بر جهان، فاجعه آفرین است. آنها این اصل بدیهی را برجسته می کنند که راهگشای نیروهای مترقی در دوره های تاریک و پر تلاطم، در وهله اول پرنسیپ های پایه ایی و دفاع بی قید و شرط از آزادی های دمکراتیک اجتماعی اعم از آزادی مذهب و اندیشه تا حق سازماندهی بدون تفتیش عقاید است. آنها تاکید می کنند که با تکیه بر حقوق و آزادی های دمکراتیک برای همگان است که می توان با ارتقای موقعیت زنان مهاجر، فشار آوردن به دولت ها برای بهبود شرایط و یا از میان بردن گتوها و در همبستگی عملی با مردمان این مناطق به جنگ گسترش سلطه ی مذهب میان حاشیه نشینان اروپا رفت.

نسل نوین فعالین جنبش های اجتماعی در اروپا به پشتوانه ی مبارزاتش برداشتی عمیق و نهادینه شده از حقوق و آزادی های فردی یافته، زیرا در سایه ی این حقوق و مبارزه برای تعمیق آن پرورده و آموخته شده. آنها در سایه تاریخ مبارزات اروپا و دیگر کشورهای جهان در مقابله با توتالیتاریسم و دیکتاتوری، از اروپا و آمریکایی که استعداد تاریخی در سرکوب و قتل عام «آن دیگری»  دارد شناختی عمیق تر و عینی تر دارند . این نسل فمینیست های پسااستعماری و اینترسکشنال تحلیلی همه جانبه تر از شرایط امروز در اروپا ارائه می دهد و به واسطه تجربیات، مبارزات جنبش های مترقی چند دهه اخیر و آگاهی کلکتیو خود، حتی با نسل قدیمی تر فمینیست ها و چپ های سنتی محیط خود نیز فاصله دارد. آنها معتقدند کسانی که چشم بر تاریخ و فرهنگ استعمارگرایانه و برتری طلبانه اروپا در سرکوب و به انقیاد در آوردن «آن دیگری»، می بندند، در موازنه سیاسی جهان کنونی، نیروهای نولیبرال و ماورای راست را که مقدمتا با پرچم اسلام ستیزی/ هراسی به میدان آمده، تقویت می کنند.

بخشی از نیروهای فعال ایرانی، ترک و کرد و از جمله برخی فعالین زن بدون توجه و حساسیت٬ و اغلب بدون آگاهی کافی نسبت به روند و پیچیده گی مبارزات در کشور و منطقه ایی که در آن زندگی و فعالیت می کنند، نسبت به کسانی که با آنها متفاوتند، مردمانی به ظاهر هم دین و آیین حاکمان کشوری که از آن گریخته اند، با برانگیخته گی و هراسی انتقام جویانه برخورد می کنند. این نیروها که خود در چشم جامعه اکثریت سفید پوست، «آن دیگری» به شمار می آیند، اکنون با الصاق هویت مبارزاتی خود به سخنگویان راست گرای جامعه ی اکثریت، به راحتی به ابزار سرکوب گروهی که خود با آنها عمدتا به لحاظ اعتقاد، پوشش و یا موقعیت اجتماعی متفاوت هستند، تبدیل می شوند.

اما دو قطبی شدن جنبش فمینیستی که در ساده ترین شکلش میان فمینیست های ضد راسیست از یک سو و از سوی دیگر فمینیست های لاییک صرفا معطوف به مبارزه با اسلام ، جلوه می کند، به هر دو قطب ضربه خواهد زد. و فاجعه ی اصلی هنگامی روی خواهد کرد که در اثر این جدایی، هر دو گروه قربانی نیروهای تاریک و فاشیستی در حال رشد در اروپا شوند. قاعدتن هیچ مبارز فمینیست و برابری خواهی نباید آگاهانه در کنار نیروهای تاریک اروپا و آمریکا قرار بگیرد و ابزار رسانه ایی و مشوق احزاب نولیبرال جهت محدود کردن حقوق پایه ایی و دمکراتیک اقلیت مسلمان، برقراری آپارتاید نژادی و هر چه بیشتر به حاشیه راندن مهاجرین به جرم تعلق دینی و در نهایت منع ورود «مسلمانان» به اروپا و آمریکا بشود. چنین از خودبیگانه گی و بازی سیاسی در بساط خارجی ستیزان، باعث می شود که برخی برای دفاع از به اصطلاح حقانیت خود با شیوه های توتالیتاریستی که اغلب با آن تربیت شده اند، با فمینیست های ضد راسیست برخورد کنند.

باید برای کاهش قطب بندی در حال افزایش درون جنبش فمینستی اروپا/آمریکا، که مبنای اصلی اش تفاوت نسلی و نظری مبتنی بر تجربیات و تئوری های متفاوت  است، دست از تهمت زنی و حذف برداشت تا مسیر دیالوگ و روشن گری گشوده شود. استفاده نا به جا از اصطلاحاتی چون «نسبیت گرایی فرهنگی» که از نولیبرال های صاحب رسانه به عاریت گرفته  شده و هم زبانی در منزوی کردن فمینیست های جوان ضدراسیست، پاسخ هایی ساده به مشکلاتی است که هر روزه بر ابعاد پیچیده گی آن افزوده می شود. این فرافکنی ها کمکی به پیشبرد مبارزه علیه ستم در همه ی ابعاد آن که پیش شرط براندازی نظام پدرسالاری و به ویژه نوع بنیادگرایانه و فاشیستی آن است، نمی کند. از سوی دیگر باید تاکید کرد که یک پارچه کردن نیروهای ضد مذهب با راسیست ها و نوفاشیست ها نیز سودی ندارد و هر چه بیشتر آنها را به آغوش گشوده ی خارجی سیتزان و احزاب فرصت طلب نولیبرال سوق می دهد.

 

شعله ایرانی، ماه جون سال 2016

avaye zan 87 jeld

برگزیده

شماره ۸۷ آوای زن منتشر شد!

شماره جدید آوای زن با مطالب متنوع منتشر شد! avaye zan 87 jeld avaye zan 87 sid2-1

برگزیده

تن من، تصمیم من: فلسفه ی تن یافتگی از دیدگاه فمینیستی

amnesty

به نقل از بولتن زیر ذربین شماره 82

مقدمه مترجم پریسا اسودی: ترجمۀ حاضر سه بخش از یک مقاله بلند شامل هفت بخش است. متن روایتی فشرده است از تفکرات فلسفی فمینیست هائی که درطول دهه های آخر قرن بیستم میلادی پایه های نگرش هایی گوناگون به رابطه جنسیت و تن زن، درچارچوب سیستم جهان شمول پدرسالاری را برریخته اند. به گمان من ازمهمترین ویژگی های این نوشته وفاداری به و تلاش برای ارائۀ موثق نقطه نظرات متفکران فمینیستی است که ازکارشان در این مقاله یاد شده است. این برداشت مبتنی برآشنائی شخصی من با تفکرات بخشی از متفکران فمینیستی ای است که دراین مقاله از کار آنها یاد شده است، منجمله دبووار، ایریگاری، گراز، باتلر، سپیواک و کریستوا.

ترجمۀ این مطلب دشواری هایی خاص خود داشته است. واضحا اولین پیچیدگی مربوط به لب مطلبِ نوشته یعنی تفکر فلسفی/ انتزاعی است. دومین پیچیدگی مربوط به ارائۀ مطلب درپروسۀ ترجمه از زبانی به زبان دیگر، مشخصا از انگلیسی به فارسی، هست. روشن است که ریشۀ تفکرات فمینیستی ای که شرح آنها دراین مقاله رفته در کاوش ها و کنکاش های فلسفی جامعه هایی که از لحاظ تاریخی و زبانی با جامعه ایرانی و زبان فارسی همخویی کمی  دارند است.  ازاین مقال یافتن معادل کلامی  برای لغاتی که بار تاریخی-زبانی مشخص، متعلق به جوامع غربی، دارند کار آسانی نیست. این معضل که به کرات از آن در نوشته های مترجمین معاصر ایرانی یاد شده است، دررابطه با ترجمۀ کاوش های فلسفی فمینیستی گسترده ترهم می شود. چرا که تفکر فلسفی فمینیستی به خاطر تلاشش برای واژگون کردن و دوباره سازی سیستم فکری پدرسالار حتی درخانۀ خود، بخوان تفکر فلسفی غربی، حالتی غریبه دارد. در این مورد این جانب با وجود اذعان به مشکلاتی که سیستم معادل سازی کلامی در القا و انتقال تفکرات فلسفی دارد نسبت به امکان، از طریق ترجمه، ایجاد کردن گوشه هائی، گسل هائی، فضاهائی در ساختمان تفکر خوش بینم. این خوش بینی را به خصوص درمورد امکان تفکر به زبانی دیگر درمورد وضعیت و شرایط زن و زنیت دارم. دقیقا به دلیل همین غریبه گیش در چارچوب هر فرهنگی، هم غربی هم شرقی، که قرار است خانۀ آن باشد.


در رابطه با دردسترس بودن ترجمۀ فارسی از نوشته های فیلسوف های فمینیست غربی پرس و جوی من نشانگر کمبود است. آشنائی فارسی زبانان با نکاتی محوری از تفکرات سیمون دبووار را به کرات شاهد بوده ام اما این ترجمه گواه آن است که تفکر فلسفی فمینیستی راهی طولانی از آن نقطه آغازینی که دبووار بدعت گر آن بوده راهی طولانی پیموده است. پس ضروریست که کارترجمۀ این متون پیگیری شود.


به گمان این قلم، با وجود دشواری های یاد رفته، مقالۀ حاضر می تواند دریچه ای به دنیایی گسترده و رنگارنگ باشد. شاید ازطریق سرک کشیدن به دنیائی جدید و گسترده جرقه هایی در ذهن خواننده زده شود تا به سراغ متون اصلی ای که دراین مقاله به آنها اشاره شده است برود تا بخواند و بفکرد و به ترجمه، به فارسی، رو بیاورد.  

به همین خاطر امیدوارم که ترجمه حاضر توانائی انتقال تفکراتی را که دراین مقاله مطرح شده اند داشته باشدو اضافه می کنم که دراین متن مطالبی که دربین پرانتز  آمده اند اضافه شده به وسیلۀ مترجمند. بسیار خوشحال می شوم اگر کمبود های این متن به من یادآوری شوند تا از آنها درترجمۀ چهار بخش آخر مقاله استفاده کنم. درآخر باید ازآوای زن به خاطر ایجاد جائی برای ارائۀ مطلبی ازاین دست، تشکر کنم.

درتاریخ فلسفۀ غرب، فلسفۀ تن یافتگی نسبتا نوپیداست. در بخش اعظم تاریخ فلسفه، تن به عنوان ابژه ای بیولوژیک درمیان دیگر ابژه های بیولوژیک، به عنوان بخشی ازیک ذات بیولوژیک که توانایی های عقلی انسان او را از آن جدا می کند و همچنین به عنوان وسیله ای نیازمند نظارت و منشاءی برای ایجاد ناآرامی  و نیازمند کنترل، تصویرشده است. اشکال این دیدگاه از منظر فمینیست ها این بوده که تمایز بین تن و فکر با تمایز بین زن و مرد، همبستگی و ترادف می یابد؛ زن چنان درحیات تنی خود گرفتار انگاشته می شود که امکان دستیابی به عقلانیت برای او زیرسئوال می رود. «زنان، درمقایسه با مردان، به ترتیبی بیشترتنی، بیشترجسمانی، بیشترطبیعی هستند.1اسیردام جسمانیت بودن به تنهای تحت استعمار و طبقات اجتماعی فرودست هم اطلاق می شود.2,3. به چالش کشیدن چنین فرضیاتی نیاز به رودررویی فمینیست ها با مفهوم جسمانیت داشت تا ازاین راه دربارۀ ساختارهای تمایزجنسی روشنگری شده وبا آنها مقابله شود.

دربسط چارچوب های فلسفی برای روشنگری درمورد تمایزجنسی، فیلسوف های فمینیست روایاتی درمورد ارتباط فردیت، جسمانیت و هویت به دست داده اند که قابل اطلاق به دیگر وجوه حیات جسمانی ما نیز هستند. همان طور که مارگریت شیلدریک و ژانت پرایس می گویند «آن چه که لازم بود و درطول سالیان به دست آمد تئوری ای درمورد تن یافتگی بود که نه تنها درمورد تمایزجنسی بلکه در مورد تفاوت نژادی، طبقاتی و تفاوت به خاطر ناتوانی جسمی، یعنی به طور خلاصه درمورد همۀ وجوه مادی مشخص تن، مفاهیمی به دست دهد4. ازاین مقال،درحال حاضر، فیلسوف های فمینیست درگیر مباحثاتی فعال با تئوریسین های نقد نژادی (ال کاف، گیل من، گودینگ-ویلیامز)، تئوریسین های نقد ناتوانی جسمی (این هارا، گارلند تامپسون، تاماث، وِندال) و تئوریسین هایی که به سلامت، بیماری و سالخوردن توجه خاص دارند (میرز، توومبز) هستند. درپروسۀ مقاومت دغدغه های فیلسوف های فمینیست دربرابر فروکاهش طبیعی شده ی تن یافتگی، درگیر شدن با فلسفۀ بیولوژی را ضروری کرده است. و این درحالی است که به شرایط مشخص مادی صورت های گوناگون تن یافتگی ما [زنان] احترام گذاشته شده است (بلیر، فاوستو-استرلینگ، بیرک).

پس زمینۀ تاریخی
تعجب آورنیست که فمینیست های اولیه باشک و تردید به تن یافتگی نگاه می کردند و در مقابله آن برتوانایی عقلی ذهن زن تاکید داشتند. همانطور که فرانسوا پولین دلابار در سال 1673 مدعی شد: ذهن آدم جنسیت ندارد. برای بعضی ازفمینیست های اولیه این به معنای صحه گذاری بردوگانگی تن و ذهن بود. ویژگی های تن به عنوان ویژگی های علیت ناپذیر شخص تلقی می شدند و به توانایی های عقل منطقی توجه بیشتری می شد. برای این فمینیست ها و همینطور برای بعضی فمینیست های موخر، ضروری بود که هرگونه رابطه جبرباورانه بین خصوصیت های تنانی، توانایی ذهنی و نقش های اجتماعی شکسته شود. آنها عمدتا بر این باور پا می فشردند که خرد یک توانائی همگانی انسانی مستقل از تفاوت های تنانی است (وولستون کرافت، میل، تیلورمیل). برای فمینست های اولیه ای چون وولستون کرفت درقرن هیجدم و تیلورمیل درقرن نوزدهم میلادی، دلایل دیگری هم برای داشتن برداشت شکاکانه ای از تن زن وجود داشت. آنها به عنوان زنان طبقۀ متوسط درچارچوبی زندگی می کردند که در آن تن زن کالائی بود که باید حفظ و نگهداری می شد تا با استفاده از آن مردان به ازدواج جلب شده و از این راه امکان زندگی بهتری برای زنان فراهم می شد.
بنابراین توجه زنان به بدن خودشان، شکل عرضۀ آن به عنوان وسیلۀ ای برای ارزشیابی شدن به وسیلۀ دیگران را به خود می یافت. مسائلی که دراین رابطه توجه ولستون کرفت را به خود جلب کرد تا به امروز هم درتفکرات و کارفمینیست ها انعکاس دارد. همانطور که بوردو (1993) 5 توجه کرده نوشتۀ ولستون کرفت درسال 1792 تحت عنوان «بازستانی حقوق زنان»6 نمونۀ روشنی است از نگاهداشت زیبایی فردی: شکوه و جلال زن! نمونه ای ازدیسیپلین کردن بدن زن، به آن معنا که ما بعد از فوکو [فیلسوف فرانسوی 1926-1984] آن را می فهمیم. «دست و پای زنان درشرایطی بدتر ازشرایط زنان چینی بسته می شود [اشاره به رسوم سنتی بستن پاهای زنان، برای جلوگیری ازرشد آن، که درچین اجرا می شد است] ، زندگی ساکنی که آنها محکوم به آن هستند ماهیچه ها را ضعیف می کند در حالی که پسرها درفضای باز جست و خیز می کنند… ایده های ساختگی از زیبایی و توصیف های قلابی از حساس بودن ازسالهای آغازین زندگی با انگیزه ها و محرک های زن درهم آمیخته اند»6. تن زن همچنین منشا آسیب پذیری بود. ذهن جان استوارت میل و هریت تیلور میل به اینکه چگونه درمعرض خطر بیمارشدن قرارداشتن توانایی آنها برای خلق کارفلسفی را محدود می کرد و سایۀ مرگی زود رس را برنقشه های آنها برای زندگی می انداخت مشغول بود. گذشته ازآن هر جور بزرگداشت تن بعنوان منشا لذت با ریسک حامله شدن همراه بود.

«اهمیت تن» درفمینیسم انگلیسی قرن نوزدهم میلادی از راه مبارزه با قانون امراض واگیردار، به رهبری ژوزفین باتلر، برجسته شد 7. این قانون مجوزی برای معاینه پزشکی اجباری زنان برای جلوگیری ازشیوع امراض مقاربتی بود. باتلر ایده های حقوق فرد، که درفلسفۀ سیاسی لیبرال مرکزیت داشتند، را به حق افراد بر تن خود گسترش داد. کمپین ژوزفین باتلر معاینۀ اجباری زنان را حمله به حقوق فردی آنان می دانست. از منظر این کمپین، زنان قربانیان مردان بودند و معاینۀ اجباری مترادف با تصرف پزشکی بدن زن بود. در این کمپین می توان شروع مباحثاتی که بعدا در مبارزه برعلیه تجاوز و خشونت جنسی، مبارزه برای دستیابی به امکانات برای جلوگیری ازحاملگی و سقط جنین و مبازرات فمینیستی برای سلامت ازآنها استفاده شد را پیدا کرد. تمامی  این مبارزات برحق زنان برای کنترل آنی که برای بدنشان اتفاق می افتد تاکید داشتند. عمیق ترین نمونۀ این عدم وجود کنترل [بربدن زن به وسیلۀ خود او] به مورد بدن زنان برده اطلاق دارد. دراین نمونه بدن زن عملا ملک خصوصی دیگریست و به شیوه ای اداره می شود که با تفکرات به زبان آورده شده بوسیلۀ ولستون کرفت در تناقضی عمیق قرار دارد. «گرده و عضلات او… ناگزیر به کاردرمزرعه… شبیه به مردان می شود. دستان اومحکوم به نگهداری از و تغذیۀ مرد سفید پوست و خانوادۀ اوست… از واژن او برای لذت جنسی استفاده می شود…رحم او…جای سرمایه گذاری است… فرزند او دربازار برده داری ارزش اضافه تولید می کند 8.

دراوایل قرن بیستم مبارزه برای حق رای درمبازرات فمینیستی درغرب جنبۀ غالب پیدا کرد. بیانیۀ «گردهمایی آبشار سنه کا» اسمی ازتن نمی برد، ولی سخنرانی مشهور سوجورنر تروث در گردهمائی زنان اوهایو توجه را به تن، به عنوان سمبل تفاوت نژادی و طبقاتی دردرون جنبش فمینیستی، جلب کرد. «من به اندازۀ هرمردی ماهیچه و عضله دارم و می توانم به اندازۀ هر مردی کارکنم. من زمین شخم زده ام و کاشته ام و برداشته ام و هیچ مردی نمی تواند ازمن جلو بزند. من زن نیستم؟ من می توانم به اندازۀ هر مردی کاربکنم و غذا بخورم -وقتی پیدا بشود- و تحمل ضربۀ شلاق را هم دارم! من زن نیستم؟9 ازاین گذشته می شود درنوشته های الیزابت کدی ستانتون این دریافت را که چگونه از نشانه های تن برای اشاعۀ ستم نژادی و جنسی استفاده می شود، یافت. «پیش داوری برعلیه رنگ پوست، که ما در مورد آن اینقدر می شنویم، ازپیش داوری برعلیه جنسیت قوی تر نیست. منشا این دو پیش داوری یک انگیزه است و شکل بروزشان نیز یکیست. رنگ سیاهِ پوست و جنسیت زن هر دو شواهدی بدیهی هستند براینکه [این دوویژگی] قراراست تحت کنترل و اختیار مرد سفید پوست انگلوساکسون باشند»10.

بعد ازجنگ جهانی اول و بدست آوردن حق رای، زنان به مبارزه حول محور برابری جنسی و حق اعمال کنترل بر تن خود ادامه دادند و مسئلۀ تولید مثل در فلسفۀ سیاسی نیروهای چپ و راست اولویت پیدا کرد. ازجانب جبهۀ سیاسی راست، به دنبال ازدست رفتن وسیع نیرویِ انسانی درجنگ، مادرشدن/بودن مسئلۀ دولت و وظیفه ای عمومی شد. گذشته از این دغدغه درمورد بهبود و اصالت نژادی تمایلات برای کنترل تولید مثلِ گروه هایی خاص ازجامعه را دامن زد. درهمین دوره، در درون گروه های فمینیستی،» انجمن رفرم درسقط جنین» شکل گرفت که نظرات گروه های قدیم و جدید فمینیستی برای حق تصمیم هر زن درمورد اتفاقی که برای بدن او می افتد را بازتاب می داد. ولی دوگانگی ای نانموده هنوز برجا بود. بدن به عنوان چیزی که «خود» صاحب آن بود، و بدین ترتیب از خود جدا بود، دیده می شد. این «خود» بر «بدن» حق و حقوقی نداشت.

جنس دوم
با چاپ کتاب «جنس دوم» نوشته سیمون دبووار فلسفه پردازی فمینیستی درمورد ارتباط بین «تن» و «خود» مرکزیت پیدا کرد. درهمراهی با پدیده شناسان دیگر، بخصوص مارلو پونتی، و البته ژان پل سارتر، دبووار درمی یابد که «حضور این دنیایی دقیقا این مفهوم را دربردارد که تنی وجود دارد که در آن واحد هم حضوری جسمانی دراین دنیاست و هم نقطۀ نگرشی به این دنیا 11. نکتۀ محوری دربرداشت دبووار این بود که این حضورجسمانی و نقطۀ نگرش، برای مردان و زنان، واقعیت زندگی شده ی متفاوتی است. برخورد دبووار با تن یافتگی موضوع بحث و جدل های فمینیستی بسیاری بوده است. به نظر می رسد او ازیک طرف بر بی اهمیتی واقعیت های بیولوژیک تاکید دارد و همزمان این «واقعیت» ها را تکرار می کند. همچنین دبووار برداشتی از پدیده شناسی تن یافتگی زنانه به دست می دهد که نویسنده های پس از او را به خاطرمنفی گرایی بی رودرواسی اش شوکه کرده است. به هر ترتیب اما، برداشت دبووار نقطۀ آغازین کار معاصر روی ارتباط بین «خود» و «تن» است.

داده های زیست شناسانه
در بخش اول کتاب «جنس دوم»، دبووار داده های زیست شناسانه را مرور می کند، البته با یک اخطار: به این داده ها نباید به عنوان واقعیت های تعیین کنندۀ ویژگی های فردی یا اجتماعی فکر کرد. با این اخطار، دبووار به تشریح ویژگی هایی که ادعا می شود ویژگی های زیست شناسانه ی جنس مونث، به منزلۀ حیوان یا ارگانیسم، هستند می پردازد: ویژگی هایی اضافه بر تفاوت نقش [زن و مرد] در تولید مثل. این ویژگی های ادعایی شامل «زنان از مردان ضعیف تر هستند»، « زنان قدرت عضلانی کمتری از مردان دارند و قادر به جابجایی وزن کمتری هستند» می شود. دبووار در حالی که این «واقعیت» ها را تکرار می کند اعلام می نماید که این «واقعیت ها» به خودی خود اهمیتی ندارند زیرا که « فقط از نقطه نظر انسان است که می شود گونۀ انسانی زن و مرد را باهم مقایسه کرد» و از این نقطه نظر انسانی «واقعیت های فیزیولوژیک…معنی پیدا می کنند. پس این معنی… وابسته به یک چارچوب کلی است». به عنوان مثال، دررابطه با باری که زن به خاطر نقش مشخصش در تولید مثل بردوش دارد…فقط جامعه نقش داور را دارد».

چنین نقطه نظراتی دبووار را به عنوان یکی از نظریه پردازان تقسیم بندی بین جنس و جنسیت برجسته کرد. نظراتی که درتئوری فمینیستی دردهۀ هفتاد نقشی مرکزی داشتند. دراین تقسیم بندی، جنس به وسیلۀ بیولوژی تعین می یابد، ولی جنسیت به عنوان مفهوم اجتماعی ای که به چنین بیولوژی ای داده شده، ازنظر تاریخی و اجتماعی متغیر و برای تغییر باز است. درچارچوب چنین تفاوتی است که ادعای مشهور دبووار « کسی زن به دنیا نمی آید بلکه زن می شود» غالبا بازگفته می شود. اما موضع خود دبوواردر رابطه با بیولوژی پیچیده تراست.

در مقایسه با نظرات غالب خوانندگان آثار دبووار برای خود او داده های زیست شناسانه، که آنها را به عنوان واقعیت ارائه می کند، آن جزمیتی که به آنها نسبت داده شده اند را ندارند. او هنگام عرضه این تعاریف، از تاثیراتی که اسطوره ها و استعاره های فرهنگی برروایت بیولوژیک دارند آگاه است. با انگشت گذاری بر تاثیر ایدئولوژی بر روایتِ اسپرم کنش گر و تخمک کنش پذیر، دبووار نوشته های نویسنده های بعد از خود، مثلاامیلی مارتین 12، را پیش بینی می کند. گذشته ازاین دبووار از امکاناتی که داده های بیولوژیک در آن را برای ما باز می گذارند آگاه است و بر آلترناتیو هایی برای تولید مثل دگرجنس گرا در قلمرو حیات یا نمونه های نرمادگی درانسان و بقیۀ حیوانات تاکید داشته و توجه را به نمونه هایی از زندگی حیوانات که درآن نگهداری ازتخم یا نوزاد با همکاری جنس نر و ماده انجام می شود جلب می کند.

پس می شود نتیجه گرفت که برای دبووار حتی بیولوژیِ تفاوت جنسی ازپیش تعیین شده نیست. «تنها از راه حیات است که واقعیات به منصۀ ظهور می رسند…وضرورتی برای اینکه بدنی این یا آن ساختار را داشته باشد وجود ندارد…ادامۀ حیات گونه های جنسی نیازی به جدایی پذیری جنسی ندارد. گرچه این واقعیت دارد که تنِ بدون ذهن و بشر نامیرا قابل تصور نیستند اما تصور جامعه ای نر/ماده و خودزا  امکان پذیرست. پس نمی شود به داده های زیست شناسانه برای توضیح ویژگی های تن، به عنوان واقعیتی زندگی شده، دست یازید. تنها درچارچوب بدن، بعنوان واقعیتی زندگی شده، است که چنین واقعیت هایی قابل رویت می شوند.

با توجه به چنین اظهارتی است که ما باید به برخی ازتوصیف های دبووار از داده های زیست شناسانه توجه کنیم. اظهاراتی که برخی ازآنها براین دلالت دارند که تن زن، نسبت به تن مرد، حتی درقلمرو حیوانات، محدودیت های بیشتری درعمل کردن آزادانه دارد. درپروسۀ تولید مثل، «فردیت زن قربانی فایده رساندن به گونۀ انسانی می شود». «ازبلوغ جنسی تایائسگی زن تماشاخانۀ نمایشی است که به شخص او مربوط نمی شود…خونریزی ماهانه باری بردوش زن است، و ازمنظر شخصی بی حاصل.»…درطول خونریزی ماهانه است که [زن] تنش را، دردآلود، نامفهوم وبیگانه احساس می کند…زن، مثل مرد، تن خودش است. ولی تن اوبه چیزی غیرازخودش تبدیل می شود. 

ازاین اظهارات دبووار چه برداشتی می توان کرد؟ برای دبووار دریافت تفاوت بین تن زن و مرد اهمیتی اساسی داشت «چرا که تن وسیلۀ جذب و دریافت ما از این جهانست، جهانی که اگر به شکلی متفاوت درک می شد مطمئنا چیز متفاوتی بود». با این گفته، دبووار توجه را به روایات مردسالارانه ازتجربۀ تن یافته، که به سادگی تن مرد را بعنوان هنجار فرض می کنند، جلب می کند. او سپس روایتی ازداده های بیولوژیک، برطبق شواهد موجود درآن زمان، به ما ارائه می کند. با نگاهی به گذشته، می توان درروایت بیولوژیک دبووار واقعیت ادعای او مبنی بر امکان ناپذیری جدا کردن تن بیولوژیک از تنی که درشرایطی مشخص زندگی می کند را مشاهده کرد.

زندگی کردن تن زن
دربخش های بعدی دبووار روایتی از پدیده شناسی تن زندگی شده دردوران مختلف زندگی زن ارائه می دهد. اینجا او به روشنی راوی تجربۀ زندگیست، تن درموقعیت مشخص و نه به عنوان داده ای زیست شناسانه.
درکودکی تن دختر به شیوه ای متفاوت از تن پسر تجربه می شود. پسر تشویق می شود از درخت بالا برود و بازیهای خشن بکند. دختر تشویق می شود که با خودش مثل عروسک رفتار کند، «ابژه ای کنش پذیر… ابژه ای ساکن و مفروض»، و نیاز به خشنود کردن دیگران را یاد می گیرد. اینجا آغاز روایت دبووار از راهیست که درآن زنان تن خودشان را، به عنوان ابژه ای برای نگاه دیگران، زندگی می کنند، راهی که ریشه اش در اناتومی [تن زن] نیست بلکه در «محیط اطراف و آموزش» است. پیامد زندگی کردن تنی که ابژه ای برای نگاه دیگرانست اراده و خودانگیختگی مهار شده است. «فراوانی حیات محدود می شود». «ناتوانی فیزیکی» به «بزدلی و سربه زیری» منجر می شود. توصیف های دبووار از پروسه ای که در آن زنان تن ابژه شده شان را زندگی می کنند، نگاه دیگران و عرضۀ خود برای آن را درونی می کنند، از مهمترین پیش واره ها به پدیده شناسی تن یافتگی زنانه بوده و پایۀ کارهای فمینیستی موخر، مانند نوشته های بارتکی و ماریون یانگ شده است.
دبووار اینکه چگونه وقتی دخترها وارد دوران بلوغ جنسی می شوند تنشان برای آنها تبدیل به منشاءی از هراس و شرمندگی می شود را شرح می دهد.

«چیزی که تازه زیر بغلش درآمده او را تبدیل به نوعی حیوان یا جلبک می کند»، خونی که ماهانه از او می رود منشاء بیزاریست». این توصیفات منفی در روایتی که دبووار از خودآگاهی جنسی، ازدواج و مادرشدن می دهد ادامه پیدا می کنند. به خصوص توصیف او از بدن مادربسیار بحث انگیز بوده است. «دردام طبیعت افتاده، زن باردار همتراز گیاه و حیوان است…یک ماشین جوجه کشی، یک فرد آزاد و آگاه که وسیلۀ کنش پذیر طبیعت شده است…نه به عنوان مادر…به عنوان یک ارگانیسم بارورشونده، مثل پرنده با حد بالای تخم گذاری. چنین توصیفاتی منشاء انتقاد به تفکرات دبووار بوده اند، بخصوص وقتی که فمینیست های بعد از او به دنبال تجلیل از تن زن به عنوان منشاء لذت، باروی و توانمند سازی بوده اند. اما بهرحال، مهم اینست که تشخیص بدهیم پیش یارۀ دبووار یک پدیده شناسی توصیفی ازتن زندگی شده زن دریک شرایط معین است. همانطور که او آشکارا می گوید «اگرشرایط زیست شناسانۀ زنان سدی در راه آنانست، به خاطر شرایط کلی حاکم بر آنهاست…شرایط کلی ای که ویژگی های او را مهم می کند و برون رفت های محدودی برایش باقی می گذارد. نوشته های دبووار امید به برجسته کردن و دگرگون سازی این شرایط عمومی دارند.

تفاوت جنسی
توصیفاتی که دبووار از تن زن به ما عرضه می کند در تباین مشخص با بزرگداشتی است که ما از تن زن در نوشته های تئوریسین های تفاوت جنسی پیدا می کنیم. ازمنظر این تئوریسین ها «در مباحثه [با نقطه نظرات دبووار]…پروژۀ مثبتِ تبدیلِ تفاوت به نقطۀ قوت و تاکید براین قدرت درخطر است»13. توصیف های تن یافتگی زن، که هدفشان به دست دادن روایاتی مثبت بوده است، دردوجریان کاملا متفاوت تفکر فمینیستی یافت می شوند: فمینیسم رادیکال انگلو/آمریکایی (بخصوص دراواخر دهۀ هفتاد و دهۀ هشتاد میلادی) و فمینیسم روانکاوانه که ازکارهای فروید و لاکان تغذیه می شود.

فمینیسم رادیکال
برخلاف دورنماهای فکری اولیۀ شلومیت فایرستون (1970-1979) برای آزادکردن زنان ازوظیفۀ تولید مثل، در بیشترتفکرات انگلو/آمریکایی فمینیستی، به جنسیت زن و هم به توانایی او برای زایش بعنوان پایه ای که باتکیه برآن قدرت و ارزش زن تایید می شود نگاه می شد. از جنسیت زن برای قدرت و توانایی مفروضش برای گریزاز ساختارهای تفوق و فرمانبرداری تجلیل می شد.14,15 تن مادربه عنوان منشاء ارزشهایی مثبت درمقابله با هنجارهای نرینه، که به جای خودمرکزی و وظیفه، برفاعلیت درونی و همدردی تاکید داشت دیده می شد. 16,17,18 درهم تنیدگی زنان با پروسۀ زایش به عنوان مرکز ثقلی برای جنگ ستیزی و احترام به دنیای طبیعی دیده می شد؛ که بدین ترتیب زنان را درصفوف اولیۀ جنبش های زیست محیطی قرار می داد.19 چنین برخوردهایی برای دادن ارزشی مثبت به تن زن که به جای احساس گناه موجد احساس غرورباشند بسیار مهم بودند. اما، چنین برخوردهایی درخطریک دست و هم جنس کردن اشکال گوناگون جنسیت و مادری قرار داشتند. همانطور که جین گریم شا اشاره می کند، برای زنها بارورشدن «هم به عنوان منشاءی برای بزرگترین شادی و هم به عنوان ریشۀ بدترین ستم برآنها تلقی شده است»20.

بنابراین ادعاهایی که ازتن یافتگی زنان تجلیل می کنند باید به اصرار دبووار براینکه تجربۀ تن یافتگی ساخته و پرداختۀ موقعیت مشخص است توجه داشته باشند. اما، سوزان بوردو پیشنهاد می کند شاید بشود ازاین نوشته ها خوانش دیگری به دست داد. به جای اینکه ادعا شود این توصیفات، روایتی از تجربۀ تمامی زنان ازجنسیت و مادری هستند، باید به آنها مانند «داستان هایی که به زندگی غنا می بخشند… وامکان دسترسی به دیدگاههایی اتوپیایی برای دگرگونی رافراهم می کنند»5 نگاه کرد. اگر این نوشته ها را چنین معنا کنیم، آنها به پروژه بازمتصورشدن زنیت که درتئوری های تفاوت جنسیت و روانکاوی پیدا می شوند نزدیکتر خواهند شد. وما این باز تصور را مدیون نوشته های لووس ایریگاری هستیم.

جنسی که یکی نیست
درتفکرات لووس ایریگاری، میتوان نقدی پیگیر ازمردسالاریِ فلسفه و روانکاوی پیدا کرد. او اینکه در این دیسیپلین ها، مردهنجارفراگیر بوده و تفاوت جنسی یا تشخیص داده نمی شود یا به طرزی تشخیص داده می شود که درآن زن فرمِ مادرانه/زنانه می یابد – فرمی که درحرکت به سوی تفکر انتزاعی جا مانده- را به نقد می کشد. چنین نقدی به هیچ وجه رد این دیسیپلین ها نیست. پایۀ کار خود ایریگاری در درون ساختارهای روانکاوانه و فلسفی است. کار او تقاضایی برای به رسمیت شناختن تفاوت جنسی و تاثیری که تن یافتگی زنانه می تواند بر فرم تفکربگذارد است. دراینجا او ادعایی تکان دهنده می کند؛ فرم تن درشکل گیری بعضی از پروسه های فکری انعکاس دارد. به عنوان مثال عقلانیت غربی به وسیلۀ مبانی هویت، عدم تناقض، دوگانگی، فرض برامکان تعین و تنافر چیزها از یک دیگر تعریف می شود. ایریگاری این [ویژگی] را مربوط به «فرم، فرد و اندام جنسی مرد» می داند. درمقابل «تماس لب های [اندام جنسی زن] با یکدیگر، زن را درتماس با خودش قرار می دهد»21؛ گنگی فردیت، سیالیت و حرکت و رد فرم های ثابت را پیش رو میگذارد.

برخی ناظران ازچنین ادعاهایی این برداشت رادارند که ایریگاری ذات گرا ست، که او بیولوژی تن زن و مرد را ساختارهایی می بیند که پتانسیل ایجاد فرمهایی متفاوت ازتفکررادارند، که او بر پدیدار کردن تفکر و نوشتاری که بیان کنندۀ تن زن هستند اصرار می ورزد. بدین ترتیب ایریگاری به عنوان طرفدار «زنانه نویسی»، یا حرکت برای تولید نوشتاری که بازتاب دهندۀ تن یافتگی زن هستند، شناسایی می شود. درمقابل چنین برداشتی، پافشاری خود ایریگاری برامکان ناپذیری بازگشت به تن، خارج ازسیستم سمبلیکی که آن را نمایندگی می کند، قراردارد. این روشن می کند که ویژگی های تنانه ای که ایریگاری به آنها اشاره می کند رانباید جسمانیت هایی ساده تلقی کرد،بلکه، همانطورکه نوشته های مارگات ویتفورد درکتاب «لووس ایریگاری: فلسفۀ زنانه 22» روشن می کنند، درک [این ویژگیهای تنانه] درپروسۀ نمایان شدنشان در سیستم های بهم پیوستۀ «سمبلیک» و «انگارشی» فرهنگ غربی آنها را روشن تر می کند. اینجا «سمبلیک» سیستم عمومی زبان و معناست؛ آنی که، بنابرنظریات لاکان، به ما اجازه شخص شدن می دهد چراکه به ما موقعیت مشخص اجتماعی اختصاص داده و میگوید که فرم مخصوص و مناسب برای تن زن و مرد کدام است. ازدید لاکان، انسان برای شخص شدن دراین دنیا محکوم این نظم اجتماعی مفاهیم است. ایدۀ انگاره ها، به آن شکلی که در نوشته های ایریگاری ازآن استفاده شده، ایدۀ فانتزی ناخودآگاه فروید را بازتاب می دهد؛ که درآن رابطۀ ما با اجسام و دیگران به جای اینکه از راه سنجش حقیقت و غیرحقیقت اداره شود، بوسیلۀ ادراک وابسته به عواطف کنترل می شوند.[ این ایده] همچنین ما را به ایدۀ انگاره های لاکانی اعاده می دهد؛ به قلمرو خودشناسایی ای عاطفی با ایده ال های خیالی که منجر به درک ما از تن خودمان، به عنوان جسمانیت هایی کرانه دار، می شوند. روشن است که قلمرو انگارشی دایره عواطف ما، ارتباطات حسی ما با آنی که ویتفورد آن را «زیرلایۀ عاطفیِ» راه هایی که از طریق آنها ما تن و دنیای اطرافمان را تجربه می کنیم، است. گرچه درکار لاکان، درپروسۀ شکل دادن به ذهنیت، سمبلیک و انگاره ها لحظاتی متمایزند، اما برای ایریگاری این دو قلمرو از درون به هم پیوسته اند.

«سمبلیک» به انگاره ها شکل می بخشد و خودش درتسخیرتداعی انگاره هاست 22. به نظر ویتفورد وقتی ایریگاری به ویژگی های تنی زن و مرد اشاره می کند، درکش از چگونگی تصورشدن و به نمایش درآمدن این ویژگی ها، هنگام تجربه شدن جسمانی شان در قلمرو خصوصی و عمومی، را ارائه می کند. تن مردان شکل و هویت، قدرت و اختیار دارد. تن زنان [نسخۀ] ناقص تن مردانست، با کم داشت نشانه گذاری شده است، کم داشتی که وارونۀ ضروری و منفی کمال مردانگی است. مفاهیمی که با تداعی انگاره هایی که درآن تن زن بی شکل، پرهرج و مرج و تهدید کننده است همخوانی دارند. برخلاف لاکان، ایریگاری ناگزیر بودن چنین هنجارهای سمبلیک و انگاره ای را به چالش می کشد. او از نیاز به باز سازی سمبلیک و انگاره های بهم پیوسته ای از تن زن که قابل زندگی کردن و مثبت باشد می گوید. به نظر ویتفورد [برای ایریگاری] این کاری ذات گرایانه برای دادن توصیفی دقیق از تن زن، آنجوری که «واقعن» هست، نیست. بلکه کاری خلاقانه است که در آن تن زن عاشقانه، باز تصویر و بیان می شود تا زنان را قادر به حس و ادراکی متفاوت ازفرم تن مند شدۀ خودشان بکند. ایریگاری شمایل آلت جنسی زن به عنوان یک سوراخ، یک کم داشت، را با «دولب که یکدیگر رالمس می کنند» جایگزین می کند. می گوید»…جنسیت [زن] همیشه، حداقل، دوگانه است، بیشتر ا زاین هم می رود؛ چندگانه است. لذت نوازش واژن نباید جایگزین نوازش [دولب] چوچوله بشود». این هردو، بدون اینکه جایگزین یکدیگر بشوند، به زنان لذت ارزانی می کنند.

انگاره هایی که ایریگاری تلاش برای از درون واژگون کردن و دوباره سازیشان دارد، انگاره های اجتماعی ای هستند که نه تنها به تئوری های فلسفی و روانکاوانه، بلکه به عملکردهای اجتماعی ای که ما درون آنها قرار داریم و به همۀ نمودهای عادات و تفکرات ما، مایه می دهند. برای مثال، گایتری اسپی وک [گایتری اسپی وک فیلسوف/جامعه شناس فمینیست هندی تبار] پیشنهاد می کند: «زدودن چوچوله با همۀ حرکت ها برای تعریف کردن زن به عنوان ابژه جنسی، یا عامل تولید مثل ارتباط دارد» 23. توجه به چوچوله به رسمیت شناختن اینکه لذت جنسی زن خارج از قلمرو تولید مثل قراردارد را پیش رومی گذارد. زدودن آن [چوچوله] پنداشتن زن به عنوان عامل تولید مثل را امکانپذیر کرده است؛ اسلوب فکری ای که در عملکردهای اجتماعی گوناگونی خود را به منصۀ ظهور می رساند: ختنۀ زنان، جهیزیه عروس و خانوادۀ پدرسالار.

ایریگاری به تغییری که می تواند با قراردادن بدن زنانه/مادرانۀ بازتصور شده، به جای بدن مردانه تصور شده بر مبنای هنجارهای نرّینه، به عنوان دادۀ اولیه، درتفکرفلسفی و روانکاوانه ایجاد شود توجه می کند. چنین برخوردی در نوشته های،به عنوان مثال، کریستین بترزبی24 و ادریانا کاوارِرو 25 ادامه می یابد. بترزبی به «اتفاقی که اگر تنانه گی زن به عنوان هنجار برای مدلهای فردیت درنظرگرفته می شدند برای ایدۀ هویت می افتاد» می پردازد. نگرش «زه-و-زاد» [ناتالیتی] ادراکی ثابت از هویت را به چالش می کشد، نشان می دهد که «خود» و «ناخود» در مقابله با یکدیگر نیستند و هویت از» گوشت و پوست بروز می کند». برای کاوارِرو بی توجهی به این واقعیت که ما از زن زاییده می شویم، مرگ را، به جای تولد، تبدیل به دل مشغولی متافیزیک غربی می کند. بازنگری ای که این نویسندگان پیشنهاد می کنند، کاملا در چارچوب [تفکرات] تفاوت جنسی قرار دارند. اینجا هدف [سیستم فکری ای است] که درآن تن زنان ومردان، هردو، به گونه ای متفاوت بازنمود و تجربه می شوند، ولی مرزبندی آنها مخدوش نمی شود.

نقدهای مطرح شده برتفاوت جنسی
تئوریسین های تفاوت جنسی، چه آنها که کارشان استوار برسنت های فمینیسم رادیکال ویا بنیان های روانکاوانه است، بر ویژگی تن یافتگی زنانه تاکید دارند؛ افقی که وقتی تن مرد به عنوان هنجار انسان در نظرگرفته شود ناپدید خواهد شد. برای بسیاری ازاین تئوریسین ها تفاوت جنسی بنیادی و تغییرناپذیرست. رزی بِرِی داتی ادعا می کند «زن بودن همیشه، پیشاپیش، پیش شرط بودشی فرد شدن اگزیستانسیالیستی من بوده است» 26.
الیزابت گراز بر «فروکاست ناپذیری ویژگی تن زن، تن همۀ زنان، مستقل از طبقه، نژاد و تاریخ» اصرار می ورزد 27. برای هرودوی این تئوریسین ها طبقه و نژاد قابل تغییرند ولی هویت ها، درون یک طبقه بندی جنسی که پیشینگی دارد، تار و پود می یابند. برای گراز، مرکز ثقل طبیعت بنیانی و غیرقابل اجتناب تفاوت جنسی درپروسۀ جسمانی تولید مثل است. گرچه او می پذیرد که راه های تجربه شدن [تفاوت جنسی] عمومیت ندارند، اما به هرحال ادعا می کند که «تفاوت جنسی افقی است که براساس شرایط خودش ظهور نمی کند اما درامکان وجودی هر باشنده ای حضور پنهان دارد». چنین تفاوت جنسی ای نه هویت جنسی به بارمی آورد، نه راهی که زنان ازآن طریق تن خودشان را تجربه می کنند تعین می بخشد، چرا که با وجودی که از نظر تاریخی و اجتماعی متغیراست، اما، شرطیست که هویت های جنسیت یافته را امکان پذیر می کنند. یکی ازنتایج چنین نقطه نظری رد امکان ترانس سکسوالیته است. «برای کسی ازیک جنس، تجربه و واقعیت زندگی شدۀ کسی ازجنس دیگر، همیشه حالتی بیگانه و ناهموند خواهد داشت» 27. برخلاف رویای ترانس سکسوال، مردها، حتی با عمل جراحی، هرگز قادر به احساس و تجربۀ اینکه زن بودن و مثل زن زندگی کردن یعنی چه نخواهند بود.

موضع تئوریسین های تفاوت جنسی دررابطه با موقعیت بنیانی و همچنین غیرقابل اجتناب بودن تفاوت جنسی به نکته تخالف کلیدی ای بین آنها و تئوریسین های پساساختارگرائی که تحت تاثیر فوکو و دریدا بودند تبدیل شد. سیستماتیک ترین تفصیل چنین نگرش های پساساختارگرایانه ای را می شود درکار جودیت باتلر پیدا کرد 28. باتلر یادآور شد که حملۀ ایریگاری به انگارۀ تن زن که در نوشته های فیلسوفان و روانکاوان پیدا می شود، حمله ای مشخص به یک سنت غربی مشخص است. سنتی که جهانشمول نیست. استدلال باتلر اینست که « اذعان نکردن به عملکرد مشخصِ فرهنگیِ ستم جنسی، خودش نوعی امپریالیسم شناخت شناسانه است». تلاش برای به شمارآوردن فرهنگ های «دیگر» به عنوان توضیحاتی اضافی بر زبان نرینه مداری جهانی، با خطرتحت انقیاد درآوردن [تفاوتها] تحت عنوان مشابه همراه است. تفاوت هائی که وجودشان ممکن است ایدۀ کلیت پذیری را مورد سئوال قراردهد. همچنین اسپی وک، درمورد پروسه ای که ازآن طریق زنان غربی خودشان را به عنوان زنِ جهان شمول ابداع می کنند هشدار می دهد 29. این اتهامات نشانۀ نیاز به احتیاط هنگام مورد مداقه قراردادن و ابداع نمودش های تنانه است. چراکه به عهده گرفتن مسئولیت نگرش به چنین پروسه هایی باید به شکلی صورت گیرد که توجه به راه هایی که نمودش های تنانه با دیگر صور هویت اجتماعی درهم آمیخته اند و اینکه اینها چگونه در زمان و مکان های مختلف تغییر می کنند را در برداشته باشد.

1. Grosz, Elizabeth, (1994). Volatile Bodies: Towards a Corporeal Feminism, London: Routledge.
2. McClintock, Anne, (1995). Imperial Leather: Race, Gender and Sexuality in the Colonial Contest, New York: Routledge.
3. Alcoff, Linda Martin, (2006). Visible Identities, Race, Gender, and the Self, New York: Oxford University Press.
4. Price, Janet and Shildrick, Margrit, eds., (1999). Feminist Theory and The Body: A Reader, Edinburgh: Edinburgh University Press
5. Bordo, Susan, (1993). Unbearable Weight: Feminism, Western Culture and the Body, Berkeley, CA: University of California Press.
6. Wollstoncraft, Mary, (1792/1988). A Vindiacation of the Rights of Woman, in A. Rossi, ed., The Feminist Papers, Boston: North Eastern University Press
7. Jordan, Jane, (2001). Josephine Butler, London: John Murray
8. Omolade, Barbara, (1983). “Hearts of Darkness” in Snitow, A.; Stansell, C; and Thomsposn, S. (ed.) Powers of Desire: The politics of Sexuality, pp. 350-367. New York: Monthly Review Press
9. Truth, Sojourner, (1851/1881). Speech at Women’s Rights Convention in Akron, Ohio quoted by Frances D. Gage in Stanton, E.C., Anthony, Susan, and Gage, M.J., History of Woman Vol. 1, pp. 116–117. New York: Fowler & Wells, Publishers. [Available online
10. Stanton, Elizabeth Cady, (1860/1881). “Mrs. Stanton’s Address to Legislature in 1860” in Stanton, E.C., Anthony, Susan, and Gage, M.J., History of Woman Vol. 1, pp. 679–685. New York: Fowler & Wells, Publishers. [Available online]
11. De Beauvoir, Simone, (1953). The Second Sex, London: Jonathan Cape. pp39
12. Martin, Emily, (1987). The Woman in the Body: A Cultural Analysis of Reproduction, Milton Keynes: Open University Press.
13. Braidotti, Rosie, (1994). Nomadic Subjects: Embodiment and Sexual Difference in Contemporary Feminist Theory, New York: Columbia University Press.
14. Lorde, Audre, (1984). Sister Outsider: Essays and Speeches, Freedom, CA: The Crossing Press.
15. Rich, Adrienne (1980). “Compulsory Heterosexuality and Lesbian Existence”, Signs 5(4): 631–660.
16. O’Brien, Mary, (1981). The Politics of Reproduction, London: Routledge and Kegan Paul.
17. Rich, Adrienne, (1979). Of Women Born, Motherhood as Experience and Institution, London, Virago.
18. Ruddick, Sara, (1989). Maternal Thinking: Towards a Politics of Peace, New York: Ballantine Books.
19. Griffin, Susan, (1978). Woman and Nature: The Roaring Inside Her, New York, Harper and Row
20. Grimshaw, Jean, (1986). Feminist Philosophers, Brighton: Wheatsheaf.
21. Irigaray, Luce, (1985b). This Sex Which is Not One, trans. C. Porter, with C. Burke, Ithaca: Cornell University Press, reprinted 1997 in Conboy, Medina and Stanboy, ed., Writing on the Body.
22. Whitford, Margaret, (1991). Luce Irigaray: Philosophy in the Feminine, London and New York: Routledge.
23. Spivak, Gayatri Chakravorty, (1981). ‘French Feminism in an International Frame’, Yale French Studies 62: 154–84.
24. Battersby, Christine, (1998). The Phenomenal Woman: Feminist Metaphysics and the Patterns of Identity, Cambridge: Polity and New York: Routledge.
25. Cavarero, Adriana, (1995). In Spite of Plato, Cambridge: Polity Press.
26. Braidotti, Rosie, (1994). Nomadic Subjects: Embodiment and Sexual Difference in Contemporary Feminist Theory, New York: Columbia University Press.
27. Grosz, Elizabeth, (1994). Volatile Bodies: Towards a Corporeal Feminism, London: Routledge.
28. Butler, Judith, (1990). Gender Trouble, Feminism and the Subversion of Identity, London: Routledge.
29. Spivak, Gayatri Chakravorty, (1987). In Other Worlds: Essays in Cultural Politics New York and London: Methuen.

برگزیده

انقلاب زنانه منطقه از روژاوا آغاز مي شود؟

خلاصه ايي از گزارش هاي يواکيم مدين، خبرنگار نشريه سوئدي پرسپکتيو فمينيستي

به نقل از آوای زن شماره 82

 

img_29873.pngساکنين منطقه خودگردان روژاوا در شمال سوريه از اوايل سال گذشته پروژه ايي دمکراتيک تحت عنوان همگرداني اجتماعي را آغاز کرده اند. يواکيم مدين، يکي از گزارشگران نشريه سوئدي ديدگاه فمينيستي از سزيره و کوبانه گزارش مي دهد. اين گزارشات عمدتن قبل از حمله داعش تهيه شده است.

مرد و زن به سالن مي آيند و براي نشستن جا مي گيرند. اعضاي پارلمان کانتي روي صحنه زير تابلويي که روي آن به زبان کردي، عربي و ارمني به همه خوش آمد گفته مي شود مي نشينند. امروز هنگام نشست پارلمان کانتي سزيره در منطقه خودگردان سوريه است. اما اين اجلاس رييس و سخنگو ندارد. وقت استراحت از نظيره گوريه مي پرسم داستان چيست. او توضيح مي دهد:
– ما نظامي  مبتني بر مسئوليت و رهبري مشترک داريم که بايد از يک زن و يک مرد تشکيل شده باشد. هدف از اين مدل مديريت اين است که زنان در اتخاذ تصميمات سياسي همتراز مردان شوند.

درسال گذشته بدون شليک حتي يک گلوله، کانتي سزيره و دو کانتي ديگر در رژاواي سوريه اعلام خودگرداني کردند و نام اين اقدام را «انقلاب خاموش گذاشتند». بدون شليک يک گلوله مردمي که اکثرن زن بودند زمام امور را از دست مسئولين رژيم بشار اسد بيرون آوردند.
انقلاب رژاوا ابعاد و جنبه هاي گوناگوني دارد. بيش از هر چيز اين انقلاب تجربه ايي دمکراتيک است. مردم منطقه براي اولين بار با به کار گيري ابزار سياسي جديدي، اداره جامعه را به دست مي گيرند. جنبه ديگر اين انقلاب، ايجاد مشارکت همگاني است. اکثريت ساکنين رژاوا کرد هستند ولي آسوري ها، اعراب، ترکمن ها، ارمني ها و چچن ها نيز ساکن اين منطقه هستند. ابتدا سازماني سراسري متشکل از تعدادي احزاب و سازمان هاي مختلف بودند که اداره کار را به دست گرفتند. پس از مدت کوتاهي آنها زمام امور را به دست مديراني که به شکل اشتراکي که اکنون روژاوا را اداره مي کنند سپردند. مديريتي که در تمام رده ها، از همه ي ساکنين منطقه متعلق به مذاهب و يا قوم هاي مختلف و با رعايت اصل نيمي  زن و نيمي  مرد، انتخاب و شکل گرفته است. مردم رژاوا اين شکل از مديريت اشتراکي و برابر را بخشي از انقلاب خود تلقي مي کنند. نظيره گوريه مي گويد که البته رعايت مسئله برابري به آساني متحقق نمي شود. او که خود يکي از مديران است مي گويد مثلن هنوز هم مي بيند که مردان ترجيح مي دهند که به مرد همتراز او در هيات مديره مراجعه کنند. او چنين مي گويد:

– هر تجربه ي نويني با موانعي مواجه مي شود. ولي به هر حال ما نظامي را پايه ريزي کرده ايم که ما را از تمام همسايگان ديکتاتورمان متمايز مي کند. کشورهايي که زنان را سرکوب مي کنند و آنها را از حقوقشان محروم مي دارند.
گزارش هاي ژورناليست سوئدي يواکيم مدين که مدت ها در منطقه حضور داشته، نشان مي دهد که پروژه تسهيل سازي مشارکت زنان در سطوح مختلف جامعه جنبه تبليغاتي ندارد و به ويژه توسط زنان جدي گرفته مي شود. در گزارشي ديگري مدين در مورد خشونت عليه زنان با فعالين زن منطقه روژاوا گفتگو مي کند.

يک خطر فوري نظام نوبنياد روژاوا را تهديد مي کند و آن نيروهاي داعش هستند که در نزديکي کمين کرده اند. زنان روژاوا نقش فعالي در دفاع از منطقه خود به عهده گرفته اند و در ارتش دفاعي ثبت نام مي کنند تا در شرايط برابر در جبهه برزمند. هنگامي که پناهندگان ايزدي در ماه آگوست در کوه هاي سنجار گرفتار شده بودند عمدتن رزمندگان گردان زنان نيروي دفاعي  به کمک آنها شتافتند و آنها را از مرز سوريه به منطقه خود آوردند. (گزارش مربوط به هفته هاي قبل از حمله اول داعش به کوبانی است)

مشارکت زنان در دفاع نظامي  از روژاوا به کسب احترام و اعتبار بيشتر در جامعه منجر شده است. زنان در عمل به مردان نشان دادند که از عهده ي انجام کارهاي مردانه به خوبي بر مي آيند. اما از سوي ديگر بحث هايي هم حول شرکت زنان در جنگ و منازعات جريان دارد. برخي معتقدند که زنان در جامعه ي نظامي شده بيشتر تحت ستم جنسي قرار خواهند گرفت.

سازمان زنان «سارا عليه خشونت» در روژاوا تمامي  موارد خشونت عليه زنان را با وسواس ثبت مي کند. در نيمه دوم سال 2013 اين سازمان، تعداد 1179 مورد را به علاوه 36 مورد قتل و تجاوز به ثبت رسانده است. مسئولين سازمان مي گويند که آمار در سال 2014 ميلادي حتي افزايش هم يافته است. و اين در حاليست که تغييرات بزرگي در شکل اداره جامعه رخ داده و در جريان است که قاعدتن بايد توازن قدرت مبتني بر جنسيت را تغيير داده باشد.

نورا خليل يکي از بنيان گزاران سازمان ساراست و چنين مي گويد:
– دليل اصلي ادامه و رشد خشونت ها عليه زنان، وجود شرايط جنگي است. رژاوا با نوعي بايکوت و مرزهاي بسته مواجه است. اين مسئله به افزايش قيمت ها و فقر خانواده ها منجر شده است. چنين مشکلاتي در خانواده تنش زاست و مردان عصباني و گرفتار به زنان خشونت روا مي دارند.

او ادامه مي دهد:
– و البته نبايد فراموش کنيم که ما به هر حال هنوز در يک ساختار مرد سالارانه زندگي مي کنيم. جامعه ايي که هنوز بسياري از مردان از اينکه زنان کار کنند و يا در سياست دخالت کنند ناراضي اند.

ولي علي رغم اين مشکلات تغييرات در راهند. نورا خليل و همکارانش در سازمان سارا معتقدندکه خشونت عليه زنان به مرور کاهش خواهد يافت، زيرا سطح آگاهي مردم روز به روز افرايش مي يابد.
– ما هنوز هم مي توانيم انقلاب روژاوا را يک انقلاب زنانه بناميم. زنان در همه سطوح جامعه ديده مي شوند و مشارکت دارند.

آوای زن

برگزیده

سیاست خارجی فمینیستی: ضرورتی برای صلح پایدار

آوای زن شماره 83/84 منتشر شد!

شعله ایرانی

واژه جدیدی وارد عرصه ی سیاست دیپلماسی  جهانی شده است: «سیاست خارجی فمینیستی». سیاستی که اکنون به همت مارگوت والتسروم، سیاست مدار با سابقه و فمینیست حزب سوسیال دمکرات، به عنوان سیاست رسمی دولت سوئد رسمیت یافته است.

20120601_Margot-och-Lena-foto-KtK_Sara-Ludtke
وزیر امور خارجه سوئد، مارگوت والستروم و دبیر کل سازمان کوینا تیل کوینا لنا آگ.

وزیر امور خارجه سوئد، مارگوت والستروم، اکنون نامی شناخته شده در دنیا و به ویژه در خاورمیانه است. اولین اقدام والستروم پس از پذیرش پست وزارت امور خارجه، به رسمیت شناختن دولت فلسطین بود. اقدامی که با خشم دولت اسراییل مواجه شد و روابط دیپلماتیک دو کشور را دست خوش نوسان کرد. دومین طوفان سیاسی وزارت والستروم در ماه مارس 2015، هنگامی که دولت عربستان سعودی با زیر پا گذاردن عرف دیپلماتیک، از سخنرانی او در مجمع سران عرب ممانعت کرد، رخ داد. متن سخنرانی وزیر امور خارجه سوئد، فمینیستی، انتقادی و برای سعودی ها غیرقابل تحمل بود. پس به او اجازه ندادند پشت تریبون قرار بگیرد، در حالیکه از او رسما به عنوان سخنران میهمان دعوت شده بود. این اقدام از جانب سران شیخ نشین های منطقه نیز مورد حمایت قرار گرفت، ابعاد بین المللی یافت، روابط سوئد و عربستان را تیره کرد و در نهایت سوئد یکی از قراردادهای مهم نظامی میان دو کشور را لغو نمود. علیرغم فشارهای صاحبان صنایع داخلی و دیپلمات های خارجی، که از والستروم می خواستند تا برای ترمیم روابط، از شیوخ سعودی عذرخواهی کند، او بر موضع خود پافشاری کرد.

اقدام وزیر امور خارجه و تعهدش به دفاع از حقوق زنان و آزادی های سیاسی و فردی در عربستان سعودی، مورد حمایت احزاب سوئدی و سازمان های زنان قرار گرفت.بسیاری فعالین حقوق زنان کشورهای عربی نیز پیام های حمایت و قدردانی برای والستروم ارسال کردند و از او در تداوم سیاست خارجی اش و سرسختی در مقابل رژیم های مستبد و زن ستیز پشتیبانی کردند.

دولت جدید سوئد که ائتلافی از سبزها و سوسیال دمکرات هاست، در برنامه ی دولتی اش بر سیاست فمینیستی در عرصه مسائل داخلی نیز تاکید دارد و اجرای برنامه هایی در راستای فمینیستی کردن ابعاد زندگی اجتماعی و سیاسی وعده داده است. در عرصه بین المللی، حمایت از حق زن بر بدن خود، حق سقط جنین آزاد و مطمئن، مبارزه با عوامل خشونت علیه زنان و کودکان، حمایت از حقوق هم جنس گرایان و به رسمیت شناختن اشکال متنوع جنسیت و خانواده، مشارکت سیاسی زنان و افزایش نقش آنان در نهادهای رهبری از جمله مختصات سیاست خارجی فمینیستی دولت سوئد است.

لنا آگ، دبیرکل «زنان به زنان»، سازمانی غیردولتی که نزدیک به بیست سال است از مبارزات و سازمان یابی زنان در کشورهای خاورمیانه و اروپای شرقی حمایت عملی می کند، می باشد. آگ از مدافعان سیاست خارجی فمینیستی و از حامیان مارگوت والستروم است. او معتقد است که فمینیسم و تحلیل انتقادی از مناسبات قدرت فقط به سود زنان نیست، بلکه برای مردان نیز دست آوردهایی رهایی بخش در بر دارد. در توضیح سیاست خارجی فمینیستی او چنین می گوید:
– سیاست خارجی فمینیستی شیوه ایی متفاوت برای درک و توضیح جهان امروز و منازعات حاکم بر آن ارائه می دهد. از مختصات سیاست خارجی فمینیستی این است که بر ضرورت پیشگیری از منازعات و جنگ، به جای ادامه سیاست های مبتنی بر میلیتاریسم و شرایط جنگی تاکید دارد. به جای بسیج منابع و نیروها برای مقابله با «دشمنان دولت، آب و خاک…»، باید با عوامل و نیروهایی که بشریت و حقوق انسانها را تهدید می کنند، مقابله کرد.
لنا آگ تاکید می کند که بدون تحلیل انتقادی از توازن قدرت و مناسبات آن و هم چنین نقد الگوهای کلیشه ایی جنسیتی حاکم، نمی توان از سیاست های میلیتاریستی که جهان را در آستانه ی نابودی قرار داده، فاصله گرفت. سیاست هایی که به جای کاهش تهدیدها و پایان بخشیدن به منازعات، برعکس به شدت یافتن و عمیق تر شدن آنها منجر شده است.

– بودجه های نظامی در دنیا ابعاد باورنکردنی یافته اند. بودجه سالانه نظامی دولت ها اکنون به تنهایی برابر با 603 سالِ بودجه نهاد زنان سازمان ملل است! آیا این منطقی است؟ سازمان ملل حتی برای اجرای برنامه های کمک رسانی اش با کمبود جدی منابع مالی مواجه است.
لنا آگ معتقد است که سیاست فمینیستی را نمی توان آن هنگام که جنگ شعله ور شده و مردم در حال سلاخی یکدیگرند، عملی کرد. آن موقع کمی دیر است! باید قبل از وقوع شرایطی که در آن تنها اسلحه حرف آخر را می زند، به اجرای این سیاست پرداخت. او تاکید می کند که سیاست خارجی فمینیستی، راه حلی یک شبه و آسان نیست.
– ایجاد تغییرات اساسی البته وقت گیر است. قدم اول برجسته کردن و پایبندی به اصل برابر حقوقی بی قید و شرط است. یافتن راه حل های غیرنظامی قدم مهم دیگر است. دخیل کردن زنان در مذاکرات صلح و رفع اختلافات باید در فهرست اقدامات قرار گیرد. سیاست خارجی فمینیستی در برگیرنده سیاست همه جانبه امنیت منطقه ایی و جهانی است. تقسیم عادلانه منابع و اختصاص آنها به اقدامات غیرمیلیتاریتسی مهم است. سیاست فمینیستی در واقع به دنبال گسستن چرخه ی برتری طلبی است.

سازمان «زن به زن» یا آن طور که در کشورهای خاورمیانه با نام سوئدی اش آنرا می شناسند: «کوینا تیل کوینا»، از آغاز جنگ بالکان در دهه 90 میلادی، فعالیتش را آغاز کرد. امروز این سازمان در اکثر کشورهایی که زنان و مبارزاتشان در آنها مورد تهدید قرار دارند حضور عملی دارد. بدون مداخله در امور و اهداف سازمان ها و گروه های زنان، از ادامه فعالیت آنها حمایت مالی و عملی کرده و مسائل آنها را در مجامع جهانی مطرح می سازد. لنا آگ معتقد است که در شرایط سیاسی حاکم در جهان امروز، کنشگرانِ خواهان تغییر، از هر سو مورد تهاجم قرار می گیرند، هم از جانب افراط گرایان خشونت طلب و هم از سوی رژیم های حاکم.

– این زنان هستند که در اکثر موارد مسئولیت نگهداری و کمک رسانی به آوارگان جنگی را به عهده دارند. ولی ما شاهد حضور اندک زنان در مراجع تصمیم گیری و پارلمانی و یا مذاکرات صلح هستیم. الگوهای جنسیتی و اینکه زنان نقش پرستار را بر عهده دارند و مردان سربازان جنگ هستند، کماکان در حال بازتولید است. این الگوهای ساختاری، افق دید جامعه را محدود و آوای نیروهای طرفدار صلح را خفه می کنند، زیرا آنها این الگو ها را بازتولید نمی کنند. در جهان امروز قدرت برتری طلبانه مردانه هم چنان حکومت می کند. نیروی برتری طلبی که برای حل هر منازعه و اختلافی، راه حل نظامی و جنگی سراغ دارد.

بیش از50 میلیون زن و مرد و کودک اکنون در گریز از درگیری ها و جنگ ها در چهار گوشه دنیا آواره اند. این اولین بار پس از جنگ جهانی دوم است که دنیا با چنین موج عظیمی از آوارگان و پناهندگان مواجه است. این واقعیت را وزیر امور خارجه سوئد، مارگوت والستروم با نگرانی در گفتگویی در «فوروم فمینیستی سالانه استکهلم» که برای اولین بار از یک وزیر دولت برای سخنرانی دعوت کرده بود، بیان کرد. در بخش دیگری او چنین گفت:
– ما در جهانی زندگی می کنیم که همان طور که جنگ، نظامی گری و افراط گرایی خشونت طلبانه گسترش می یابد، ارزش هایی چون حقوق بشر و دمکراسی به عقب رانده می شوند، حتی در اروپا شاهد این عقب نشینی هستیم. چنین شرایط اضطراری است که ضرورت «سیاست خارجی فمینیستی» را پیش آورده است. سیاستی که خواهان و عامل تغییراست. اجرای چنین سیاستی بیش از هر چیز البته نیازمند جسارت است ولی بردباری هم می طلبد…هر چند ما فمینیست ها دیگر تحلمان تمام شده و خواهان تغییرات از همین امروز هستیم!
وزیر امور خارجه سوئد بر این باوراست که دستیابی به صلح  پایدار در جهان امروز از مسیر سیاست های فمینیستی و تغییر توازن مناسبات قدرت تحقق می یابد.
باید دید که مارگوت والستروم تا کدام مرحله  امکان پیروی از سیاست فمینیستی و به اجرا گذاشتن آن را،  از موضع یک زن در دستگاه دولتی سوئد، خواهد داشت.

شعله ایرانی

سردبیر آوای زن

برگزیده

زهره عبدالله خانی، اولین زن یخ نورد ایرانی

به نقل از آوای زن شماره 82

گفتگوی سهیلا میرزایی با زهره عبدالله‌خانی

زهره عبدالله‌خانی
زهره عبدالله‌خانی

زهره عبدالله‌خانی، اولین زن یخ‌نورد ایران، 28 سال دارد، در رشته‌ی هوانوردی تحصیل کرده و دانشجوی نمونه کشوری گروه صنعت است.
زهره عبدالله‌خانی نه اسپانسر مالی دارد و نه رسانه‌های دولتی از او حمایت می‌کنند. ولی عشق به صعود و امید به پیروزی، او را حتا به رقابت‌های برون‌مرزی نیز کشانده و باز درخشیده است!
او پس از هر مانعی که برایش ایجاد می‌کنند باز برمی‌خیزد، تبرهای یخی‌اش را برمی‌دارد و با جسارت تمام مسیر دشوار دیگری را با عشق صعود می کند. و به این ترتیب تاکنون در داخل و خارج از مرزهای ایران افتخار آفریده است!
زهره عبدالله‌خانی از کودکی به همراه پدر و مادر کوهنوردش به کوه می رفته و به همین دلیل کوهستان برای او محیط آشنایی بوده است. او در مصاحبه ایی چنین می گوید: «نفس کشیدن در هوای کوهستان باعث شد تا کوه و صخره بخشی از زندگی ام شود.»
روح جنگنده و اعتماد به نفس‌ زهره عبدالله‌خانی در این رشته‌ی ورزشی، برایم انگیزه‌ای شد تا با او گفت‌و‌گویی داشته باشم. از زبان خودش با دنیای پر از شور و هیجان زهره عبدالله خانی آشنا شویم.

بیشتر بخوانید
avaye zan no 82-sport

برگزیده

شماره 82 آوای زن منتشر شد!

آوای زن شماره 82 با مطالب گوناگون  منتشر شد. زیر ذربین این شماره به مقولات تن، اختیار و انتخاب اختصاص دارد.

cover avaye zan no 82

فهرست مطالب شماره 82

برگزیده

تداوم استبداد در سایه ی هویت قربانی…سرمقاله آوای زن شماره 82

cover avaye zan no 82شعله ایرانی

در ایران جمهوری اسلامی، نه ایجاد رعب و وحشت برای تثبیت قدرت سیاسی شگرد تازه ایی است و نه حذف صورت زنان به منظور تادیب و دور نگه داشتن نیمه ی عاصی جامعه از حضور اجتماعی و سیاسی پررنگ. نیمه ایی که حضور و عاملیت اجتماعی اش به تنهایی، انکار حکومت دینی است.

جمهوری اسلامی نیز هم چون هر نظام اقتدارگرایی، از «انسان نو»، با خواسته های مترقی و پیشرو چنان هراسان است که تنها با اکتفا به سلطه ی تمام عیار بر حیات سیاسی و اقتصادی، نمی تواند بقای خود را تضمین بخشد. هر چند جمهوری اسلامی را نمی توان یک نظام فاشیستی از نوع کلاسیک آن خواند، اما این نظام همچون داعشیان آدم خواری که توهم برقراری حکومت اسلامی در سراسر جهان را دارند، با شگرد های فاشیستی بذر وحشت می پاشد.

مردم ایران سی و پنج سال در سیطره ی مطلق  اسلامگرایی و نظامی گری  سر کرده است. اقتصاد، محیط زیست و فرهنگ کشور در آستانه ی نابودی قرار گرفته است. این رژیم در روند تثبیت خود، با اعمال سلطه ی تمامیت گرایانه بر رسانه ها و روند آموزش و پرورش چندین نسل، توانسته کهنه گرایی آغشته به سودجویی های فردی، خشونت و فرهنگ ریاکاری را به  هنجارِ عمده ی اکثریت جامعه تبدیل کند.

چنین نظامی ناگزیر است با تجسس و کنترل جزیی ترین زوایای زندگی روزمره مردم، حیات و بقای خود را تداوم بخشد. یکی از پیگیرانه ترین سیاست های جمهوری اسلامی، تعمیق و سرکوب زنان بوده است. با سرکوب سیستماتیک زن، از جدا سازی های جنسیتی، تقلیل او به ابژه جنسی و ماشین بچه زایی تا اسید پاشی به منظور حذف کامل حضور و به دست گرفتن کنترل بدن او، ساختار نظام مردسالاری هر چه بیشتر تقویت شده است. سیاست های رژیم نه تنها این ساختار را قوام بخشیده،  بلکه به طور سیستماتیک آنرا به ساختارهای دیگر سرکوب پیوند زده است. با این همه این تنها یک سوی بٌرد نظامی است که تنها در چارچوب ساختار مردسالارنه قادر است ظرفیت بازتولیدگری انواع ستم را تکمیل کند. این حکومت، همچنین از طریق کنترل زندگی زنان و فرودست نگاه داشتن آنها، زندگی و هویت مردان را هم  تحت انقیاد خود در می آورد. این دولت و رهبر است که تصمیم می گیرد هر خانواده ایی چند فرزند داشته باشد، کدامیک در کودکی ازدواج کند و کدامیک به دانشگاه برود و شاغل شود … ولی مسئولیت کامل نان آوری خانواده پرجمعیت را مردان باید به تنهایی بر گرده کشند. نقش نگهبان دائمی  دختران و زنان نیز به آنها سپرده می شود تا بر پوشش آنها نظارت کنند و در نگرانی دائم به سر برند تا مبادا صورت همسر و دختر به دست اسید پاشان مثله نشود. با تشدید خشونت و اهانت در خیابان، اسارت در خانه ها نیز سخت تر و پذیرفتنی می شود، تضاد میان منافع مردان و زنان هر چه بیشتر عمق می یابد و خشونت بارتر می شود. سرکوب هنجار و آزادی ناهنجار می شود.

در هم تنیدگی اشکال ستم...
نظریه ی موج جدید تفکر فمینیستی، هم پیوندی اشکال گوناگون ستم و مکانیسم درونی بازتولیدگر آنها را کلید درک و تغییر ساختار در هم تنیده ی ستم و سرکوب می داند. شمای کلی روند نهادینه شده ی سلطه و ستم  در ایران جمهوری اسلامی، کم شباهت به روند تاریخی نهادینه شدن سرکوب زن نیست. حتی مکانیسم های به کار گرفته شده در چند دهه اخیر برای «رام کردن» سرکشی های مردم ایران،  یادآور رابطه سلطه میان زن و مرد در چارچوب ستم جنسیتی است. نمونه کلاسیک رابطه ی قدرت متکی بر خشونت فیزیکی و روانی، حتی در سطح روابط شخصی، مراحلی را به طور تدریجی طی می کند که با منزوی کردن، سلب اختیار و اعتماد به نفس، مسخ، انفعال و بالاخره انقیاد کامل به یاری خشونت فیزیکی و یا تهدید به آن، طی می شود. توازن رابطه ی قدرت چه در عرصه روابط خصوصی و شخصی و چه در ابعاد بزرگ اجتماعی، کمابیش در کلیتش، همین مراحل را طی می کند. تا آنجا که سلطه ی یک طرف، و تسلیم و از خود بیگانگی آن دیگری به عنوان امری ذاتی و حتی ضروری، پذیرفته و هنجار می شود.
با امحاق تدریجی چشم انداز رهایی، به ویژه در شرایط «نه جنگ و نه صلح» کنونی حاکم بر جهان، گردن گذاشتن بر نقش «قربانی» نیز مقبولیت می یابد. تبلیغات برای تمکین نسبی از مناسبات حاکم توسط اکثریت مردم، در طول چند دهه اخیر، نه تنها از جانب جناح های گوناگون رژیم تئوریزه و ترویج شده است، بلکه توسط برخی نخبگان و بعضی نیروهای سیاسی در اپوزیسیون نیز پررنگ می شود. این در حالیست که سرمایه گذاری تبلیغاتی بر نقش قربانی بودن ملت های ساکن منطقه و در نتیجه محدود کردن آنها به انتخاب میان «بد و بدتر» و در نهایت تقلیل به حق انتخاب میان داعشی ها یا ارتش آمریکا، به یکی از کارآ ترین شیوه های کنترل و اداره ی خاورمیانه تبدیل شده است. زیرا چنین وانمود می شود که هر گزینه ی سیاسی و اقتصادی ناشی از اراده و قدرت مردم، بهای گزافی می طلبد. زیرا هر گزینه ی دمکراتیک، اساسن با نظم حاکم بر جهان و وابستگی صاحبانش به منابع سوخت منطقه، هم خوانی ندارد. برای اثبات و قبولاندن این نظریه، هر نوع خیزش مترقی و حق طلبانه در منطقه توسط نیروهای سنتی و نظامی به شکست کشانده می شود تا ناامیدی و استیصال مردم را به سکون وادارد. بهار عربی به زمستان سرد و خانمان برانداز سوریه ختم می شود. روایت های مبتنی بر سناریوهای توطئه، واهی بودن امیدها و بی ثمر بودن تلاش ها به جای تحلیل های سیاسی و منطقی، به خورد جوانان منطقه داده می شود. در عین حال ادعا می شود که معلوم نیست چرا جوانان خاورمیانه  یا «تروریست» می شوند و به خدمت داعشی ها در می آیند و یا در بهترین احوال به مملکت شان پشت می کنند و به غرب می گریزند، تا موج خارجی ستیزی شدت یابد و مشکلات اروپا و آمریکا افزون شود!
برای جنبش های زنان و ضد تبعیض نژادی داستان دوالیستی کردن گزینه ها و «قربانی سازی»، آشناست. در طول تاریخ همواره به زنان، سیاهان، اقلیت های جنسی، قومی و ملی تلقین شده که بقای نوع بشر در گرو احترام به قراردادهای اجتماعی از پیش تعیین شده است. این که برای بهره مندی از زندگی خصوصی بدون تنش، باید نقش تحمیل شده ی اجتماعی خود را بپذیرند. از هویت «قربانی» خرسند باشند، حتی خوشبخت باشند. زیرا «چاره دیگری وجود ندارد»، با شورش و تغییر، سنگ روی سنگ بند نخواهد شد… هر آنکس و هر نیرویی که خلاف این مقوله رهنمود دهد به عنوان مردستیز، سفیدستیز، غیرطبیعی و بیمار، ملحد، زیاده طلب، مخل نظم عمومی… منزوی، حذف و مجازات می شود.

بازتولید گران هویت «قربانی» در کشورهای خاورمیانه و ایران، همواره به عذر و بهانه هایی توسل می جویند که خود تعمیق بخش و بازتولیدگر ریشه های قربانی سازی است. عمده ترین این عذرها، نبود گزینه های «عینی» است. این که آلترناتیو عدم تمکین و نافرمانی، چیزی جز هرج و مرج، جنگ و ویرانی نیست. اگر چه باید اذعان داشت که در شرایط کنونی ایران و جهان، پراگماتیسم غیر قابل انکاری در این هشدار نهفته است. خطر جنگ های داخلی از نوع سوریه، تجزیه و نابسامانی، با وجود نیروهای خارجی چون داعش و نیروهای داخلی تا دندان مسلح و وامدار بقای نظام، بسیار محتمل است. اما از سوی دیگر باید دریافت که پروژه ی پذیرش نقش «قربانی» به معنای نفی عاملیت مردم، نه تنها به گسستن دایره ی وحشت و به قهقرا نرفتن منطقه خاورمیانه کمک نمی کند، بلکه مانع سقوط کامل اقتصادی، فرهنگی، زیست محیطی و اخلاقی ایران نیز نمی شود. عوارض پذیرش هویت و نقش قربانی همان گونه که در مورد زنان، رنگین پوستان و هم جنسگرایان عمل می کند، به تشدید و تعمیق انواع ستم ها و تثبیت قدرت استبداد می انجامد. زیرا قربانی سازی خود ابزاری است در خدمت کسانی که در ابقای نظام مبتنی بر سود و سلطه منفعت دارند. نه درمان و امان کوتاه مدت است و نه افق رهایی را در دراز مدت نوید می دهد. بنابر این راه حل نیست، خودویرانگری است. محیط اجتماعی مناسبی برای رشد و پاگیری نیروهایی به غایت ارتجاعی و خونخوارتر فراهم می کند. فرهنگ استبداد پروری و پرستش تداوم می یابد.

بی شک مردم ایران در مرکز طوفان های بزرگی که سراسر خاورمیانه را در بر گرفته، گرفتار شده اند. هم این است که تصمیم و رای شان را سرنوشت ساز می سازد. این واقعیت شرایط جدید جهان و به ویژه منطقه خاورمیانه در سایه ی برنامه های توسعه طلبی نظامی و اقتصادی آمریکا در همدستی با دولت های ارتجاعی منطقه است که باعث می شود فروکش کردن حضور سیاسی مردم در این لحظات تاریخی، حتی موقتی و به منظور امان یابی و حفظ خود از طوفان های سهمگین، بی ثمر می شود. این حقیقتی تلخ است. از این حقیقت تلخ نمی توان با تکرار گفتمان های جنگ طلبان و سلطه گران گریخت. پاسخ های دوآلیستی و ساده، در عین پراگماتیستی بودنشان، راه گشا نیستند.

معجزه در همبستگی است
حکومت های توتالیتر و ایدئولوژیک از نوع جمهوری اسلامی، نه در تاریخ جامعه بشری استثنا بوده اند و نه در عصر حاضر کمیاب. جمهوری اسلامی بر مردمی استبداد می کند که از تحمل طولانی سرکوب و ترور، فقر و نابسامانی خسته و از شکست مبارزات پی در پی و تاوان های هولناک سرخورده شده است. مردمی که در طول سال های متمادی بارها تلاش کرده توازن قدرت را به نفع خود تغییر دهد تا راهی نوین به آینده بگشاید، از اعتراض خیابانی، تحمل زندان و اعدام تا بازی در میدان رای و یارکشی نظام. مردمی که اکنون در چارچوب منطقه ایی پر شر و جهانی در آستانه جنگ، امید زیادی به آینده ایی روشن ندارد.

با پافشاری بر اهمیت عاملیت و استقلال مردم ایران برای تعیین سرنوشت خود، باید تاکید کرد که سرنوشت ایرانیان جدا از سرنوشت دیگر مردمان جهان نیست. درک این واقعیت حیاتی از پیش شرط های مهم رشد آگاهی سیاسی لازم و تقویت اتکا به خود جمعی به منظور یافتن گزینه های عملی و مترقی برای رهایی است. با تقویت حس همبستگی هدفمند در میان مردمان ایران با یکدیگر و با مردم دیگر کشورهای منطقه و جهان، می توان تصویر تقلبی ملتی «قربانی» شده را کم رنگ و محو کرد. در پروسه ی محو این تصویر مخرب از نقش خود است که تصاویر انعکاس دهنده ی توانایی و نشاط مردم جلوه گر خواهند شد. در این میان نمی توان از اهمیت ارتقای آگاهی جمعی نسبت به وخامت شرایط جهانی، خطراتی که حیات و زندگی ما را به عنوان نوع بشر تهدید می کند، غافل شد. تشویق حس همبستگی با مبارزات مردمان کشورهای دیگر و قبول مسئولیت در قبال جهانی که به ما نیز تعلق دارد، به جای فرورفتن در نقش «قربانی سزاوار ترحم و در عین حال طلبکار!» می توان سدی در مقابل بازتولید استبداد و چرخه ی انواع ستم ایجاد کرد تا با یکدیگر جهانی نو ساخت. این شاید یکی از  راه های حفظ خود در میانه ی طوفان در راه است.

 

برگزیده

فایل کامل آوای زن شماره 79/80

آوای زن شماره 79/80 در اختیار شماست

avayeza no 79-80

 

avayeza no 79-80-p1

برگزیده

چند نکته و پرسش: چرا زنان ایران را بی دفاع و فرمانبردار می خواهند؟

Image

 سرمقاله نشریه آوای زن شماره 79- 80 سال بیست و یکم، منتشر شده در سوئد.

شعله ایرانی

بسیاری میان تحولات و روحیات مردم در سال 2014 و 1914 میلادی تشابهات قابل توجهی می بینند. در سال های آغازین قرن بیستم اختراعات مهم موجب بروز تحولات ساختاری، صنعتی و فرهنگی عظیمی در جوامع شد. از یک سو خیزش های مردمی اوج گرفت و از سوی دیگر نیروهای ارتجاعی مخوف ترین جنگ های تاریخ بشر را زمینه سازی کردند. این مقایسه بی سبب نیست. مشابهت هایی میان حوادث این دو برش زمانی، در ابعادی به مراتب عظیم تر و پیچیده تر به چشم می آید.

در دهه دوم قرن بیست و یکم – همانگونه که درآغاز قرن پیش – شاهد دست آوردهای بی سابقه علم و تکنولوژی هستیم. شتاب این تحولات این بار همه جانبه تر و غافلگیرانه تر است. این شتاب سرسام آور و در عین حال محرک و امید بخش، تنها شکل و شرایط زیستی افراد و جوامع و در نتیجه شکل تقسیم کار، تولید و میزان مصرف را دستخوش تغییرات ساختاری نکرده است. ابعاد و شتاب تغییرات، به مراتب غافلگیرانه تر از آمادگی تاریخی، فرهنگی و ساختاری جوامع است. این تحولات شتابان همچنین نگاه خودمحورانه انسان به خویشتن را دستخوش تردید کرده است. جهان دیگر به روستا و شهر، خانواده و کشور زادگاه محدود نیست، بلکه به گستره میلیون ها کهکشانی است که اکنون به وجودشان اشراف داریم. انبوه اکتشافات و دسترسی توده ایی به دانسته های نوین، امکان ارتباط مستقیم و لحظه ایی مردم با یکدیگر، کثرت آرا و وسائل آزادی بیان، باعث رشد خودباوری و ارتقای سطح توقعات انسان ها شده است. و این همه، ساحت حیات و درک هستی شناسانه انسان را گسترده تر کرده است. با این همه چنین به نظر می رسد که حیرت ناشی از شتاب تصاعدی تحولات، در بسیاری موارد، انسان را در انتخاب میان یقین های کهنه و تردیدهای نوین، سرگردان نگاه داشته است. آیا این بار نیز انسان به مدد جسارت و آگاهی در بستر همبستگی و عشق، راه خویش را به سوی آینده ای روشن تر خواهد یافت؟

انسان قرن بیست و یکم، تنها یک صد سال از جهان قدیم که با شمع و فانوس روشن است و با اسب و عراده به حرکت در می آید، فاصله دارد. امروز اما حافظه ی مستند شده اش از گذشته، در جستجوگر گوگل ثبت است. با نوشتن چند کلمه در جستجوگر می بیند که صد ساله ره هزار ساله پیموده و می فهمد که باورها و ساختارهای دیرینه دیگر قادر به تبیین جهان نامنتاهی، متکثر و درهم پیچیده ی پیش رو نیست. ساختاری غیرهماهنگ با تحولات تکنولوژیک، ناکارآمدی ساختار هرمی تقسیم قدرت، تمرکز ثروت و نابرابرهای اجتماعی گسترده، زمینه ساز طوفان های عظیم سیاسی است که پیش درآمد آن را در سال های اخیر شاهد بوده ایم. انسان امروز به یاری ابزارهای پیش رفته اش با اسطوره های افسانه ایی هم تنی می کند. تواناتر از غول های هومر و پهلوانان حماسه فردوسی است. محدود کردن انسان ارتقا یافته امروز در چمبره نظام اجتماعی، سیاسی و اقتصادی سلبی که سرکوب، تمرکز قدرت، تبعیض و نابرابری را بازتولید و راه رهایی انسان در مسیر تکامل را سد می کند، ناممکن به نظر می رسد. در چنین شرایطی جامعه بشری یا به عقب گردی هراسناک وادار می شود و یا با گذر از این نظام راه آینده را می گشاید.

بی کفایتی و کوته بینی صاحبان قدرت، انسان و طبیعت را به قهقرا می برد. در مقابل مردم جهان، از هر گوشه و پرشمار، هیچگاه همچون امروز، هم زبان و هم رای، نارضایتی و خواست تغییر را فریاد نکرده اند. ترکیه، مصر، تونس، لیبی، لبنان، مراکش، پاکستان، بحرین، یمن، هندوستان، تایوان، تایلند، برمه، ویتنام، یونان، اسپانیا، بوسنی/هرسه گوینا، صربستان، اوکرایین، ایتالیا، انگلیس، برزیل، آمریکا…. هیچگاه مردم جهان با چنین سرعتی از حال و خواست یکدیگر مطلع نبوده اند. صاحبان قدرت و ثروت نیز هیچ گاه چنین همراه و هماهنگ، مجهز به کارآمدترین ابزارهای سرکوب و روش های تحمیق و کنترل، در مقابل پیشرفت و تحول اجتماعی و اقتصادی متناسب با رشد تکنولوژی نیاستاده اند. هیچ گاه اندک مردمانی در راس هرم قدرت چنین هیولاوار به غارت و نابودی محیط زیست کمر نبسته بوده اند. مردم هر چه بیشتر به تجربه در می یابند که ادامه ی نظام موجود، جز آدم خواری، توحش و نابودی نسل های آینده، حاصلی ندارد. نظام کنونی همان اژدهای افسانه هاست که فرزندان ما را می بلعد و جهان را با نابودی خورشید به تاریکی می راند.

محیط زیست در سراشیب نابودی

گزارش جدید سازمان ملل متحد از خطرات ناشی از تغییرات آب و هوایی خبر می دهد که جهان به ویژه منطقه ی زیستی ما قاره آسیا، را به سوی ناامنی و بی‌ثباتی بیشتر سوق می‌دهد و زندگی میلیون‌ها زن و مرد و کودک را تهدید می‌کند. گزارش بر هشدارهای بخشی از پژوهش گران زیست محیطی صحه می گذارد که طی سالهای اخیر مکرر اعلام کرده اند که یخچال‌ها و لایه‌های خاک یخ زده در قطب شمال، ذوب می شوند و زیستگاه‌های مرجانی در اقیانوس‌ها از بین می روند. گزارش تایید می کند که موج‌های عظیم گرما، باران‌های سیل آسا و طوفان‌های خانمان برانداز در راه است و روند تخریب ها غیر قابل بازگشت شده اند. این نتایج نه بر اساس تخمین، بلکه از مستندات علمی استنتاج شده است. عامل این فاجعه زیست محیطی به زعم سازمان ملل «فعالیت‌های انسانی» است، ونه «تغییرات طبیعی و دوره ایی»، آنچنان که انکار کنندگان و گماشتگان صاحبان صنایع ادعا می کنند. این آسیب های برگشت‌ناپذیر ناشی از مصرف بی رویه کالاها و سواستفاده از منابع طبیعی، تولید اسلحه و جنگ افروزی، کره زمین را که از گذر میلیون ها سال بقا و تکامل به انسان واگذار شده بود، به سراشیب نابودی کشانده است. نابودی که به زعم دانشمندان تنها امروز می توان از ابعاد خانمان براندازی آن کاست. فردا فاجعه خانمان براندازتر خواهد بود.

معادله ساده است! منطق وغریزه بقا به هر انسانی می گوید که چنین نظامی بنا به ماهیت مخربش، نمی تواند حافظ بقای نسل انسان و رشد جامعه بشری باشد. زندگی روی زمین، کره ایی که مادر ازلی و ابدی و منشا حیات ماست، هیچ گاه این چنین در معرض تهدید نبوده است. حجم ثروت، میزان و نوع تمرکز آن در ساختار و نظام اقتصادی کنونی، آنچنان از تصور و منطق بشری به دوراست که به فیلمی تخیلی و ترسناک می ماند. 85 نفر صاحبان سرمایه کلان، به تنهایی به اندازه نیمی از جمعیت کره زمین ثروت دارند. یعنی ثروت آنها معادل تمام دارایی سه و نیم میلیارد نفر از مردم دنیاست! مسئولیت تولید دو سوم مواد آلوده ساز طبیعت از آغاز دوره سرمایه داری تا کنون بر گردن تنها نود شرکت صنعتی/تجاری در دنیا است!

ایران از نظر آلودگی هوا در رتبه 105، از نظر شاخص‌های بهداشت وسلامتی در رتبه 101 در میان 132 کشور جهان قرار دارد. این شاخص ها از فاجعه ایی نشان دارند که مردم ما وادار به پذیرش آن شده اند. گروه کثیری از مردم به سمت مرگ های زودرس رانده می شوند. شهرهای بزرگ به کوره های آدم سوزی می مانند که به جای هوا، گازهای مسموم و فلزات سنگین را به ریه های مردم سرازیر می کنند تا به معنای واقعی کلمه، خفه شوند. تخریب اقلیم ایران به موازات تغییرات آب و هوایی و تخریب کره زمین، به گواه جدید ترین گزارش تکان دهنده ی سازمان ملل، می بایست زنگ خطر را برای کسانی که دلسوز مردم ایران و آبادانی اش هستند به صدا در آورده باشد. اکنون بیش از هر زمان دیگر در تاریخ، سرنوشت ما ایرانیان به دیگر مردمان جهان پیوند خورده است.

هرچه از آغاز سده کنونی می گذرد و هر چه بر وسعت و دسترسی به وسایل ارتباط و کثرت منابع خبری افزوده می شود، مردم بیشتری با آگاهی روزافزون، در سراسر جهان به مقابله با نظامی برمی خیزند که دیگر نه تنها آزادی و برابری بلکه حیات نسل های آینده را نیز تهدید می کند. صحبت از بود و نبود انسان است و طبیعتی که بقایش به آن وابسته است. قرنی که در آن زندگی می کنیم قرن انتخابت هاست. قرن پایان ها و آغازها، قرن شورش ها و سرکوبها، ویرانی ها و از نو ساختن ها. قرن شکست های خونین و پیروزی های بزرگ. در چنین دوره ی تاریخی سرنوشت سازی، هم گرایی با صاحبان قدرت و سودورزان، یعنی مشارکت در به ویرانی کشاندن طبیعت و نابودی انسان. یعنی همیاری برای برقراری فاشیزم و تداوم حکومت های تمامیت خواهِ ویرانگر. این مبارزه ایی جهانی است که مردم ایران نیز در پیشبرد آن سهم و مسئولیت دارند. به همین جهت قرنی که در آن زندگی می کنیم، دوره ی شفافیت ها، تقسیم بندی های اصولی و جهت گیری های صریح و روشن است. دوره ایی که باید تصمیم گرفت و انتخاب کرد که کجا و کنار چه کسانی ایستاد، چه در عرصه ی جهانی و چه در کشور محل زیست. قرن انتخاب میان زندگی یا نابودی.

 

پرسش ها و مسئولیت ها

اکنون پرسش این است: ما مردم ایران چه انتخابی کرده ایم و در کنار چه نیروهای جهانی ایستاده ایم؟ تصمیم ما چیست؟ آیا با مردم کشورهای دیگر در اعتراض به نابودی محیط زیست و نسل کشی ناشی از تخریب طبیعت هم صدا می شویم، یا سکوت می کنیم؟ آیا نقش و مسئولیت خود در پیشرفت جامعه ی جهانی را به رسمیت می شناسیم و در مقابله با بازتولید ستم و سرکوب سهم خود را ادا می کنیم یا به تماشا و انتظار می ایستیم؟ آیا زنان ایران نیز هم چون زنان کشورهای دیگر به صف مبارزان برای بقای حیات و حفظ محیط زیست می پیوندند یا بر شواهد نابودی زندگی فرزندان و نسل های آتی چشم می پوشند؟

آیا توان فریاد هم صدای این پرسش را داریم که سکون و سکوت در مقابل سرکوب، توحش، نابودی حیات طبیعی و انسانی کشور چه ربطی به «عقلانیت و عاقبت اندیشی» دارد؟ آیا از یکدیگر می پرسیم که سپردن سرنوشت مملکت و مردم به دست کسانی که نه توانایی اداره آن را دارند و نه از آینده نگری و دل سوزی برای ایران بهره ایی برده اند، به صلاح چه کسانی و به نفع چه نیروهایی است؟ چرا کسانی مردم را به سکون و سکوت و پذیرش سرنوشتی تاریک و نامعلوم تشویق می کنند، در حالیکه می دانند بروز فاجعه قطعی است و ابعاد آن هر لحظه خوفناک تر می شود؟

در شرایطی که مردم کشورهای گوناگون، حتی آنان که تحت حکومت های به شدت سرکوب گر قرار دارند، هر چه بیشتر راه اعتراض جمعی و تلاش برای رهایی و بقای خود، محیط زیست و زندگی را بر می گزینند، چرا مردم ما به صبر و تحمل، سکون و سکوت، انتظار و مدارا با ارتجاع و پذیرش سرکوب دعوت می شوند؟ چرا مردم ما نه تنها توسط حاکمیت که قابل فهم است، بلکه توسط کسانی که مدعی دفاع از حقوق بشر و دمکراسی هستند، از سازمان یابی و اعتراض مشترک ترسانده می شوند؟ در حالیکه مردم شاهد نابودی منابع انسانی و طبیعی کشور خود هستند، چرا از آنها خواسته می شود سکوت کنند تا نیروهایی که دیگر وعده دادن را هم برای ادامه ی حکومت خود ضروری نمی بینند، هر چه بیشتر ویرانی های ترمیم ناپذیر به بار آورند؟ این سکوت، تمکین و در انتظار نگه داشتن ابراز جمعی نارضایتی را چه کسانی تشویق می کنند؟ نیروهایی که خود را اصلاح طلب می نامند طبق عرف سیاسی تعریف شده باید حداقل با استفاده از راه کارهای مسالمت آمیز در راه بهبود زندگی مردم تلاش کنند. اما نیروهای تحت این عنوان سیاسی در ایران، روش هایی را تبلیغ می کنند که از منطق انسان آگاه، معقول و امیدوار به آینده به دور است. این روش ها در عمل و به تجربه نشان داده اند که نه تنها به بهبود شرایط یاری نمی رسانند بلکه برای آینده ایران فاجعه بار خواهند بود.

 

جنبش زنان در این میان

بیش از یک دهه پیش، با استفاده از گشایش سیاسی کوچکی پس از یک دوره ی طولانی اختناقِ بدون حد و مرز، جنبش زنان توانست برای سازمان یابی و اعتراض به زیر پا گذاشتن حقوق اولیه اش دهان بگشاید و شکل های مقدماتی از سازمانیابی را تحقق ببخشد. اما در دوره ی جدید، پس از روی کار آمدن رییس جمهوری دیگر در هیاتی مشابه اما توخالی تر، می بینیم که فعالین جنبش زنان، آنها که در کشور باقی مانده اند و آنها که در زندان نیستند، حتی امکان برگزاری یک سمینار مستقل را به زحمت به دست می آورند. به وضوح می بینیم که اغلب آنان چشم اندازی برای سازمان یابی و مبارزه برای تغییر قوانین زن ستیزانه ندارند.

به جای پیوستن به موج جنبش جهانی و منطقه ایی زنان، که اکنون محرک اعتراضات حول خواسته مشترک تغییر برای «جهانی دیگر» است، بخشی از تلاش گران جنبش زنان در ایران و خارج از کشور، به نامه نگاری و عریضه نویسی به سران و مسئولان مملکتی بسنده می کنند. نه تنها خود چنین می کنند بلکه دیگران را نیز از سازماندهی اعتراض برحذر می دارند. زبان به کار گرفته شده در این نامه ها، نه اعتراضی بلکه هر چه بیشتر درخواستی و از موضع به رسمیت شناختن سران حکومتی شده است. گویی خواست های زنان ایران در جهان بینی این نویسندگان و مبتکران این نامه ها، هنوز از دوره ی مشروطه و عریضه نویسی فرا نرفته است.

آیا نگاه اینان به زن ایرانی و توانایی هایش حقیرانه تر و کهنه تر از حاکمیت نیست؟ چنین نیروهایی، پیش تر از حاکمیت، هر نوع خواست سازمان یابی مبارزه جویانه و مستقل از دولت را با انگ زدن های مقبول و رایج، محکوم می کنند. نه تنها چنین می کنند بلکه با تمامیت خواهی غیرفمینیستی و تحت تاثیر فرهنگ تحمیلی جمهوری اسلامی – شاید گاه بدون آنکه خود به آن واقف باشند- هر اندیشه و تلاش مستقلی را به سبک تبلیغات حکومتی، افراطی گری و «سیاسی گری» و …اعلام، تکفیر و منزوی می کنند. استراتژی این نیروها – که خود بیش از آنکه اقرار می کنند «سیاسی» است– متعلق به سال های آغازین قرن سپری شده و یا حتی پیش از آن می باشد! کهنه و ناشی از فرسودگی جهان بینی شان است. نظام ایده آل و جامعه ی دلخواه این نیروها بیشتر یادآور دورانی است که کشورهای دیگر اکنون ثمرات مخرب آن را از سر می گذرانند. عقب گرد است و ربطی به ایده آل های نوین «جهانی دیگر ممکن است» ندارد. به همین جهت برای نسل جدید برانگیزاننده نیست. جنبش های مردمی همواره با نگاه به جلو و رویایی معطوف به آینده، موفق به ایجاد تغییرات بنیادین شده اند. در روند تاریخ جامعه بشری تنها جنبش های مردمی که چنین چشم اندازی داشته اند به نهادینه کردن دمکراسی و برابری زنان یاری رسانده اند. نیرویی که چشم اندازش با عقب گرد تاریخی یک جامعه رویت می شود، در عمل نیز قدمی به سوی آینده بر نخواهد داشت. راهکارهای چنین نیروهایی که در درون جنبش زنان ایرانی، با هر ایدئولوژی و گرایش سیاسی، نیز عمل می کنند هم سویی جدی با اهداف اصلی مبارزات جنبش جهانی زنان ندارد. در بسیاری موارد از آنجا که درکی ناقص و منفعت طلبانه به سبک نئولیبرالی، از رابطه جنبش زنان با قدرت ارائه می دهند و با شیوه های «مردسالارانه» به حذف مخالفان نظری شان می پردازند، فمینیست ستیزانه نیز تلقی می شود.

همگرایی با فرهنگ و شروط حاکمیت، توانایی و جهت گیری مترقی جنبش زنان ایران را به سرعت به تحلیل برده است. مسئله ی زنان را به ابزار سیاسی و به سطح زینت المجالس صاحبان قدرت تنزل داده است. نسخه تمکین و صبر، دست آوردهای آرمانی، اخلاقی و تاریخی جنبش زنان ایرانی را نادیده می انگارد، جنبشی که حتی در تاریک ترین دوره های سرکوب در آغاز قرن بیست، از گلوی خفه شده ی طاهره قره العین آزادی را فریاد کرد. چرا اکنون در قرن بیست و یکم زنان ایران را بی دفاع و فرمانبردار می خواهند؟ چرا ایران را عقب افتاده از سیر رشد و مبارزه جهانی می خواهند؟

 

 

http://www.avayezan.org

برگزیده

سر مقاله شماره 78: پذیرش هویت های کاذب و عملکرد «همگرایانه» یا احقاق حقوق زنان

شعله ایرانیAvayezan 78

باورمندی به ناکارآمدی چالش با ریشه های ستم زنانه، در چارچوب ساختار سیاسی و اقتصادی موجود در ایران، رویکردی است که توسط برخی از کنشگران سیاسی و اجتماعی ترویج و تشویق می شود. این رویکرد، گستره مبارزه در راه کسب برابری جنسیتی را به سطح مسائل فرهنگی، رفرم های صوری و تک محوری با رهیافتی  قدرت محور تقلیل می دهد. رضایت و قناعت به حداقل هایی که نه در اثر به هم ریختن توازن قوا به نفع مردم، بلکه در حدی که حاکمیت ها برای خروج از بحرانهای دامن گیرشان به مردم اعطا می کنند، از پیامدهای چنین رویکردهایی است. امری که چشم انداز رهایی و آزادی مردم را مخدوش می کند. کسانی که سطح مطالبات مردم را تا سطح چانه زنی های نازل پایین می کشند، حتی با مختصات پراگماتیسم سیاسی که موضوعی متکی به توازن قواست، نیز بیگانه اند. پراگماتیسم و مصلحت گرایی سیاسی، برای نیروهایی که از سر ناتوانی و سرخوردگی و با نگرشی قدرت محور آنرا انتخاب می کنند، تاکتیک و ابزار سودمندی نیست! در شرایط کنونی ایران، حاصل چنین روندی مشروعیت بخشیدن به تمکین است. این رویکرد نه تنها بر افکار عمومی و جنبش های مردمی تاثیری مخرب دارد، بلکه زمینه ساز تقویت آلترناتیوهای ارتجاعی نظام کنونی نیز خواهد بود.

اگرچه انقلاب و سرنگونی نظام های سیاسی از وظایف تعریف شده و موضوع کار جنبش زنان نیست، اما همسویی و همگرایی با صاحبان قدرت های استبدادی نیز در تقابل با رسالت جنبش زنان قرار دارد. چه این گونه جنبشها به تبع خصلت خود، همواره در مسیر رویارویی با نظام های مردسالارانه و استبدادی حرکت می کنند. یکی از ویژه گی های پیشروی و تاثیرگذاری تئوری ها و جنبش فمینیستی، نقد آن به قدرت و ساختار سلسله مراتبی آن در بازتولید ستم است. نباید اجازه داد که این متمایزترین و نهادی ترین خصلت جنبش فمینیستی قربانی سهم گیری های نازل در ساختاری استبدادی شود.

مسئله اصلی جنبش فمینیستی افزایش تعداد زنان در ساختار قدرت نیست، بلکه مبارزه با ساختاری است که مولد نظام مردسالارانه و بازتولید گرهیرارشی جنسیتی و انواع تبعیض در جامعه می باشد. در ایران برخی به جای استفاده و تعمیم تئوری های اصیل فمینیستی، کپی های بازاری و نئولیبرالیسی فمینیسم را به عنوان نظریه ارائه می کنند. تقلید کلیشه هایی که تحت نام فمینیسم در ساختار غالب نئولیبرالی غرب ساخته و پرداخته شده راهگشای مسائل زنان کشوری با ویژه گی های ایران امروز نیست. مشکل عمده جنبش زنان در ایران، توازن یک سره نابرابر جنسیتیِ پٌست های اجرایی و اداری در ساختار قدرت سیاسی نیست. در کشورهای دمکراتیک، درخواست افزایش حضور زنان در دولت و پارلمان تا مرز پنجاه درصد، زمانی از جانب سازمان های زنان طرح شد که خواسته های پایه ایی و برابری حقوقی، در هماهنگی با مشارکت زنان در بازار کار و تولید اقتصادی تضمین شده بود. این شرایط ربطی به مختصات ایران کنونی ندارد. درک ساده انگارانه از تاکتیک های مبارزاتی و کلیشه ایی کردن خواست های جنبش زنان، به تداوم و رشد آن ضربه می زند.

نقد جنبش مستقل زنان ایران به بافت مردانه حاکمیت، با خواست سنجاق کردن یکی دو زن به بدنه ی تکنوکراسی در ساختار یک نظام توتالیتر، یکی نیست. اگر چه فعالان جنبش زنان از پررنگ کردن این نقطه ضعفِ ساختاریِ نظام مردانه و ایدئولوژیک حاکم در مباحث خود بهره جسته اند، اما این بدان معنی نیست که هر تلنگر کوچکی به پوسته ی این ساختار را باید به عنوان دست آوردی عظیم در بوق و کرنا کرد! این که اکنون کنشگرانی از میان جنبش زنان، گماشتن دو زن – آنهم در پست های دست دوم و فاقد قدرت اجرایی – را به عنوان تمایل حاکمیت به رعایت حقوق زنان بنمایانند و با تبریک و تهنیت روزهایی روشن را نوید دهند، نه تنها نشان از فرسودگی و ناامیدی آنان دارد، بلکه نمایانگر سطح نازلی از درک فمینیستی مقوله ی «سلسله مراتب جنسیتی قدرت» است که به جامعه ایران و نسل جدید زنان عرضه می شود.

ضرورت بازنگری مبارزات «هویت محوری»

یکی از زیان های عمده هماهنگی و پیروی از الگوی «سیاست های هویتی» (Identity Politics) با مختصات تعیین و تحمیل شده از سوی مراجع قدرت نظام حاکم، چند پاره شدن نیروهای مبارز علیه ریشه های عقب ماندگی کشور و در نتیجه تثبیت و تداوم تبعیض و سرکوب است. ملل و اقوام ساکن کشور، کارگران، زنان، دانشجویان …هر کدام با سازماندهی حول هویت/قومی/ملی، سیاسی/گروهی، جدا از یکدیگر و گرد خواسته های حداقلی، از آرمان مشترک حداکثری و ضربه زدن به مبانی ساختار بازتولیدگر تبعیض و فقر بازمانده اند.

تمرکز بر شیوه ی سازمانیابی حول هویت های واقعی و خواسته های بی واسطه گروه های گوناگون، البته در مرحله ایی از تاریخ مبارزاتی چند دهه اخیر، به دلایل عملی/تاکتیکی، سرکوب پلیسی و شرایط خاص بین المللی کارایی داشت. چون در وهله اول عکس العملی در مقابل سیاست یک دست سازی و هویت تحمیلی «امت اسلامی» به حساب می آمد. اما اکنون این روند تا به آنجا پیش رفته که سازمانیابی جنبش ها، حتی در شکل و ابعاد محدود فعلی، به جای تمرکز بر اشتراکات آنان، بر برجسته کردن تفاوت هایشان استوار شده است.

یکی دیگر از جنبه های منفی پیروی از سیاست هویت های تحمیل شده بر جنبش ها، ذوب شدن در مبارزه ایی هویت مدارانه است. هویتی که مختصات و حدود آنرا حاکمیت کنونی و یا نیروهای ارتجاعی گذشته تبیین کرده اند. هویتی که عمدتن از جنس هویت واقعی و متغییر اقشار و گروه های قومی- زبانی و یا جنسیتی نیست. پافشاری و تمرکز بر حفظ هویتی ذاتی، قراردادی و پیش ساخته، به جای هویت متحول، هم پوشان و سیال مردمان ایران، در درازمدت پیامدی افزون بر بازتولید و پاسداری از همان هویت قراردادی ندارد. متاسفانه تلاش در راه حفظ هویت کاذب و تحمیلی بر مبنای نفی یا الویت بندی هویت های دیگر، به شکل مخربی به محور اصلی مبارزه برخی کنشگران جنبش های اجتماعی وسیاسی تبدیل شده است. به عنوان مثال می توان به ناسیونالیسم افراطی فارس اشاره کرد که در هم گرایی با حاکمیت، خود را قوم برتر و در نتیجه نسخه اصلی ایرانی بودن می پندارد. در مقابل عکس العمل غیرفارس هاست که با اقلیت پنداری و به رسمیت شناختن گفتمان فارس محوری، خود را صاحب برابر و شریک ایران نمی دانند و مبارزه قومی/ ملی را حتی بر مبارزه برای حقوق زنان ملت و قوم خود اولویت می دهند.

در رابطه با جنبش زنان، می توان پذیرفت که در مرحله ایی از رشد آن، اولویت بخشی به هویت زنانه به منظور بسیج برای خلق هویتی نوین، ایجاد محمل ها و کمپین هایی برای گسترش ارتباطات و نیز ارتقا آگاهی، همراه با طرح خواست های مقطعی و بی واسطه، تاکتیک هوشیارانه و مناسبی بود. اما اکنون شایسته است که به این مهم توجه کنیم که پس از حوادث و خیزش تابستان هشتاد و هشت، دو دوره زمام داری احمدی نژاد و همچنین فرصتی که بحران هسته ایی فراهم آورده، باید و می توان خواسته ها را ارتقا بخشید و در هماهنگی با نیروهای دیگر جامعه، خواسته های فراگیرتری را مطرح کرد. حتی اگر اکنون نیز به تشخیص فعالین جنبش مستقل زنان در کشور، راه اندازی کمپین هایی محدود به خواسته های حداقلی و تک محوری، تاکتیکی سودمند و ممکن باشد، باید به تجربه گذشته توجه کرد و آگاه بود که این اقدام، تنها در رابطه و هم سویی با خواسته های اکثریت زنان جامعه – و نه تنها گروه هایی از زنان- راه گشا خواهد بود.

مبارزه در چارچوب هویت های تعیین شده

بازی در زمین نظام، پذیرش کهتری و چشم پوشی بر خفت شهروند دست دوم بودن، قناعت به بازپس گرفتن برخی از زیر ماده های قوانین زن ستیز و نیز به حاشیه راندن مسائل عمده جنبش زنان به بهانه های مختلف، زیان بار است. به خصوص که این امتیازهای کوچک، نه به واسطه فشار ناشی از سازماندهی جنبش از پایین، بلکه از راه مصالحه ایی بدون پشتوانه با جناحی از درون حاکمیتی زن ستیز حاصل می شود. ادامه ی چنین رویکردی که به یمن رسانه ایی شدن در داخل و خارج به آشتی و همسویی با نظام تعبیر می شود، با ایجاد شبهه بر افکار عمومی، امید مردم به جنبش های اجتماعی به عنوان منبع آلترناتیوهای مترقی در برابر نظام حاکم و فرهنگ ارتجاعی را به یاس تبدیل می کند.

چنین رویکردها و دیدگاه هایی حتی اگر در خوش بینانه ترین ارزیابی، دست آوردهای کوتاه مدت و ناچیزی به ارمغان آورند، در دراز مدت موجب تقویت هرم سرکوب حکومتی، از نوع فعلی و آتی آن، خواهند بود. کنشگرانی که برای طرح مطالبات زنان بر سکوهایی که از جانب صاحبان قدرت مجاز اعلام شده می ایستند، در نهایت چاره ایی جز درخواست سطح نازلی از مطالبات از راه عریضه نویسی ندارند. از همین سکوی کم ارتفاع و بدون چشم انداز است که پذیرش جایگاه تحمیلی و تقدس تمکین، نهادینه می شود. این طیف ها، با ادعای ضمنی نمایندگی جنبش زنان، تاکتیکی بهینه تر از یارگیری از میان بازیگران برگزیده ی دستگاه دولت و نظام ندارند. نظامی که به جهت ساختار سیاسی، نظری و اقتصادی خود، منطقن فاقد استعداد و توانایی بهبود بخشی به موقعیت زنان است. این نیروها که به خیال خود بر اساس تحلیل اجتماعی و پراگماتیسم سیاسی، با شیوه هایی حساب گرانه با دستگاه سیاسی وارد بده و بستان می شوند، در بهترین احوال با توجه به عدم توازن قوا، تنها مورد استفاده ابزاری حاکمیت قرار می گیرند.

خلق گزینه های نوین

در مقابل هویت سازی نظام برای زنان و معرفی زن به عنوان موجودی محجبه، ابزار جنسی تولید مثل و شهروند دست دوم، هویت کاذب زن عروسکی مطابق با سلیقه افراطی و مبتذل نوکیسه ها رواج یافته است. الگویی که نه تنها رهایی بخش و مدرن نیست، بلکه کپی زننده تر زن ایده ال نظام های مصرفی و بی فرهنگ نئولیبرال است. شکل گرفتن چنین آلترناتیوی در برابر حجاب تحمیلی، نشان از ضعف و عدم توانایی جنبش زنان در معرفی و ارائه ی الگویی مترقی است. در میان ملت ها، قوم ها و یا کارگران نیز بدیلی مترقی در برابر هویت های تحمیلی، رشد نکرده است. برخی از کنشگران ملی و قومی غیرفارس، گاه به جای تلاش برای رشد و ارتقای فرهنگ آلترناتیو خود، راه رهایی را در پیوند با حاکمیت های هم زبان آن سوی مرزها، می جویند. این چرخه ی معیوب باعث شده که هویت های کاذب تحمیل شده توسط حاکمیت و سنت های ارتجاعی در چارچوب نظامی نئولیبرال/بنیادگرایانه، نه تنها در جهت امحا پیش نروند، بلکه تقویت شده و برخی از کنشگران سیاسی اجتماعی را به صیانت و بقای خود مشغول کند.

خوش بینانه ترین بررسی تاریخ و عملکرد حکومت ایران نشان می دهد که ما در شکل سیاسی با نظامی بنیادگرا و استبدادی و در فرم اقتصادی با نظامی نئولیبرالیستی رو به رو هستیم. نظامی که ایدئولوژی تمامیت خواهانه را با «سیاست های هویتی» از نوع ارتجاعی اش در سازماندهی ماشین سرکوب گره زده است. منطق و راستای حرکت مبارزات تاریخی بشر، نشان می دهد که تنها با ارائه بدیل برتر است که می توان امید به کسب حقوق و آزادی داشت و مردم را در راه پیشرفت و تحول خود و جامعه برانگیخت. جنبش زنان به مثابه یک جنبش سیاسی و اجتماعی نمی تواند نسبت به ساختار و شکل قدرت سیاسی حاکم بی تفاوت باشد. متوقف کردن چرخه استبداد و یا حتی امید به اصلاحات، تنها با چشم انداز آلترناتیو این نظام – و نه قناعت به نمونه ی معادل ویا اصلاح شده آن- قابل تصور است. پرسش ساده است و پیش روی کسانی قرار دارد که در هم گرایی با نظامی که مدام در حال بازتولید هویت های صوری و جزمی است، به ایجاد تغییرات مثبت امیدوار هستند. این پرسش تازه ایی نیست و به قدمت عمر نظام جمهوری اسلامی است. پاسخ نیروهایی که خود را زیر عنوان کلی «اصلاح طلبان» معرفی می کنند، جز تضعیف و پراکنده گی نیروی مردم و ایجاد توهم، دست آوردی نداشته است.

بدیهی است که پس از فشارهای ناشی از تحریم اقتصادی غرب که کمر نظام را خم، حساب های بانکی سران آنرا کم رونق و هراس از اوج گیری نارضایتی مردم را بیشتر کرده، ضربات مهمی نیز بر سیاست های هویت سازی نظام جمهوری اسلامی وارد شده است. در عرصه بین المللی و با مصرف داخلی، این هویت سازی در شعار «مرگ بر آمریکا» تبلور می یافت. در سایه ی بحران اقتصادی و تحت فشار مجموعه ایی از مسائل داخلی و خارجی، نیروهایی از درون نظام، از حاشیه به هسته مرکزی قدرت سیاسی انتقال یافته اند. این نیروها برای تثبیت موقعیت گروهی خود و برون رفت نظام از بحران فعلی و کسب خشنودی غرب و پایان بخشیدن به تحریم اقتصادی، به استفاده ابزاری و همدستی نیروهایی در بیرون و یا در حاشیه ی حلقه ی اصلی قدرت نیازمندند. از این رو با نمایش نشانه هایی از وعده تغییراتِ در راه، و پررنگ کردن لبخند رضایت طیف هایی از ناراضیان، وقت می خرند تا تجدید قوا کنند.

فرض کنیم که گفتمان رایج میان دست اندرکاران دولت فعلی، تفاوت هایی با پیشینیان هسته مرکزی قدرت دارد که بخشن می تواند نشانه و معلول گسست ها و بحران هایی در درون نظام باشد. شکی نیست که ارزیابی صحیح و استفاده از خلاء سیاسی حاصل از گسست پیوند میان مجریان کنونی نظام، با پایه ی سنتی هوادار ولایت فقیه، فرصت مناسبی است برای سازمانیابی نیروهای مترقی و خواهان عدالت و برابری. فرصت میان مخدوش شدن هویتِ تا کنون غرب ستیز جمهوری اسلامی و هویت آتی و در حال شکل گیری آن، می تواند کوتاه اما مغتنم باشد. به همین دلیل توجه به شکست سیاست های هویتی اسلامی به منظور جداسازی مردم ایران از جامعه جهانی و بهره برداری هشیارانه از آن در این مرحله اهمیت زیادی می یابد. راه گشایی برای رشد هویت های نوین می تواند از ثمرات این گسست شود. هویت هایی که طبق آن شهروندان ایران فارغ از جداسازی های هویتی، به مثابه یک نیروی هم سرنوشت، خود را لایق بهترین ها بدانند و در هم سویی با نیروهای مترقی جهان به دنبال دنیایی دیگر باشند.

تعمیق خواسته های جنبش مستقل زنان

در شرایط فعلی با توجه به بحران حاکم بر جمهوری اسلامی، باید سنجیده تلاش کرد تا با درگیر کردن بخش بزرگی از زنان جامعه از طریق طرح مطالبه حقوق اصلی و عاجل آنان، قدمی ماندگار به نفع کسب خواسته های جنبش مستقل زنان برداشت. با محدود کردن سطح خواسته ها به مواردی که فردا با رای مجلس و یا شورای نگهبان بازپس گرفته شوند، نمی توان به توانیابی و گسترش جنبش مستقل زنان امید داشت. نیروهایی در میان جنبش زنان البته ارزیابی دیگری دارند. آنها به سیاست گام به گام و الویت بندی شده معتقدند. قدم می شمارند. فکر می کنند که هر نیم قدمی به جلو، ارزش هم گرایی با صاحبان قدرت را دارد، اگرچه حاصلش دریافت حقی غیرعاجل و کم اهمیت برای اکثریت زنان باشد و بی توجه به آن که دریافت آن به قیمت تقویت نظامی تمام شود که از بنیان زن ستیز و بازتولیدگر چرخه خشونت و خرافات است.

قطب بندی های درون جنبش زنان و شکاف طبقاتی، جنسیتی و سیاسی امری بدیهی است که باید آنرا در پیوند با روند تسریع قطب بندی های اجتماعی و طبقاتی به رسمیت شناخت. جنبش مستقل زنان باید در جستجوی راه هایی متنوع و نو برای تبلیغ سایر آلترناتیوهای درون جنبش زنان باشد و اهداف و شیوه های آنها را میان مردم انعکاس دهد. روشن است که حرف زدن از این بایدها بسیار آسان تر ازعمل کردن به آنهاست! اما بحث پیرامون این شیوه ها و جهت گیری به سوی چنین اهدافی، جامعه و به ویژه جنبش زنان را در مسیر یافتن و ابداع راه کارهای ممکن به حرکت در می آورد. تاریخ پیروزی های جنبش زنان جهانی نشان این ادعاست.

فرصتی کوچک برای بهره برداری از رخنه ایی که در دیوار استبداد ایجاد شده، پدید آمده است. چشم انداز رهایی اما علی رغم توهم پراکنی ها، هنوز رویت پذیر نیست. تصویر روشنی از مختصات و شرایط حاصل از تغییرات تحمیلی بر حاکمیت جمهوری اسلامی در طول ماه های در پیش رو در دسترس نیست. نمی دانیم که در کوتاه مدت، فشارهای خارجی، معاهدات در پس پرده و سازش ها، دقیقن چه ارمغانی برای مردم و چه منفعتی برای بقای رژیم در بر خواهد داشت. اما می دانیم عقب نشینی اجباری و احتمالی جمهوری اسلامی حول مسئله ی فناوری هسته ایی، تغییراتی را به دنبال خواهد داشت، اما ابعاد و نشانه های این تغییرات و اثرات مثبت و منفی حاصله کوچک تر از آنند که بتوان با تکیه بر آنها مسیر مبارزه را بی خطر و گشوده انگاشت. فعالین جنبش مستقل زنان نمی توانند اشتباهات گذشته را تکرار کند. این بار نمی توان نیروهای جنبش زنان را بی گدار درگیر نبردی کرد که پذیرش باخت یک سره، شرط ورود به آن است. باید تلاش کرد که حیات و پویایی جنبش زنان در عرصه عملی، تنها به از خود گذشتگی کنشگران اصلی آن وابسته نشود. اکنون با توجه به شرایط موجود داخلی و خارجی، باید کوشید تا سطح خواسته های جنبش زنان به رفرم های حداقلی در زمینه هایی که تنها برای بخشی از جامعه ی زنان ایرانی قابل درک و ضروری است، محدود نشود. باید خواسته هایی را طرح کرد و یا به لیست خواسته های مطرح شده افزود، که با زندگی روزمره میلیون ها زن ایرانی پیوندی روزمره و حیاتی دارد. باید اکثریت زنان را در جنبش زنان درگیر کرد!

سرمقاله شماره 78 نشریه آوای زن، نوامبر 2013

avayezan@gmail.com

برگزیده

فایل زیر ذربین آوای زن شماره76-77

avayezan 76-77

 

 

 

 

زیر ذربین: آزار، تجاوز….

Bulletin avayezan 76-77

برگزیده

آقايان، اين نبرد شما هم هست! از همين امروز!

سرمقاله شماره ی جدید آوای زن. شماره 76/77

شعله ایرانی

بدون ترديد ما در سال هاي تغيير و تکامل جهش وار جامعه بشري، در نقطه عطفي تاريخي به سر مي بريم. سال هاي شگفت برانگيز تکامل شتابان ابزار توليد و ارتباطات که تاثيرات جهش گونه ايي بر مناسبات اجتماعي و جهت گيري جامعه بشري مي گذارد. در برهه ايي از تاريخ چند هزار ساله ي بشر زيست مي کنيم که روند رشد و تغييرات حتي در طول سالهاي حيات يک نسل نيز محسوس و قابل سنجش است. از روزگاري که مادر بزرگان نسل ميان سال کنوني، بي سواد و فاقد حق راي و نظر بودند تا به امروز، سال هاي زيادي نگذشته اما تحولات و دست آوردها شتابان چهره ي جهان و زندگي مردم را دگرگون کرده است.

هيچ گاه در تاريخ جامعه ي بشري آگاهي نسبت به نابرابري جنسيتي و سازماندهي حول خواسته هاي برابري طلبانه ي زنان، چنين گسترده و اعتراضات به ابعاد و اشکال خشونت هاي جنسيتي چنين سراسري، مردمي و هدفمند نبوده است. بحث هايي که در ماه هاي اخير حول تجاوز گروهي و قتل دختري در هند و خشونت و تجاوز به فعالين سياسي در مصر اوج گرفت، به روشنگري بيشتر در مورد وجوه نهادينه و ريشه دار بودن خشونت عليه زنان و نقش نهادهاي دولتي و پليسي در پاسداري از اشکال تبيعض منجر شد. فمينيست ها و ديگر فعالين سياسي و اجتماعي، کوشش کردند که توجه معترضين را به منافع سلطه گران و مهندسين نظام اقتصادي حاکم در بازتوليد خشونت و تثبيت کهتري زن جلب کنند. فعالين در هند و مصر با استفاده از توجه و خشم عمومي و همگام شدن مردان جوان در رويارويي با خشونت عليه زنان، گفتند و نوشتند که خشونت عليه زنان در چرخه ايي سازمان يافته، هدف و نيتي جز ابدي و مقدس نشان دادن نابرابري و تثبيت نظام سلطه در جامعه ندارد. آنها مردان را خطاب قرار دادند و گفتند که بايد همگام با زنان آگاه، با درک اهميت حياتي مقابله با نظامي که خشونت عليه زنان را تشويق مي کند به پا خيزند. آنها به مردان گوشزد کردند که اين نبرد شما نيز هست!

از دهه شصت قرن گذشته به عنوان دهه ي روشنگري و تولد فمينيسم راديکال ياد مي شود. دست آورد خيزش ها و جنبش ارتقاي آگاهي در آن سال ها اگر چه در ابتدا محدود به جوامع غربي و در بهترين حالت اليت جوامع پيراموني بود اما تن به محدوديت جغرافيايي نداد و ابعاد جهاني يافت. با رشد شتابان تکنولوژي، دسترسي گسترده به وسايل ارتباط جمعي و ملموس شدن ابعاد و زواياي خشونت عليه زنان به ياري خبررساني مردمي و لحظه ايي از چهار گوشه ي گيتي، بذر آگاهي و شکوه انساني شورش که از آن سال هاي دهه شصت رويش آغاز کرد، هر روز بيشتر به اعماق رفته و به بار مي نشيند. واقعيت اين است که تاريخ جنبش زنان که يکي از جوانترين جنبش هاي مدني تاريخ جهان است، بر سرنوشت زنان و بهبود زندگي و حقوق آنها تاثيرات ملموسي گذاشته است. همسو با اين تاثيرگذاري، اين جنبش توانسته دست آوردهاي مهم نظري و عملي براي رشد جنبش هاي اجتماعي نوين آزادي خواه به ارمغان بياورد. جنبش هاي نوين هم پوشاني خواسته هايشان را اکنون بيش از پيش درک مي کنند. امروز ما شاهد پيوند عملي و نظري هر چه بيشتر جنبش هاي آزادي خواهي با جنبش زنان هستيم.

يکي از مهمترين نتايج رشد جنبش زنان و تکامل و ترويج گفتمان و متد هاي فمينيستي، رشد آگاهي مردم نسبت به اشکال آشکار و پنهان بروز ستم هاي گوناگون و هم پيوندي مکانيسم حيات، رشد و بازتوليد آنها است. هر ستم، کلام و رفتار زن ستيزي که عادي، بي اهميت و از چشم همگان پنهان بود اکنون در عرصه ي زندگي اجتماعي و مباحث رسانه ايي در مقابل چشمان ناديده انگار جامعه ي مسخ شده، عريان مي شود. انگشت گذاشتن و برجسته کردن زخم هاي مهلکي که جان و تن زن را در زندگي روزمره تنها به جرم زن و نقشي که به او تحميل شده، فرسوده و ويران مي کند، فعالين جنبش هاي ديگر اجتماعي را متوجه عمق سرکوب و نابرابري زنان و ريشه هاي سرکوب کرده است. از ديگر سوي، حضور فعال و تعيين کننده زنان در حرکت هاي اجتماعي و انقلاب ها، جنبش هاي اجتماعي و سياسي را هر چه بيشتر متوجه پتانسيل عظيم کنشگري زنان براي پيشبرد تغييرات بنيادين در جامعه کرده است. رويدادي که در روند تکوينش به انتگره شدن خواسته هاي طبقاتي، قومي و ملي و جنسيتي منتهي خواهد شد.

فعالين جنبش زنان با تکرار، توضيح و نمايش ابعاد حيرت آور خشونت عليه زنان در سراسر جهان، به مردان يادآوري مي کنند که در موازات مبارزه با سيستم اقتصادي و سياسي که خشونت و نابرابري را تغذيه مي کند، بايد خود نيز به عنوان عنصر آگاه و کنشگري با اراده، از منافع جنسيتي حاصل از اين سيستم، فاصله بگيرند و آشکارا و با نمايشي علني الزامات آنرا زير پا بگذارند. مردان بايد با صداي رسا و با تشکيل سازمانهاي ضد خشونت موازي سازمان هاي زنان، نظامي که خشونت عليه زن را از حقوق و وظايف مردان تلقي مي کند طرد کنند. اگر نقطه ي عزيمت و مبارزه با اشکال خشونت عليه زن از خانه آغاز مي شود، نقطه ي شتاب و نشان دادن جسارت اجتماعي رد آن در خيابان و محل کار خود را به نمايش مي گذارد. آنجا که مردان با آزارها و مزاحمت هاي خياباني و خشونت هاي رايج کلامي و فيزيکي در اماکن عمومي مقابله ي علني مي کنند، اولين قدم هاي همبستگي عيني و ثمر بخش خود را با جنبش برابري طلبي زنان و امن سازي محيط براي شکوفايي و فعاليت در عرصه هاي گوناگون زندگي و مبارزه ي اجتماعي و سياسي زنان، اين کنشگران جنبش هاي نوين اجتماعي، بر مي دارند.

پارسا و روسپي، دو سويه ي يک نقش هستند! سکسيسم بر مبناي تقسيم جنسيتي جامعه با نقش هاي ازلي، ابدي و از پيش تعيين و تعريف شده، شکل مي گيرد. يکي از مباني اوليه ي سکسيسم و تضمين برتري جنس مرد، درک و پذيرش ضرورت تملک بدن زن «پارسا» و به حراج گذاشتن بدن زن «روسپي» است. در اين تقسيم بندي که تدوين و نقش پردازي تنديس هاي آن به فرهنگ، آداب و رسوم و مذاهب واگذار مي شود، زن پارسا معمولن زني است در تملک، نجيب و فداکار. مادر و خواهر و همسر است. آن ديگر زنان همگي در زمره ي فواحشي که بدن آنها ملک همگاني و طعمه ي تجاوز و تعدي است قرار مي گيرند. يکي از منابع تغذيه و ماندگاري اين تقسيم بندي ديرينه ي زنان به «حلال و حرام»، در جوامع امروزين فرهنگ رايج و البته مدرن از جمله فيلم، موزيک و رسانه هاي بزرگ وعمدتن دولتي با نحوه تنظيم اخبار و وقايع هستند. اين منابع به شکل روزمره در تربيت و شکل يابي فرهنگ و اخلاق جامعه نقش تعيين کننده دارند، به مردان و زنان مي آموزند که هر کدام جايگاه، ارزش و آموزه هاي رفتاري دارند که سرباز زدن از آنها نه تنها غيرطبيعي و بر خلاف تعاليم الهي، ملي و سنتي است بلکه مستوجب مجازات عمومي، از ترد شدن تا سنگسار است. چنين نظامي نه تنها انسان ها را در نقش هايي مصنوعي، ناعادلانه، خشن و ويرانگر محدود مي کند، بلکه نيمي از جامعه يعني زنان را وادار مي کند تا براي حق بهره بري از امکانات زندگي اجتماعي، براي تامين معاش و تحصيل، به شکل مداوم در معرض آسيب هاي رواني و جسمي قرار بگيرند. در بسياري جوامع که آزارها و آسيب هاي جنسي رواج زيادي دارند و ابعاد آنها خشونت آميزتر است، زنان بي شک حتي از ترک خانه براي حضور در اجتماع خودداري مي کنند. يا هنگام خارج شدن از خانه خود را آنقدر مي پوشانند تا در هيبت زن پارسا از خطرها در امان بمانند. محدوديت هايي که در اثر ناامني و عدم سلامت خيابان و محل کار و وسايل نقليه زنان را در معرض آزار دائمي تا حد از دست دادن جان و به قتل رسيدن قرار مي دهد، در عمل به منظور محدود کردن حضور اجتماعي زنان و ممانعت از ايفاي نقش کنشگري اجتماعي و سياسي است. مسئله ايي که به رکود و سکون جنبش هاي اعتراضي در بسياري جوامع مي انجامد.

اين چرخه لعنتي را متوقف کنيم! به گواه آمار و پژوهش ها، اکثريت زنان جهان به شکل دائمي و روزمره، علاوه بر خشونت هاي خانه گي، در معرض انواع آزار، مزاحمت کلامي و دست درازي، خشونت هاي ساديستي و تجاوز جنسي در اماکن عمومي قرار دارند. ابعاد اين خشونت ها و آزارها ارتباطي به نوع پوشش، زيبايي و سن و سال، محل و وقت رفت و آمد و نوع رفتار زنان ندارد. مرداني در سراسر جهان عاملين اين خشونت ها و جرائم هستند. در کشور خودمان و در کوچه و خيابان هر روز از کنار اين بيشمار مردان عبور مي کنيد، با بسياري از آنها هم کلام مي شويد و رابطه ي شغلي و خانواده گي داريد. مرداني براي محافظت و حفظ زنان «پارسايشان» آنها را در خانه ها نگه مي دارند و يا با کنترل دائمي پوشش و رفتارشان آنها را مجرم و منبع شر و دليل دست دراز کردن و متلک گفتن ها و تجاوزات قلمداد مي کنند. و به اين ترتيب زندگي هزاران زن به جاي شکوفايي و رشد، در پشت ديوارها دفن مي شود.

اما مرداني هستند که نه خشونت عليه زنان را مي پسندند و نه عامل مستقيم سرکوب و کنترل زنان مي شوند. حتي در خانواده حامي زنان هستند. مشارکت فردي داوطلبانه و عملي در بازتوليد نظام زن کش و زن آزار ندارند. بسياري ناگزيرند در چارچوب زندگي روزمره ي اجتماعي، از الزامات نظام برتري مرد بر زن تبعيت کنند و در نتيجه از مواهب آن نيز خواسته يا ناخواسته برخوردار شوند. هنگامي که شاهد خشونت و آزاري هستند با تاسف به تماشا مي ايستند و يا شرم زده چشم فرو مي بندند و دخالتي نمي کنند. اساسن معتقد به دخالت در امور زندگي ديگران نيستند. قدمي عملي براي متوقف کردن چرخه ي خشونت بر نمي دارند، هر چند که از آن دل آشوب مي شوند. نقش مردانه ايي را که به آنها اعطا شده يا مي پذيرند و يا از رد کردن علني و در نتيجه ترد شدن از دايره ي مردانه گي و مجازات هاي در پي، هراس دارند.

شماياني که از زمره ي اين مردان هستيد، مبارزه عليه خشونت و زن آزاري مسئوليت شما هم هست. اين نبرد شما نيز هست! در کشوري که حاکميت و قانون، عرف و سنت از گشايش فضاي آزاد، سالم و فارغ از آزار و خشونت براي تامين و گسترش حضور اجتماعي زنان حمايت نمي کند، شما مداخله گري کنيد و به آزار دهندگان، مزاحمان و متجاوزان خياباني نشان دهيد که شما با آنها نيستيد. ببينيد، بشنويد، بايستيد و نه بگوييد! گسترش و تامين فضاي حضور اجتماعي سالم و آزادانه زنان يکي از پيش شرط هاي رشد و رهايي جامعه از عقب مانده گي و فرهنگ زن آزاري است.

 

برگزیده

بحث و ديدگاه به نقل از آوای زن شماره 76/77: نگاهي به جنسيت زنان در ايران امروز ما

به بهانه  ترانه ي پريود شاهين نجفي.

نویسنده: پريسا اسودي

 images(این دیدگاه در شماره ی زیر چاپ رفته آوای زن منتشر شده است)

پيشگفتار: واکنش هاي دامنه دار نسبت به ترانة پريود شاهين نجفي اين نگارنده را برآن داشت تا به بهانة اين ترانه و به منظور نقد پايه هاي ذهني اي که از نظر من اين واکنش ها را شکل مي دهند، اين مطلب را بنويسم. اول نگاهي خواهم کرد به ترانه پريود. دوم پرهيبي از شرايطي که به زعم من جنسيت زنان در ايران  امروز را رقم ميزنند به دست خواهم داد. درآخر تلاش خواهم کرد تا داده هاي دو موضوع اول و دوم را کنار هم بگذارم و روشن کنم چرا واکنشها از آن جنسي هستند که بوده اند و خواستة من، آرزوي من براي زنان ايران و جنسيت شان چيست.

متن ترانه پريود شاهين نجفي:

شاهين نجفي ترانه / شعر، ميسرايد. نگاهش به و پايه هاي وجودش در جامعه اي است که ما همه خود را از آن و يا به نحوي مربوط به آن مي دانيم: جامعه  ايران سي و اندي سال بعد از پايه گذاري جمهوري اسلامي. دستماية کلام آهنگيني که تا به حال نجفي شنيده ايم لايه لايه ها، زاويه ها و انحناها، پرده ها و پشت پرده هاي سامان، بي سامان، آن جامعه است. شاهين نجفي جائي گفته: «مثل گرگي مي ماند که زوزه کشيدن طبيعتش است». او درترانة پريود حال و احوالات جامعة کنوني ايران رازوزه ميکشد. و ما ايراني هايي هستيم درسال 1392 که با  اين حال و احوالات و پديده هائي که او در ترانه اش آنها را نقش مي زند آشنائي داريم. مي فهميم شان.

ما رسم و اصول مربوط به «صيغه هاي زير سن چند ساعته» را آموزانده شده ايم. خيلي هايمان حتما اطلاعيه مربوط به «نرخ صيغه با توجه به وضعيت بکارت» را ديده ايم. ما «داف هاي با حجاب خيس زير لحاف» را مي توانيم بفهميم. اگر هم فهميدن مشکل بود، مي شود رجوع کرد به انواع و اقسام برنامه هاي تلويزيوني و راديوئي مربوط به «حقوق و وظايف زن درخانواده» در رسانه هاي ايران که در آنها آقايان معمم و خانم هاي محجبة متخصص راجع به امور زناشوئي برطبق آيات و رساله ها به زنان توصيه ها و تهديدهاي لازم را مي کنند. به ما درمورد «زناي محصَنهَ با نسا» و شرايط و قوانيني که اگر  اين کار در حرم انجام بگيرد يا نه اطلاعات داده شده است. در اين رابطه نمي توانيم از بهانة من نمي دانستم استفاده کنيم. ما «حظ انگشت و ماتحت ديگران» را تجربة عملي کرده ايم در بازار و خيابان (معمولا اگر زن باشيم ما آن «ماتحت ديگران»  اين قضيه هستيم). ما «دختران صادراتي از دبي تا چين» را شنيده ايم، شايد حتي شاهد صدور يک دخترخالة دورادورمان هم بوده باشيم.

ما «شوق مرگ با صداي آهنگران» را مي شناسيم حتي ممکن است شخصا احساسش کرده باشيم. ما با «نامه هاي بي جواب خيس عمق چاه» آشنائيم. ممکن است گاهي وقتي خيلي گير و گرفتاري اي داشته ايم وسوسه هم شده باشيم که بندازيم نامه را خوب توي چاه شايد جوابي بگيريم. «شاعران دردمند بيت رهبر» اسم کس يا کساني را به ياد ما مي آورد (حالا بماند که چطور شد که اصلا بيت رهبر شد عنواني براي جائي در ذهن ما). «عاشقان حسين» که از مسجد دم محل و تکيه زير بازار، ازکودکي ما در هر سني که باشيم برود تا صدها سال پيش بوده هميشه. نوع اينترنتي اش را هم حالا ميدانيم. آن نوعش که ميشل فوکو هم از آن يادي کرد يک موقعي سالهاي پيش، براي بعضي هايمان آشناست و ممکن است در مقاله اي اشاره اي هم به آن کرده باشيم. «سينماي بي پناه»، که دهان وقيح دولتمردي، مکررن، زنانش را فاحشه مي خواند، بدون پرداخت هيچ بهايي، را خوب مگر مي شود نامي ديگر به جز بي پناه داد. بي جعفر پناهي بودن سينماي  امروز  ايران راهم شاهديم. نه اينکه پناهي يا پناهي هائي دارفاني را  ترک گفته باشند، نه (بلا به دور). نه اينکه سرچشمه خلاقيت خشک شده باشد، نه. محروم مي شوند آدمها از کارشان، به حکم دادگاه. مملکت قانون دارد. ما کلا با اين جريان محروم شدن آدمها از کار يا درس يا حيات، بر طبق قانون، آشنا هستيم. داستان «بهت خشتک شدن و درد پارگي» را هم که خوب ميدانيم چطور شد که به خيابان آمدن مردمي در ميليونيشان، از راه همين جريان مبهوت کردن و به درد آوردن، و نه تنها از اين راه، تنبيه شد و نظراتي هم درمورد اينکه  اين تنبيهات تا چه حد در جلوگيري از ورود آدمها به خيابان بعد از به کارگيري اين «شيوه هاي تنبيهي» موثر بودند داشته ايم و داريم.

ترانه شاهين نجفي به تصويري که ميدهد واکنش هم نشان مي دهد. کنايه و نمايه دارد و شيطنت دوستانه اي در نحوة اجرائيش. خشم، سرخوردگي، گمگشتگي به شنونده منتقل مي کند. براي ماهاي ايراني داخل و خارج ايران اسم ميگذارد و با استفادة از اين اسمها ما را خطاب ميکند»: ”ما روي مين و توي جين و پشت هفت سين»،» ما پيروان فشن پير خمين»، «ما مومنين تيز کرده در اعتکاف»، «خاک بر سران با سواد شرم بر جبين»، «ما جسم پژو با مغز پيکان»،»ما [بغض با اين] جماعت فکاهي»،»ما اجتماع زير ناف پول محور»، و از راه اين خطاب است که ما را، همه مان را، ميگذارد روبروي اين تصويري که در ترانه اش از جامعة ايران و ماي ايراني داخل و خارج کشور به دست داده است. چراکه اينها اجزائي، و نه تماميت، دنيائي هستند که ايراني بودن را ميسازند و ما، بخصوص اگر در ايران زندگي ميکرده باشيم، براي تعريف خودمان، براي زندگي روزمره، براي مفهوم بخشيدن به جريانات و حوادث دور و اطرافمان و به هزار و يک جور دليل ديگر با اين مفاهيم و از اين دست مفاهيم بايد دست و پنجه نرم کنيم.

ترجيع بند ترانة پريود شاهين نجفي:

ترانه در لايه اي ديگر داستاني بدينگونه به دست ميدهد: ببين چگونه درگير(ه) مغز من. مرا ببوس از عشق حرف بزن. تو هم که هر دفعه که مارو مي بيني پريودي. مرا و شوق آغوش تو. و گريه به گوشي خاموش تو. آمدي جانم به قربانت ولي… تو هم که حتي تويِ اين شرايطم پريودي. تو هم که هر دفعه که مارو مي بيني پريودي.

از پريود بودن  اينجا مي شود استفاده شده باشد تا اشاره کند به نااميد شدن تمناي دست يافتن به آرامشي، ارضائي، از راه قاطي شدن تن ها. اگر اين مصداق داشته باشد نکتة موجود  اينست که صداي اين ترجيع بند صدائي مردانه است (و نه تنها به اين دليل که مردي آن را ميخواند). در تقسيم بندي رايج نقشهاي زنانه/مردانه مردي که مغزش درگيرست (درگيريها مي توانند با مسائل روزمرة معيشت يا درگيريهاي اجتماعي/هنري/فلسفي اي، عرقريزان روحي اي، باشند) و آغوش آرامش بخش زني را مي جويد همراه با بوسه و صحبت از عشق، آشناست. در اين معادلة مشخص، کار زن اين است که فراهم کند زماني/مکاني/فضائي را تا عرقريزان روح مرد مرهمي بيابد. خود زن «آرامش بخش» اينجا کتاب نانوشته اي است که درگيريهاي ذهني مرد مي نويسدش.

ترانه پريود، و ترجيع بند آن را شايد بشود به نحو ديگري هم بازخواني کرد. متن ترانه ما را به جامعه اي رجعت ميدهد که درحال تجربة تناقضات عميقي درمورد خود و ارزشهاي خود است. جامعه و مردمان «مغز پژو با جسم پيکان»، جامعه و مردمان «زيرناف پول محور». جامعه «خفه شده [به سادگي]». با اين پس زمينه «تو هم که هر دفعه که مار رو ميبيني پريودي» را مي توان خواند بدين معنا که اين جامعه به ما- (مائي، شاهين نجفي هائي) که داريم عمق ناکامي هاي آن را هم ميزنيم چون دارد حالمان را به هم مي زند و نمي توانيم ناديده بگيريمش-که مي رسد «پريود» است،» تعطيل» است، «نمي گيرد» يا «نمي خواهد بگيرد».

جنسيت زنان درجامعة  امروز  ايران

در ايران امروز ما، تلاشي پردامنه براي محدود کردن حضور فيزيک زنانه (منجمله از طريق حجاب) و حضور زنان در جامعه در جريان است. روشن است که اين تلاش پس زمينه اي مذهبي دارد و بر بستر روزمرة جامعه اي سنتي که بسياري از سنت هايش نشات از مفاهيم اسلامي گرفته اند، جاري است. اين جريان از امکانات وسيع دولتي براي اشاعة مفاهيم و تعاريف مورد تاييد خود، که به زعم اشاعه دهندگان آن مفاهيم و تعاريفي الهي هستند، استفاده مي کند. درعين حال شهوت مرد به عنوان پديده اي طبيعي که شرايط بايد براي ارضاي آن هميشه و در هرحال آماده باشد، پذيرفته شده و تبليغ مي شود. بدين روست که زنها تشويق مي شوند، و درصورت عدم پذيرش اين تشويق تنبيه (قانوني) مي شوند، تا بدانند که ارضاي نياز جنسي مرد بايد از اولين مهم هاي زندگي آنان باشد. به آنها گفته مي شود که ارضاي نياز جنسي مردان وظيفة الهي آنانست. که از اين طريق آرامش اجتماعي ايجاد خواهند کرد و پاداش اخروي خواهند گرفت. مفاهيم و تعاريفي که در بالا بدانها اشاره شد تنها تبليغ نمي شوند بلکه پيکره اي از قوانين ناظر بر شخصيت حقوقي زنان، حقوق آنان در ازدواج و طلاق، حقوق آنان در حضانت فرزند و غيره اين مفاهيم را تبديل به حصارهاي حيات شخصي و اجتماعي زنان مي کنند. مثال مشخصي که در ارتباط با نحوه برخورد اجتماعي/حقوقي با نياز جسمي مردان مورد دارد قوانين مربوط به چند همسري و صيغه هستند که به منظور ايجاد «امکانات سالم» براي ارضاي تمايلات جنسي مردان وجود دارند.

در اين گفتمان تمناي جنسي زن، بدن زن، با وجودي که قرار است وجود خارجي نداشته باشد، در پنهان و بنيان نيرويي بزرگ و مخرب (عامل فتنه) ديده مي شود که بايد کنترل شود. حجاب وسيله اي براي اين کنترل است. به وجود زنان براي ارضاي نياز جنسي طبيعي (خداداد) مردان و همچنين به دنيا آوردن فرزند و نگهداري از آن احتياج هست درحالي که حضور قائم به ذات خودِ زنانه ي آنها در جامعه بايد محدود و کنترل شود. از طريق حجاب زنها نشانه گذاري مي شوند. حجاب زنان وظيفة اسلامي/اجتماعي (و قانوني) آنان تلقي مي شود و پس زمينة اين مفهوم آن است که صاحب و تعيين تکليف کننده براي تن زنان نه خود آنان بلکه جامعة _ مردمحورپدرسالار _ است. برطبق مباني ديني (و نه تنها اسلامي) خونريزي ماهانة زنان آنها را از دسترسي به خداوند محروم مي کند. در اين دوره نه نماز واجب است نه روزه. زن خونريز در خانة خدا (مسجد) حضور پيدا نمي کند و در پايان خونريزي بايد غسلي به جا آورد تا بدن خود را از آلودگي بيالايد.

اما،  ايران به طورکلي جمعيتي از لحاظ سني جوان دارد. جامعة امروز ايران جامعه اي عمومن شهرنشين است، بيسوادي درصد بالائي ندارد. زنان ايراني پس زمينة تاريخي اي حدودن صد ساله براي حضور بيرون از خانه دارند. زنان متخصص، هنرمند، پژوهشگر ايراني بسيارند و بسيارتر هم شده اند. امروزه حضور زنان در دانشگاهها درصدي حتي بيشتر از حضور مردان دارد، زنان باوجود محدوديت هاي گوناگون کماکان در محل کار حضور تعيين کننده اي دارند و در انواع و اقسام مشاغل مشغول به کارند. به نکات بالا به طور خلاصه اشاره شد تا يادآوري اي شده باشد که براي قانونگذاران جمهوري اسلامي کنترل زنان ايراني، براساس ارزشها و مفاهيمي که در بالا به آن اشاره شد، پروسه اي پرتنش بوده و هنوز هم هست. سرپيچي از، و دورزدن هاي جور و اجور، مدلهاي مورد قبولِ دولتيِ حجاب از جانب زنان ايراني يکي از نمونه هاي اين تنش است.

بيشتر از اين جامعه ايراني، در خفا، شاهد (ادامة) رشد ارزشها و مفاهيمي مخالف با ارزشهاي «زن مسلمان» بوده است. داده ها و اطلاعات غيررسمي نشان از آن دارند که زنان در ايران از الگوهائي متضاد با الگوهاي اسلامي  و رسمي براي تعريف و تجربه کردن زنيت خودشان استفاده مي کنند. وارد روابط جنسي با جنس مخالف، يا حتي موافق، با جنس خودشان مي شوند بدون اينکه ازدواج کرده باشند (توجه را جلب مي کنم به آمارهائي که داده مي شود ازعمل جراحي براي «ترميم» بکارت. خود اين قضييه البته تناقضي است که شايد روزي من يا شاهين نجفي نوعي اي درموردش شعري /ترانه اي بنويسد). با نوشته هاي فمينيستي اي که مبلغ ارزش بدن زن، براي خودش، هستند آشنا هستند و داده هاي اين نوشته ها را بر زندگي و تجربيات خودشان اطلاق مي کنند.

با اين وجود گفتمان عمومي جامعة  امروز  ايران محملي براي ثبت و به مشارکت گذاري تجربيات زنانه و جنسيتي/جنسي زنان نيست. به طبع، به غير از زباني که حامل مفاهيم و ارزشهاي مورد قبول مذهبي/ سنتي است، زباني براي پيکره بخشي به زنانگي مستقل زنان که مخالف (يا حتي مکمل) اسامي و مفاهيم با بار سنتي/مذهبي بوده و استفاده باز و عمومي داشته باشد وجود گسترده و پذيرفته شده در جامعه ندارد.  اين کلام زن مرکز، که از نگرش، احساسات و تمايلات ذهني و فکري و جسمي  زن برآيد در جامعة ايراني پيش از جمهوري اسلامي مثلن در صداي عميق، رسا و مانائي مثل صداي فروغ فرخزاد وجود خارجي پيدا کرد.  اما صداي فروغ فرخزاد حتي دردورة حيات خودش صدائي کمياب بود که باعث دادن عناويني نه چندان برازنده (مثلا فاحشه!) به فروغ هم شد.  اين يادآوري به اين منظور صورت مي گيرد تا تاکيد شده باشد که محدوديت يا غيبت کلام زن مرکز، محدوديت براي حضور فيزيک زن، مختص ايران جمهوري اسلامي نيست. به طور عمومي اين محدوديت خاصيت همه جوامع پدرسالارست منجمله ايران قبل از جمهوري اسلامي. جامعة پدرسالار به انواع و اشکال گوناگون براي حضور فيزيکي زن در اشکال مختلف آن (از زن مقنعه پوش بگير تا مدل لخت روي ماشين کورسي) اسم مي گذارد،  اين اشکال را ارزش گذاري مي کند و از آن در حفظ و دوباره سازي بنيانهاي مبتني بر مفاهيم دوگانة و نابرابر جنسيتي استفاده مي کند. در جامعة ايران اين محدوديتها هم مربوط به مفاهيم اسلامي و هم مربوط به سنتها و ارزشهاي جامعه پدرسالار که عميقن تحت تاثير مفاهيم اسلامي بوده و هستند (تاثيري که در طول حيات جمهوري اسلامي عميق تر هم شده است) رقم مي خورند. البته نوع خاص اين محدوديت ها درجمهوري اسلامي ايران است که زير ذره بين اين نوشته بوده است.

آخرش چي؟

ديدگاه خودم از ويژگي هاي حضور جنسيتي زن در جامعه امروز ايران را به دست دادم تا بگويم تصوير شاعرانة ترانه پريود ازنظر من مبتني بر وجوه تعيين کننده اي از تجربة حياتي _ جسمي/جنسي زن ايراني در _ جامعة امروز ايران است. کاري که شعر نجفي اينجا، يکبار ديگر، کرده نام بردن از، بياد آوردن «اسمش را نبرهاي» جامعة امروز ايران است. خشمي، دل به هم خوردگي اي هم پس اگر به شنونده ترانه دست بدهد، منشا آن بايد روايت ترانه باشد نه راوي آن. پرخاشجوئي زبان ترانه هم براي  اين نگارنده جاي شکرش را باقي ميگذارد چراکه اگر اينها واقعيت هاي حياتي جامعة  امروز  ايران ما هستند، که از نظر من هستند، کجائيم ما که اگر نخواهيم، يا نتوانيم در مقابلشان پرخاشي بکنيم و لگدي بياندازيم.

همچنين با توجه به سابقة کاري شاهين نجفي، ترانه به زعم من به صرف نامبردن و استفاده از پريود، به هر نحوه اي که ممکن است «قصد» شاعرترانه بوده باشد، ترانه اي «ضدزن» نيست. شاهين نجفي بنيانگذار مفهوم اجتماعي برداده شده از خونريزي ماهانة زنان نيست. او از اين مفهوم استفادة ابزاري ميکند. نوع استفادة او از اين مفهوم است که ميتوانست به آن بار ضد زن بدهد، که نمي دهد. به زعم من (و تعدادي از زناني که با آنها دراين مورد صحبت کرده ام) حالت کنايه آميز دوستانه اي در اين استفاده احساس مي شود. تو به عنوان مخاطب-زن- ترانه، زني که پريود است (منجمله خودت) را «کثيف» يا « حقير» يا حتي «متفاوت» نمي بيني.  اما اينکه اصلا چرا استفاده شده از اين مفهوم. به گفته دوستي «هنرمند مثل شش جامعه است». جامعه اي که زاده و برآمده از آنست را فرو مي برد و بازمي دمد و در اين پروسه بازدمش حامله مي شود از برداشتها، احساسات و ذهنياتش. نجفي درجريان بازدميدن مفهوم رايج «پريود»، داده هاي سنتي مرجوع اين مفهوم را نه تنها دوباره سازي نمي کند بلکه ازطريق هجو آنها به بازي مي گيرد. من همچنين با  اين نظر که «استفاده از يک روند طبيعي بدن زنانه که قرنها از جمله دلايل تبعيض هاي فرهنگي، سياسي و اجتماعي براي او بوده و در عين حال براي بسياري از زنان جز دردناکترين و سخت ترين تجربه‌هاي زيستي‌شان بوده است، در شعري که مضمونش هيچ ربطي به زنانگي و يا تبعيض عليه زنان ندارد جاي سوال دارد»1 مخالفم. مضمون شعري ترانه پريود از منظر  اين قلم ارتباط تنگاتنگي به زنانگي و وضعيت زنان ايران دارد. «دافهاي با حجاب خيس زير لحاف» نوع جنسي شدة زن در جمهوري اسلامي هستند. «صيغه هاي زير سن چند ساعته» و «دختران صادراتي» اگر مسئله زنان، مسئلة جنبش زنان و تبعيض عليه زنان نيستند مشکل چه گفتمان وجريانات اجتماعي اي هستند؟

کلن، در جامعة پدرسالار، از نگاه «مشتري» جنسيت زن (بخوان مردان و همچنين زنان رشد يافته و پابند به بنيانهاي ارزشي جامعة پدرسالار)، پريود بودن يعني از نظر سکسي تعطيل بودن. شهوت جنسي زنان در وجودِ براي خودش، پريود بودن يا نبودن نمي شناسد. تجربه بسياري از زنها  اينست که در دوران خونريزي ماهانه تمايلات شهواني شديدتري احساس مي کنند. حالا اگر به شهوت زنان اولويت داده مي شد و از راههاي گوناگوني که براي ارضاي  اين شهوت، بدون استفاده از واژن خونين (يا حتي با استفاده از آن)، وجود دارد استفاده مي شد،  اين نتيجه که زنها وقتي پريود هستند ازلحاظ سکسي تعطيلند گرفته نمي شد. حتي مي شود تصورکرد اگر  اين خود ما زنان بوديم که خودمان را، دردوران خونريزي ماهانه، به هر دليلي، خارج از دايره فعاليت جنسي قرار مي داديم، مي توانستيم  اين مفهوم را مال خود کرده باشيم. دو برخوردي که به آنها اشاره رفت، به دليل حضور دامنه دار و عميق کلان گفتمانها و کلان باورها و کلان ارزشهائي که جنسيت و سکسيت زنان – و مردان – در جوامع پدرسالار سنتي/مذهبي از طريقشان تعريف مي شود وجود خارجي ندارند. پس بر ما زنان (و بر جنبش اجتماعي زنان) است که مفاهيم نماديني براي پديدة بيولوژيک خونريزي ماهانه مان، براي سکسواليتة خودمان بسازيم تا بتوانيم از آن به راحتي و بدون هيچ احساس شرم و حقارتي استفاده کنيم تا واقعيت وجودي خودمان را توصيف کنيم.

وجه ديگر انتقادي که به ترانة شاهين نجفي شده آنست که نجفي در اين ترانه «مردم ايران» را مورد حمله قرار ميدهد.2 خسرو نورزوي نقد ونداد زماني2 راچنين پاسخگوست: «نقد ونداد زماني از آن نظر جالب توجه است که دقيقا همان نقطه ضعفي که شاهين نجفي در توده‌هاي مردم مي‌بيند را تبديل به ارزش مي‌کند. نجفي مردمي را مي‌بيند که «پريود» هستند و سست و بي‌حال،  اما آماده براي پروتز پستان و سوئيچ پارتي و قر ريختن در کاباره‌هاي دبي و لاس وگاس و لس آنجلس؛ در نظر ونداد زماني  اما  اين مسائل آنقدرها هم بد نيست که لايق توسري خوردن از امثال نجفي باشيم که جوياي نام است و از واقعيت اجتماع خبر ندارد»3. نوروزي اضافه مي کند «مشکل نجفي با  امثال زماني اين است که چرا  ايراني‌ها «شهروند معمولي» هستند در حالي که عمق فاجعه‌ي فرهنگي و سياسي به قدري است که  ايران و شهرهاي آن اساسا جاي معمولي براي زيستن نيستند». پيشتر گفتم که به باور من،  ترانة پريود شاهين نجفي مثل آينه اي است که ما را با خودمان- شهروندان جامعة به طرز خشن بسته نگه داشته شده و از لحاظ ارزشي در بحران- روبرو مي کند. بدين ترتيب است که ناديده گرفتن اين تصوير، به بهانه راديکال يا پرخاشجو بودن شاهين نجفي يا  اينکه او مي خواهد «جنجال برانگيز» باشد يا  اينکه او حساسيت هاي مذهبي جامعه را ناديده مي گيرد و غيره2 فقط دور زدن ماجراست. در غياب تلاش براي دادن روايتي ازجامعه که متضاد با تصوير داده شده بوسيلة نجفي باشد و پايه هاي آن را به چالش بکشد، حتي مي شود گمان زد برداشتي/شخصي که چنين از تصوير منعکس شده بوسيلة آينه نجفي برمي آشوبد (بخوان ونداد زماني) به واقع خودش را در آن آينه شناسائي مي کند.

خسرو نوروزي نوشته اش را چنين به پايان مي برد: «اگر نجفي خطر را در فرومايگي و ميان‌مايگي ما شهروندان معمولي مي‌بيند (که مي‌بيند و به درستي نشان مي‌کند)، بايد که نيروي نجات‌دهنده ‌را نيز تشخيص داده و معرفي کند، وگرنه من نيز با ونداد زماني موافقت خواهم کرد که «نجفي فرقي با شارلاتان‌هاي نماينده مستضعفين ندارد».

اين گفته را من بدين ترتيب خلاصه مي کنم که «فقط ازفرومايگي ها و ميان مايگي ها» گفتن مي شود يک جور «شارلاتان بازي». من برآنم که هنر، و هنرمندکه شاهين نجفي خود را آن ميداند، شاهد زمانه و پستي و بلنديهاي آن است. کار هنري مي تواند، فقط، گفتن، يادآوري، ايجاد خاطره عمومي، تلنگر زدن به وجدان عمومي و…. باشد. هنر مي تواندحتي کارش، فقط، گفتن آني باشد که شاخکهاي حسي هنرمند را به لرزش درآورده اند. تقاضاي، يکجوري تهديدآميز، از هنرمند که «اگر نيروي نجات دهنده را معرفي نکند شارلاتان است»، به نقش تعيين کننده و ضروري مخاطبين آفرينش هاي گوناگون هنري، يعني همه ماها، در تلاش مستمر و دامنه دار براي پيدا کردن راه حل براي ازبين بردن فرومايگي هاي جامعه، و اجرا عملي اين راه حلها، و بها پرداختن براي اين کار، اهميتي نمي دهد. مسئوليت ايجاد تغيير اجتماعي مسئوليتي همگاني است که بدون همگان به سر نمي شود.

در آخر شاهين نجفي، با وجود حساسيت هنرمندانه تحسين برانگيز و نادرش نسبت به مسائل زنان در جامعة  ايران و توانائي، به زعم من، کميابش در خلق روايات مدرن کلامي و درگيرکردن مخاطبانش با ذغدغه هاي ذهنيش (که وضعيت زنان يکي از انهاست) مردِ برآمده از جامعه پدرسالارست. نمي شود کسي به غير از اين باشد. ساختار کلامي اي که او دراختيار دارد ساختار کلامي اي مبتني بر تقسيم بنديهاي جنسيتي است. انتظار داشتن از او و واگذار کردن ميدان به او تا صداي زن- ايراني- باشد، انتظاري بي جاست و شانه خالي کردن زنان از مهمي که قبل و بيش از هر چيز بايد کار آنها باشد. حرف زنان را زنان بهتر از مردان زده اند و خواهند زد. باور دارم فروغ و فروغهاي زمانة ما جائي، گوشة اطاقي، گوشة سلول زنداني….مشغول ثبت واکنش هاي خود نسبت به حقارتي که نوع شيعي/سنتي پدرسالاريِ جمهوري اسلامي به آنها تحميل کرده است هستند. زمان شاهد اين باور من خواهد بود.

1.         http://www.roozonline.com/persian/honarerooz/honare-rooz-2-item/archive/2013/march/06/article/-a082f9808f.html

2.       http://www.roozonline.com/persian/honarerooz/honare-rooz-2-item/archive/2013/march/06/article/-813ee4a0b1.html

3.     http://maneiran.blogspot.com.au/2013/02/blog-post_17.html

برگزیده

فایل نشریه آوای زن شماره 75 با تم افغان آزاری در ایران

avayezan no 75-2012

Cover photo: Canada in Afghanistan

برگزیده

بخش هایی از شماره ی جدید آوای زن: ایران جای زندگی افغان نیست…گفتگویی با زنان افغان

avayezan-no-75

بخش هایی از شماره ی جدید آوای زن: ایران جای زندگی افغان نیست…گفتگویی با زنان افغان

برگزیده

«به چهاردیواری خانه بازگردید و بچه بزایید!»

75 سرمقاله ی آوای زن شماره

شعله ایرانی

حذف زنان از عرصه ی زندگی اجتماعی و به خانه راندن آنها همواره یکی از اهداف کلیدی و ایدئولوژیک نظام جمهوری اسلامی بوده است. اجرای فوری و یک سره ی این سیاست با مقاومت زنان وعدم تطابق با الزامات نظام سرمایه داری نیمه صنعتی و جامعه ی نیمه مدرن ایران به تعویق افتاد. یک گام به پیش و دو گام به پس پیش رفت، اما هیچگاه از دستور کار خارج نشد.

زنان ایرانی، همچون خواهرانشان در سراسر دنیا، به طور مستمر، هوشمندانه و آگاهانه، با حذف خود از حیات زندگی اجتماعی مقابله می کنند. طی سال های حاکمیت نظام جمهوری اسلامی، زنان ایران علیرغم ممنوعیت ها و سرکوب خشن و سیستماتیک، با تلاش مستمر برای حضور و مشارکت در عرصه عمومی و سازماندهی این مقاومت در سازمان های مستقل زنان، با این سیاست رژیم ایران دست و پنجه نرم کرده اند. البته روند مبارزه ی متشکل و با برنامه در این نبرد نابرابر، با نگرش ها و شیوه های گوناگونی دنبال شده است: آنان که به چانه زنی و پیوستن به نهادهای قدرت در حاکمیت برای تغییر موقعیت زنان اعتقاد داشته اند عمدتن از راه حل «اصلاحات گام به گام» که در چارچوب گفتمان سیاسی ایران چیزی نیست جز «از این ستون به آن ستون فرج»، دفاع کرده اند. و آنان که اتکا به نیروی مصمم زنان را موثر دانسته اند برای حضور آشکار و متکی به اراده ی زنان در جامعه، به سازماندهی مقاومت به شکل جنبش های نوین اجتماعی دست زده اند. دست آوردهای این مبارزه هر چند با توجه به ماهیت نظام قابل بازپس گیری است، اما به لحاظ تقویت روحیه ی مبارزاتی و افزایش حس خودباوری زنان و سازمانیابی جامعه ی مدنی حول خواسته های دمکراتیک، اهمیت تاریخی دارند. در واقع تاثیر همین روشنگری ها، سازماندهی و بسیج از پایین بود که به مدافعان سیاست هم نشینی و مذاکره با صاحبان رای و قدرت فرصت تنفس و عمل داد. دست آوردهای آنها اندک تر بودند و همه گی بازپس گرفته شده اند و متد کارشان تاثیر چندانی بر تقویت روند مبارزه برای کسب حقوق برابر زنان نداشته است. در شرایط فعلی که کشور هر چه بیشتر به سوی نظامی گری در ترکیب با استبدادی مذهبی سوق داده می شود و بحران اقتصادی ناشی از تحریم غرب و بی لیاقتی و فساد حاکمان، مردم را غرق در روزمره گی بقا کرده است، در شرایط سرکوب کم سابقه و تسلط ترس و رواج روحیه ی یاس، امیدهای واهی به مذاکره با بالایی ها به کلی از میان رفته است. با این حال هنوز کسانی به جای درس گرفتن از سی سال تجربه، زنان را به قانع کردن و نصیحت آقایان دل خوش می کنند و تصور می کنند در حالیکه خیابان ها از مشت های گره شده خالی شده است، می توان کسب حق و حقوقی را به قدرتی تثبیت شده و تا دندان نظامی تحمیل کرد. چنین نیست و نبوده. (الهه کولایی در گفتگو با شرق. 5/6/91)

عقبگرد جهشی در زمینه ی حقوق زنان درحالیکه جنبش سازمان یافته زنان در مرحله ی افول و التیام زخم های مهلک سال های اخیر به سر می برد، واقعیتی غیر قابل انکار است. مجموعه ای از طرح ها و اقدامات به هم پیوسته دولت در دوره ی ضعف نیروی بسیج گر مخالف، جوانب مختلف حضور اجتماعی زنان را محدود و حاکمیت را با قدم های بزرگ به اهدافش نزدیک تر می کند. یکی از پیامدهای درازمدت این طرح ها علاوه بر تعمیق بحران اقتصادی و اجتماعی کشور و محرومیت مردم از توانمندی های نیمی از جمعیتش، بلکه همچنین مشروعیت بخشی هر چه بیشتر به کهتری زن و تثبیت فرهنگ پدرسالارانه است که از رژیم ماندگارتر میباشد.

اجرای طرح پوشش دختران دانشجو و اجباری شدن چادر در برخی از دانشگاه ها، اعمال سهمیه بندی جنسیتی به ضرر دختران، جداسازی جنسیتی و طرح بومی گزینی جنسیتی در دانشگاه ها، برچیدن طرح کنترل جمعیت و تنظیم خانواده که به ویژه به زنان از طبقات کم درآمد امکان اشتغال و کنترل بر زندگی می داد از جمله نکات اصلی این یورش همه جانبه هستند. در نظر گرفتن سقف 50 درصدی در رشته های تحصیلی آزمون سراسری چون کشاورزی، آبیاری، باغبانی، مهندسی معدن، پزشکی و فیزیوتراپی دختران را از شرکت در رشته های «پول ساز» و مهم در ساختار اجتماع باز می دارد و بی شک قدم اول در راه ایجاد محدودیت بیش از 50 درصدی برای تحصیل دختران در این رشته هاست. در حالیکه طبق آمارهای رسمی میزان اشتغال زنان حدود 12 تا 13 درصد از کل میزان اشتغال کشور است، باز هم بحران بی سابقه ی بیکاری را به گردن زنان می اندازند و می گویند که زنان به لحاظ برتری در تحصیل مشاغل را علی رغم استحقاقشان اشغال کرده اند. درحالیکه طبق آمار رسمی آموزش عالی در سال 84-83، تعداد دختران تنها در رشته های علوم انسانی و هنر از پسران فزونی یافته است. در دیگر رشته ها، یعنی رشته های درآمد ساز پزشکی و فنی پسران از اکثریت برخوردارند و هر چه مقاطع تحصیلی بالاتر می رود، حضور دختران کاهش می یابد.

یکی از اصول پایه ایی برای عینیت بخشیدن به حقوق زنان، به رسمیت شناختن حق زن بر بدن خود است. یعنی نه دولت، نه دین و نه مرد هیچ کدام حق ندارند در مورد بدن زن و چگونه گی نمایان شدن یا نشدنش، حامله شدن یا نشدنش…تصمیم بگیرند. حق سقط جنین و جلوگیری از بارداری ناخواسته از جمله حقوقی است که در غرب از همان اهمیت سمبولیک برخوردار است که حق پوشش آزاد در مقابل حجاب اجباری در ایران. در سال های اخیر با سقوط بی سابقه ی موقعیت اقتصادی غرب و ورود نیروهای محافظه گرا، نژادپرست و مذهبی افراطی به مراجع قدرت و رسانه ها، سیاست بازگشت به عقب در زمینه ی مسائل زنان نیز روی میز دولت های غربی قرار گرفته است. مخالفت با حق سقط جنین و تشویق زنان به باروری به بهانه ی واهی مقابله با «به تقلیل رفتن تعداد نژاد سفید و فروپاشی نهاد خانواده» و توجیهات مذهبی و اخلاقی، مقولاتی هستند که نیروهای ارتجاعی را در اروپا و آمریکا به هم پیوند می دهد. بسیاری از سیاستمداران غربی از هم اکنون با پیشنهاد و در مواردی چون کشورهای اروپای شرقی و اسپانیا با تصویب لوایحی به مقدمات سخت تر شدن قوانین مربوط به حق سقط جنین پرداخته اند و در سال آینده پیشنهادهایی در این زمینه توسط احزاب راست گرا و مذهبی به پارلمان اروپا برده می شود. در واقع عقب گرد در زمینه ی حقوق مربوط به باروری که به اصل حق زن بر بدن خود باز می گردد سر لوحه ی کار و موضوع ائتلاف نیروهای راست گرا در سراسر جهان است. در راستای همین موج جهانی ارتجاعی و زن ستیزانه است که دولت های ترکیه و جمهوری اسلامی نیز از قافله عقب نمانده اند و بحث مربوط به غلط بودن کنترل جمعیت و تنظیم خانواده را پیش کشیده اند. در ایران طرح تعطیلی آن را به بهانه ی پیری جمعیتی عرضه و توجیه می کنند و در قدم اول به جای آموزش کتاب کنترل جمعیت و تنظیم خانواده که از دروس دانشگاهی بود کتاب ازدواج و آیین همسرداری سرهم بندی و برای تدریس در دانشگاه های ایران تصویب می شود.

طرح کنترل جمعیت و تنظیم خانواده که پس از جنگ هفت ساله و به یاری کمک های میلیون دلاری بانک جهانی به راه افتاد در واقع یکی از شروط این نهاد برای اعطای وام به کشورهای نیازمند و از شاخص های رشد اقتصادی به تشخیص کارشناسانش است. آنچه مسلم است بسته ی سیاست های نظام در رابطه با زنان، از حذف آنها از دانشگاه ها تا تبدیل آنها به همسران فرزند زای خانه نشین، همان سیاستی است که از ابتدای تاسیس نظام دنبال شده بود و اکنون با حذف طرح کنترل جمعیت و تنظیم خانواده با شتاب دنبال خواهد شد.

حال پرسش اصلی در مقابل فعالان و متفکران جنبش زنان که از اینک حتی از حضور در خیابانها و روزنه ها ی کوچکی که برای اعتراض به وجود آورده بودند محروم شده اند، این است که «چه باید کرد»؟ آیا می توان حول مقابله با این محرومیت های جدید فعالیت های زنان را دوباره گسترش داد؟ آیا اکنون با وجود خشونت بی سابقه، سرکوب، قلع و قمع گروه ها و افراد، امکان بازسازی سریع تشکل های زنان وجود دارد؟ بی شک پاسخ زیاد امیدوار کننده نیست. جنبش زنان علی رغم پتانسیل قوی اش گرفتار یکی از تاریکترین دوره های تاریخی کشورمان شده است و به جهت سرکوب پیوسته طی سال های اخیر توان سازمانگری یک مقاومت سراسری در مقابل این یورش را ندارد. آیا این بدین معنا است که مقاومت در بطن جامعه و در میان میلیون ها زن زنده نیست؟ پاسخ به این پرسش باید امیدوار کننده باشد! آنچه بیشتر امیدوار کننده است عدم سکوت نسل جوان زنان ایران در مقابل تحقیر و محرومیت همه جانبه است.

این شرایط جدید ما را به این نتیجه می رساند که برای یافتن پاسخ به پرسش اصلی در این دوره از حیات جنبش زنان باید استراتژی های نوینی برای تقویت و بازسازی نیروی جنبش زنان یافت. استراتژی هایی که هم ثمربخش باشند و هم با در نظر گرفتن میزان خطرات و دستگیری ها، هوشیارانه. همین جاست که بار دیگر باید به استراتژی هم پیوندی افقی با جنبش ها و نیروهای اجتماعی گوناگون به منظور تغییر توازن قدرت به نفع مردم و حقوق شان اندیشید. هم پیوندی که از عرصه ی جغرافیایی ما هم پا فراتر بگذارد و با افکار عمومی مردم جهان و منطقه به منظور جلب حمایت های معنوی و عملی آنان برای افزایش امنیت کنشگران گره بخورد.

متدی که بسیاری فمینیست ها معتقدند در شرایط جهان پیچیده ی امروز راه گشاست متد اینترسکشنالیتی است. تئوری اینترسکشنال که ایده پایه ایی فمینیسم امروزی را تشکیل می دهد، قدرت را امری نسبی و مشروط تعریف می کند که توازن آن را می توان با پیوند دادن مبارزه علیه ستم های مختلف و هم سویی نیروهای مترقی، به نفع سرکوب شده گان تغییر داد. اشکال گوناگون نابرابری اجزای ساختاری هیرارشیک درهم تنیده ایی را تشکیل میدهند که جامعه ی بشری را سازماندهی و اداره می کند. تبعیض از هر نوع آن، طبقاتی، جنسیتی، نسلی، و یا ملی و نژادی، زاییده ی نظامی است که بر مبنای برتری فرد یا گروهی بر دیگری شکل گرفته و در نتیجه برای بقا به طور سیستماتیک ناگزیر از بازتولید اجزای خود است.

نیروهایی که تحت سلطه ی انواع ستم قرار می گیرند باید بتوانند با همسویی هوشمندانه و هدفمند بدون مسابقه و الویت بندی انواع ستم، برای از میان برداشتن ساختاری که حاصل تداخل و بهم پیوستگی ذاتی سیستم های ستم است مبارزه شان را منسجم کنند. درک و پذیرش جمعی این نکته ی اساسی که هیچ ستمی مستقل و بدون پایان پذیرفتن ستم های دیگر از میان نمی رود قدم اول در راه مسدود کردن طبیعت متداخل سیستم های فشار و ستم است.

جنبش زنان باید بکوشد با الهام از تئوری های فمینیستی و درک بهینه ی آن در چهارچوب شرایط و متناسب با معادلات سیاسی ایران، کنشگران جنبش های مترقی و مردمی دیگر را حول یک استراتژی رهایی بخش متحد سازد و با راه اندازی جنبشی متحد از پایین و مستقل از قدرت های داخلی و خارجی، پیشگام مبارزه برای رهایی مردمان ایران باشد. برای چنین راهکاری باید اندیشید و برنامه ریزی کرد. در بحرانی ترین گذرگاه تاریخ مدرن کشورمان و تهدید های جنگی، باید هم دست به مصاف زمان و قدرت برویم!

avayezan@gmail.com

برگزیده

جنگ صلح است، آزادی بردگی، جهالت قدرت» جورج اورول»

 سرمقاله ی شماره ی جدید آوای زن

شعله ایرانی

بسیاری گمان می کنند که «قدرتمندان جنگ را با علم به پیروزی به راه می اندازند». حال آنکه تجربه ی تاریخی و منطق نظامی گری نشان داده است که صاحبان قدرت، جنگ ها را نه الزاما با تضمین و به قصد پیروزی، بلکه برای تداوم وضعیت موجود، حفظ ساختار جامعه ی سلسله مراتبی و تثبیت توازن قدرت به راه می اندازند. جنگ برای خدمت به جنگ به کار می آید تا چرخ صنعت جنگ افروزی بچرخد وهمچنان درآمد عمده ی کشورهای غربی تامین شود. فزون بر این در مراحل بحران اقتصادی، جنگ بهترین مرهم بر زخم بحران های دوره ایی نظام سرمایه داری پدرسالارانه است.

زیان بارترین جنگ ها از نوع یک شبه اش نیستند که بدون هشدار نازل می شوند. آنچه ویران می کند تنها جنگ نیست بلکه مضاف برآن سیاست نظامی گری است که ویرانگر و مغایر با منافع مردم است. جنگ از هرنوع اش کریه است اما تباه کننده ترین شان تا یک قدمی حمله ی نهایی پیش می روند و در حالیکه در شیپور آماده باش دمیده می شود، فرمان ایست نیز می رسد. طرفین منازعه در چنین جنگ اعلام شده ایی، سود کلان از بازاریابی و خرید و فروش سلاح های جنگی می برند، کشورهای ضعیف تر منابع شان را به مزایده می گذارند و فلاکت و بیکاری در اکثر موارد مردم را وحشت زده، فلج و منفعل کرده یا طعمه ی نیروهای افراطی و ارتجاعی می کند. بالاترین سطح تجارت اسلحه و زیان بارترین قراردادهای اقتصادی و خطرناک ترین ائتلاف های سیاسی و نظامی، و هراس ناک ترین سرکوب آزادی های مردم در شرایط آماده باش جنگی رخ می دهد. در آماده باش جنگی، آنقدر بر طبل جنگ می کوبند تا همه کر شده و کسی ندای صلح طلبان را نشنود. فرهنگ طبیعی و به حق بودن سلطه قوی بر ضعیف به مدد رسانه ها بازتولید می شود، مرد بر زن ارجحیتی افزون بر پیش می یابد تا نظم سربازخانه ایی و تبعیت از حاکمان طبیعی تر جلوه کند. خیابان ها را با سکوت و خون صلح طلبان فرش می کنند و هر صدای مخالفی را بر درگاه خدای جنگ قصاص می کنند.

اکنون با زمینه سازی برای جنگ علیه ایران، روندی کلید خورده که اگر با توافق طرفین منازعه و یا عقب نشینی یکی، متوقف نشود بی شک به تبع منطق پروسه ی جنگ افروزی، دیر یا زود سرانجام به نوعی منازعه ی نظامی تمام عیار می انجامد. تحریم های اقتصادی و در صدر آنها محروم ساختن اقتصاد ویران کشور از پنجاه درصد درآمد حاصل از صدور نفت، فلج کامل چرخه ی اقتصادی هم اکنون بیمار، فلاکت روزافزون مردم و ثروت اندوزی بیشتر صاحبان قدرت فاسد و رانت خوار، تشدید سرکوب ها در مقابله با اعتراضات به بهانه ی خطر بیگانه، و بالاخره خشونت جنگ روانی میان طرفین منازعه، سرانجام روند را بازگشت ناپذیر می سازد و تنها یک گزینه به یاری بازاریابی جنگ، تحمیل می شود.

به نظر می آید در این میان حاکمیت ایران برنده ی اصلی شرایط جنگی تا کنونی بوده است. شرایط فراهم آمده از یکسو به حکومت ایران که به دنبال کودتای انتخاباتی و سرکوب های پس از آن فاقد هرگونه مشروعیت جهانی بود این موقعیت را داد که در عرصه ی بین المللی در لباس مظلوم تحت فشار، سمپاتی و وجهه کسب کند و به یارگیری های سیاسی جدیدی نائل شود. از دیگر سوی دولت جمهوری اسلا می به عنوان طرف اصلی یک منازعه ی بزرگ جهانی، به عنوان صاحب برگ برنده، پای میز مذاکره با بزرگترین قدرت های جهان می نشیند و به این ترتیب شانس معامله ایی پرمنفعت را از آن خود می کند. در این میان صرف نظر از نوع ادامه و یا خاتمه منازعه، مردم ایران بازنده ی اصلی و نهایی هستند زیرا حتی در صورت رفع خطر جنگ نظامی و توقف تحریم های اقتصادی و توافق در مذاکرات و آتش بس، از ثروت و آزادی های آنها مایه گذاشته خواهد شد. بازندگان حاشیه ای نیز آن دسته از نیروهای سیاسی هستند که در طول این منازعه، مردم را به امید بمب ها خانه نشین کردند تا خود در اتاق های مذاکره پشت پرده بر سر کسب پست و مقام پس از به زمین نشستن بمب ها، چانه بزنند.

وجدان آگاه مردم ایران. بخش بزرگی از ایرانیان در همراهی با نام آورترین روشنفکران، متفکرین و سیاستمداران مترقی جهان طی ماه های اخیر با نگرانی تدارک جنگی خانمان سوز و چه بسا جهان سوز، علیه ایران را هشدار داده اند و بر علیه آن مبارزه کرده اند. آنها ضمن محکوم کردن هر دو سوی جنگ افروزی متذکرعواقب خطیر ماجراجویی های اسراییل و ایران، به مثابه دو روی سکه ی تمامیت خواهی و جنگ طلبی شده اند.

یکی از زمینه سازی های حمله ناتو به کشورهایی با حاکمیت های زن ستیزچون افغانستان و ایران، دلسوزی برای وضعیت زنان این کشورها و در نتیجه «اقدام برای نجات» آنها بوده است. توجیهی که برای حمله به افغانستان به کار گرفته شد و بسیار موثر بود. برخی فعالین جنبش زنان ایران در اقدا می به موقع در هشت مارس امسال توانستند بر این بهانه و استفاده از نام آنان برای تحریم اقتصادی و حمله نظامی  به کشورشان خط بطلان بکشند. آنها با پیام های ویدئویی که به سراسر جهان ارسال شد نشان دادند که به مثابه فعالین جنبش زنان، ناجی و قیم لازم ندارند. نشان دادند که ایجاد شرایط جنگی و تحریم های اقتصادی غرب برای آزادی خواهان راستین که به خیزش های آگاهانه ی مردم متکی هستند و نه به توطئه های از بالا، سودی ندارد. این اقدام با اقبال سازمان های زنان جهان و رسانه های بین المللی مواجه شد و موجی از تلاش های صلح طلبانه در دنیا به راه انداخت. این جمع از فعالین جنبش زنان ایران با حفظ استقلال خود از مراجع قدرت داخلی و خارجی و وفاداری به خواسته های زنان، نشان دادند که نه تنها از بلوغ سیاسی و درک موقعیت خطیر ایران و جهان برخوردارند بلکه به مثابه مخالفان جامعه ی مبتنی بر نظام پدرسالاری و اشکال بازتولید خشونت، جنگ را در هیچ شکل و با هیچ بهانه ایی، راه حل و نجات دهنده تلقین می کنند.

تجربه ی حمله نظامی  به عراق و افغانستان نشان داد که جنگ و موقعیت جنگی به رشد بنیاد گرایان اسلا می فرقه های مختلف و تقویت بنیه ی نظامی  و تشکیلاتی آنان کمک کرده است. علاوه بر این، حضور نظامی ناتو تحت عنوان مداخله ی بشر دوستانه و برای مقابله با تروریسم، شرایط زندگی اکثریت مردم را در این دو کشور سخت تر و ناامن تر کرده است. دمکراسی که آمریکا وعده ی استقرارش را در این دو کشور داده بود به گواه فعالین و ناظران حقوق بشری، گروه های زنان و آمار و ارقام نه تنها بهبود قابل توجهی نیافته بلکه در بیشتر موارد پس از ده سال، بدتر نیز شده است. اکنون پس از یک دهه اشغال نظامی، نمایندگان ارتش آمریکا پشت درهای بسته و با التماس و به قصد بازگرداندن رسمی طالبان به قدرت، پشت میز مذاکره می نشینند. حامد کارزای رییس جمهور گماشته ی ناتو، فتوای ارتجاعی و خشونت بار اخیر شورای نظارت اسلامی افغانستان مبنی بر بردگی قانونی زنان، تشویق خشونت علیه آنها و شهروند دست دوم بودن زنان را تبلیغ و تایید می کند. افغانستان از جانب سازمان های بین المللی پس از ده سال حضور ناتو به عنوان «خطرناک ترین کشور برای زنان» نامیده می شود. در عراق زنان از ترس تجاوز، آزار و ربوده شدن پس از تاریک شدن هوا از خانه بیرون ن می روند و تسلط رهبران مذهبی برزندگی زنان افزایش بی سابقه ایی یافته است. اکثریت بزرگ زنان عراق برای محفوظ نگه داشتن خود به اجبار محجبه شده اند. جنگ های فرقه ایی و قومی، انفجار روزانه ی بمب در خیابان و بازار از ثمرات راه حل جنگ برای برقراری دمکراسی برای عراق و افغانستان بوده است.

نظمی دیگر در پی جابجایی قدرت. جهان این سال ها دستخوش جابجایی های مهیب و زلزله وار قدرت است که سونامی های سیاسی و اقتصادی بزرگی را به دنبال دارد. یکی از مهمترین این جابجایی ها تبدیل کشور چین به گواه آمار و ارقام، به اولین قدرت اقتصادی جهان از سال 2016 می باشد. مسئله ایی که توازن قدرت شکننده ی موجود در جهان را در هم می کوبد. بدیهی است که قدرت اول امروزین جهان یعنی ایالات متحده و متحدین اروپایی اش بدون نبرد، رتبه ی آقایی جهان را رها نخواهند کرد و برای حفظ و یا تضمین بازارهای سودآور جدید برای رتبه ی دوم، تمهیداتی دیده اند. نقشه هایی که کشور ایران و سرنوشت آن را به سبب موقعیت ژئوپولیتیک و منابع نفتی، صرف نظر از نوع حاکمیتش، مستقیمن تحت تاثیر قرار خواهد داد. یکی از اصلی ترین کلید های این دور رقابت جهان دوباره دوقطبی شده، کنترل غرب بر خلیج فارس و تنگه ی هرمز است که مدت هاست به بهانه های گوناگون آغاز شده است.

اوباما رییس جمهور ایالات متحده در آغاز سال میلادی پرده از راهبرد دفاعی جدید آمریکا برداشت و آغاز مشی جهان گشایی دیگری را اعلام کرد. راهبردی که با توجه به مشکلات اقتصادی این کشور و رشد تکنولوژی نظامی  و امنیتی سال های اخیر، عینی و پراگماتیستی است. او گفت که آمریکا در دوران گذاری بسرمی برد که طی آن نفرات ارتش آمریکا کاهش می یابد و از جنگ های زمینی پرخرج و مستلزم تلفات سربازان آمریکایی، پرهیز خواهد شد. در عوض نیروهای نظامی آمریکا، عمدتن نیروی دریایی و هوایی آن، در آسیا و اقیانوس آرام متمرکز خواهند شد تا از طریق جنگ های سایبری و عملیات ویژه برای کنترل راه های اصلی دریایی جهان عمل کنند. با این وصف، نیروی نظامی آمریکا مجهزتر و با تلفات کمتر، اهداف استراتژیک تسلط بر منابع قدرت و تضمین حضور در مهمترین منطقه ی استراتژیک جهان را دنبال خواهد کرد. به یمن توانمندی های جدید، ارتش آمریکا در تنظیم و اداره ی مداخلات نظامی  از راه دور، سهولت حضور مداخله گرایانه اش را تامین خواهد کرد. یکی از اولین دست آوردهای این استراتژی جدید، پرهیز از شکست های پرخرج و بدنام کننده ایی همچون پروژه ی اشغال زمینی عراق و افغانستان خواهد بود. شکست هایی که مقامات و رسانه های آمریکایی، بر خلاف هواداران ایرانی شان، به آن اعتراف می کنند. کنترل از راه دور و به کمک تکنولوژی دیجیتالی و جستجوگر های بی سرنشین که در سال های اخیر با قربانی گرفتن از غیر نظامیان افغانستان مورد آزمایش و بهره برداری قرار گرفته اند، دردسرهای ناشی از «اشغال گری» را از دخالت های نظامی ناتو به حداقل می رسد. پروژه ی سیاسی – نظامی «کمک های بشر دوستانه» که بسیاری رسانه های فارسی زبان متعلق به دولت های غربی و طرفداران تغییر از بالای درون اپوزیسیون جمهوری اسلامی، آنرا لانسه می کنند، به این ترتیب به عنوان ابزار به خط کردن نیروهای متحد و سر به فرمان با دردسر کمتری به پیش برده خواهد شد.

البته می توان مدعی شد که اتحاد و ائتلاف با نیروی عظیمی چون آمریکا برای یک کشور و یا یک اپوزیسیون آنهم به منظور خلاصی از دیکتاتوری، جرم و خفت نیست، بلکه نوعی زرنگی سیاسی است. اما برخی با تاکید بر اخلاقی کردن مباحث مربوط به اصل استقلال سیاسی و اقتصادی، بر این حقیقت تاریخی پای می گذارند که دنباله روی کاسبکارانه از سیاست های ماجراجویانه ی قدرت هایی که برای کسب سهم وسود بیشتر در بازار جهانی و تثبیت قدرت نیروی حاکمه ی خود، بقای بشریت را به مخاطره انداخته اند، به نفع مردم ایران نیست. کافی است نگاهی به واقعیت ها در مورد میزان آسیب های محیط زیستی که میلیتاریزه کردن به دنبال می آورد بیاندازید و یا حداقل گزارش های برملا شده ی ارتش آمریکا در رابطه با بی شمار موارد نقض خشن حقوق بشر سربازان خودی و «دشمن» را ورق بزنید. باید به پیروان پروژه ی مداخله بشر دوستانه، گفت که عامل اصلی عجز آنان از تحلیل عینی و واقعی مسائل کشور و منافع مردم، عدم باور به نیروی مردم و وحشت از خیزش و اراده ی مستقل آنهاست. کسانی برای جلوگیری از انقلاب و وحشت از به قدرت نرسیدن خود، حاضرند خاک ایران را خود به توبره کشند و تقدیم دشمنانش کنند.

درست در چنین شرایط پیچیده و خطیر جهانی است که ایران بیش از هر زمان دیگری در تاریخ خود، به نمایندگان سیاسی متکی بر آرای آزادانه ی مردمی  برخوردار از آزادی رای و اراده، برابر و آگاه، نیازمند است. کسانی که قابلیت و توانایی نگهبانی از منافع مردمان ساکن ایران را داشته باشند. به همین جهت در آستانه ی جنگ سرد جدیدی که در راهست برای ما ایرانیان مهم است که چگونه آلترناتیو سیاسی و اقتصادی برای آینده ی خود بر می گزینیم.

از همه ی این بحث ها که بگذریم، مسئله ی عمده و معضل پیش روی ما، روند شتابان و سیستماتیک میلیتاریزه کردن منطقه ی خاورمیانه ی بزرگ به دست ناتو از یکسو و حاکمان دیکتاتور و سازشکار آن از دیگر سوی است. روندی که جنگ را در بطن خود می پرورد و بالاخره در آینده ایی دور یا نزدیک در دامان ما می گذارد. خطری که نه تنها حیات زیست، استقلال، رفاه و بقای آینده ی مردمان این منطقه را رقم خواهد زد بلکه زنگ خطر جدی برای جنبش های مستقل زنان کشورهای این منطقه است. نظا می گری، پیوستن و یا رشوه و باج گیری از ناتو- و یا رقیبانش- در قبال گوش به فرمانی، یک بار دیگر موقعیت زنان را که اولین قربانیان توافق های این چنینی هستند به عقب می راند. رشد مبارزات رهای بخش زنان در سایه ی نظامی گری و شرایط جنگی کند و یا متوقف خواهد شد.

شعله ایرانی، ماه مه 2012

زیر نویس

زیرنویس: مقاله «اولویت های نظامی، الزامات بودجه ای، وقتی پنتاگون به سوی اقیانوس آرام می رود، لوموند دیپلماتیک مارس 2012،Michael T. Klare

برنامه جدید پنتاگون چنین توضیح می دهد: «به منظور بازداشتن حریفان احتمالی به شکلی با اعتبار و پرهیز ازاین که آنان به هدف هایشان دست یابند، ایالات متحده باید قدرت شعاع افکنی خود را در مناطقی که آزادی تردد و عمل ما درآن با مخالفت مواجه می شود، حفظ کند». اشاره ای ضمنی به دریاهای جنوبی و شرقی چین، همچنین به ایران و کره شمالی. متن [برنامه پنتاگون] می گوید دراین مناطق این خطرهست که حریفان بالقوه ایالات متحده «مانند چین» از «وسایل نامتقارن» – زیردریایی، موشک ضدناو، جنگ سایبری وغیره – برای غلبه برنیروهای امریکایی یا سلب تحرک آنان استفاده کنند. درنتیجه: «ارتش امریکا هرقدرلازم باشد برای تضمین ظرفیت تحرک خود در محیط A2/AD سرمایه گذاری خواهد کرد».

US Department of Defense (DoD), Sustaining U.S. Global Leadership : Priorities for 21st Century Defense, Washington, D.C., janvier 2012

سرمقاله آوای زن شماره 87 : جنبش فمینیستی، راسیسم، مسلمان هراسی و سکولاریسم

تبعیض علیه زنان در ایران به نقض حق آزادی پوشش محدود نیست. سرکوب زن در ایران و نقض حقوق پایه ایی میلیون ها نفر به جرم زن بودن، ابعاد وسیع و در هم تنیده ایی دارد. این محدودیت ها شامل ابعاد گسترده ی ف…

Source: سرمقاله آوای زن شماره 87 : جنبش فمینیستی، راسیسم، مسلمان هراسی و سکولاریسم